رمان ویدیا فصل سوم

رمان ویدیا, [۰۹.۰۶.۱۷ ۱۸:۰۹]

#پارت_۲۸۱

 

گوشه ى ابروم رو خاروندم.

 

-الان چی بگم؟

 

-هرچى بگى حق دارى.

 

-اما شما وقتى از محل سكونت من توى ایران مطمئن نبودى نباید قول یه بودن راحت رو میدادی!

 

-منم نمیخواستم اینطورى بشه. ببین، آپارتمان ساشا مجهزه و همه چى داره.

 

-خودِ ایشون چى؟

 

-ساشا خیلى كم اونجا میره. فقط وقتهایى كه نیاز به تنهائى داره میره و من قول میدم تا آماده شدن خونه ساشا اونجا نیاد.

 

سرى تكون دادم و با هم پیش بقیه برگشتیم.

 

ساشا و شاهو از جاشون بلند شدن.

 

شاهو دستش و سمتم دراز كرد گفت: از همكارى با شما خیلى خوشحالم.

 

نگاهى به دستش كه سمتم دراز بود انداختم. دلم میخواست كشیده اى به صورتش بزنم اما افسوس كه زود بود و باید خودم رو كنترل میكردم.

 

سرانگشتام رو توى دستش گذاشتم. دستم و فشارى داد. از تماس دستم با دستش حس بدى بهم دست داد. تند دستم و از توى دستش درآوردم.

 

بهراد گفت: خانوم آریان قبول كردن تا مدتى رو آپارتمان ساشا باشن.

 

ساشا سرى تكون داد اما شاهو گفت: به زودى براتون خونه اى آماده میكنم.

 

نتونستم پوزخندم رو مهار كنم.

 

پوزخندى زدم گفتم: امیدوارم مثل الانتون نشه و هرچی زودتر آماده كنید.

 

كیفم و برداشتم و با قدم هاى محكم و استوار از اتاق بیرون اومدم. اما قلبم تند میزد. اینكه زیر یه سقف با كسى باشى كه نفرتش رو توى دلت كاشتى سخته، حتى هواش آلوده و مسمومه.

 

بهراد اومد كنارم و باز بابت اینكه نتونسته همه چیز رو اونطورى كه باید میشده آماده كنه، عذر خواست.

 

اما اینطورى براى من بد نبود بلكه راضى و خرسند بودم.

 

بهراد در آپارتمان ساشا رو باز كرد و كلید رو گرفت طرفم.

 

رمان ویدیا, [۰۹.۰۶.۱۷ ۱۸:۰۹]

#پارت_۲۸۲

 

_اینم كلید آپارتمان.

 

كلید و از دستش گرفتم.

 

_بفرمایید داخل

 

_نه، میرم

 

لبخندى زدم بعد از رفتن بهراد در و بستم و بهش تكیه دادم.

 

كلید و بالا آوردم و رو هوا تكون تكون دادم بغضى كه از صبح داشت خفه ام می كرد شكست.

 

كلید از دستم روى سرامیك ها افتاد سر خوردم و روى زمین چمباتمه زدم.

 

سرم و روى زانوهام گذاشتم قطره ى اشكم چكید و راه رو براى قطرات بعدى باز كرد.

 

من تو خاک كشورمم اما نمی تونم برم دیدن پدر و مادرم.

 

نمی تونم به ساشا بگم این یه سال كجا بودم.

 

با یادآورى شاهو دوباره نفرت جوانه جدیدی زد  توى قلبم،  با تنى خسته و ذهنى درگیر از جام بلند شدم.

 

با همون لباس هایی که به  تن داشتم  روى تخت ولو شدم و از فرط خستگى زیاد خوابم برد.

 

با كابوسى كه دیدم بیدار شدم، با گیجى نگاهى به اطرافم انداختم هوا گرگ و میش بود.

 

دستى به گردن دردناكم كه حاصل بدخوابیدنم بود كشیدم.

 

از جام بلند شدم و نگاهى به ساعت انداختم.

 

ساعت تقریبا شش صبح رو نشون می داد.

 

از اتاق بیرون اومدم و یكى از لامپ هاى سالن رو روشن كردم.

 

با دیدن تلفن یاد بارما افتادم. رفتم سمت تلفن و شماره ى خونه ى نیویورک رو گرفتم.

 

بعد از چند بوق صداى بارما پیچید توى گوشى.

 

_سلام بارما.

 

از صداى خشدارم تعجب كردم.

 

صداى بارما نگران شد.

 

_ویدیا تویی؟!

 

_آره

 

_چیزی شده؟

 

_نه، خوبم.

 

_ صدات چرا اینطوریه؟

 

_چیزى نیست. تازه از خواب بیدار شدم. عایشه خوبه؟

 

_اونم خوبه، همه چى كه خوب پیش میره؟

 

_آره.

 

_خوبه. راستى من و عایشه داریم بر می گردیم هند. شماره ى هند و كه دارى؟

 

_آره دارم.

 

_یه شماره بهم بده تا در تماس باشیم.

 

_از بهراد می گیرم.

 

رمان ویدیا, [۰۹.۰۶.۱۷ ۱۸:۰۹]

#پارت_۲۸۳

 

_ویدیا؟

 

_بله

 

_خیلی مراقب خودت باش

 

لحظه ای احساس دلتنگی و تنهایی کردم این روزها چقدر دل نازک شده ام.

 

بغض نشست توی گلوم، با صدای لرزونی گفتم:

 

_هستم

 

_ تو محکم‌و قوی هستی منتظرم که به عنوان مشهورترین مدل اسمت شناخته بشه، الانم بهتره بری استراحت کنی.

 

_به عایشه خیلی سلام برسون

 

_حتما کاری نداری؟

 

_نه خداحافظ

 

بعد از قطع کردن‌تماس به سمت آشپزخونه رفتم.

 

قهوه جوش روی گاز گذاشتم وبه دنبال قهوه تمام کابینت های آشپزخونه گشتم تا پیداش کردم.

 

فنجون قهوه ام‌رو برداشتم و روی صندلی نشستم.

 

نگاهی به بخار قهوه که بلند شده بود انداختم اما فکرم درگیر بود.

 

باید بیشتر به این خانواده نزدیک می شدم.

 

و میفهمیدم که اوضاع از چه قراره و چه اتفاقایی افتاده یعنی ساشا حافظه اشو بدست آورده؟

 

دستمو دور فنجون حلقه کردم حالا کاملا سرد شده بود و قابل خوردن نبود.

 

از جام بلند شدم باید آماده می شدم و به شرکت می رفتم.

 

رفتم سمت اتاقم و نگاهی به لباسام انداختم باید همه رو توی کمد می چیدم.

 

کت و دامن کوتاهی از لا به لای لباس هام انتخاب کردم.

 

لباس هامو پوشیدم و آماده از آپارتمان بیرون ‌اومدم.

 

کمی احساس ضعف داشتم‌و دلیلشم نخوردن شام‌و صبحانه بود.

 

پله ها رو پایین اومدم. راننده کنار در منتظرم بود، با دیدنم در عقب و باز کرد.

 

روی صندلی عقب نشستم. راننده سریع سوار شد.

 

نگاهم رو به رو به رو دوختم.

 

ماشین‌کنار  شرکت نگه داشت از ماشین پیاده شدم‌ و وارد شرکت شدم.

 

همین که وارد سالن شدم ‌نگاهم به ساشا افتاد که از اتاقش بیرون‌ اومده .

 

با دیدنش قلبم زیر و رو شد.

 

رمان ویدیا, [۰۹.۰۶.۱۷ ۱۸:۰۹]

#پارت_۲۸۴

 

سر بلند کرد و با دیدنم به سمتم اومد.

 

نفسی کشیدم تا تپش قلبم ‌کمتر بشه توی دو قدمیم ایستاد.

 

کمی سر بلند کردم تا چهره اش رو واضح ببینم.

 

_سلام خانم آریان، صبحتون بخیر

 

لبخندی زدم

 

_سلام آقای زرین، صبح شما هم بخیر

 

_بفرمایید منتظر شما بودیم

 

باهاش هم قدم شدم گفتم:

 

_دیر که نکردم؟!

 

_نه به موقع رسیدی

 

 

و در اتاق باز کرد. شاهو و خانم ‌طهماسب هم بودن، با دیدنم از جاشون ‌بلند شدن .

 

شاهو لبخند دندون نمایی زد و گفت:

 

_سلام ویدا جان

 

به ناچار لبخندی روی لبم نشوندم تا نفرتم‌پشت خنده مصنوعیم پنهون بشه.

 

 

با خانوم طهماسب هم احوال پرسی کردم و کنارش نشستم.

 

ساشا و شاهو روبه روی ما نشستن. ساشا پوشه ای رو باز کرد گفت:

 

_ این شش ماه اخیر هیچ پیشرفت کاری نداشتیم و فروش به شدت پایین بوده و کیفیت اونطوری که باید باشه نبوده.

 

خانم‌ طهماسب راجب کارها صحبت کرد.

 

 به دقت به حرفاشون‌گوش می دادم و گاهی یادداشت برداری می کردم.

 

با صدای شاهو سر بلند کردم.

 

_ویدا جان شما نظری نداری؟!

 

خودکار روی میز گذاشتم و با خونسردی کامل به صندلیم تکیه دادم گفتم:

 

_به نظر من باید دیداری با شرکت های دیگه داشته باشیم و چون‌ زمستون ‌نزدیکه یه جشنواره زمستونه راه بندازیم اینطوری می تونیم قدمی به جلو برداریم و ببینیم تا کارها چطور پیش میره.

 

ساشا نگاه خیره ای بهم‌ انداخت،  شاهو گفت:

 

_به نظرم ایده جالبی باشه، می تونیم برای شب یلدا مراسمی تدارک ببینیم و اونجا از شرکت دارها و سهام داران‌دعوت کنیم. چطوره؟

 

سری تکون دادم

 

_ نه باید جشنواره برای شب یلدا باشه

 

ساشا خودکارشا چرخی داد و گفت:

 

_یعنی مد نظر شما همین چند روز آینده است؟

 

_بله، هر چی زودتر بهتر

 

خانم طهماسب ادامه داد

 

_عالیه

 

رمان ویدیا, [۰۹.۰۶.۱۷ ۱۸:۰۹]

#پارت_۲۸۵

 

_پس برای فردا شب همه رو به عمارت دعوت می کنیم؟

 

با آوردن اسم عمارت ترسی افتاد توی دلم، اون عمارت و آدماش یادآور خاطرات بد گذشته ام بود.

 

خودکار توی دستم ‌ فشار دادم بعد از کمی صحبت و این که فردا شب دورهمی توی عمارت داشته باشن از جام بلند شدم که هم زمان ساشا هم بلند شد.

 

احساس ضعف شدید می کردم نمی دونم

 چی شد که جلو چشمام سیاهی رفت و چیزی به زمین‌خوردنم نمونده بود که حس کردم تو بغل گرمی فرو رفتم.

 

آروم‌ چشمامو باز کردم که متوجه شدم دستای ساشا دورم حلقه شده بود و سرم دقیقا رو سینه اش بود.

 

گرمی تنش همون‌ گرمی یک سال پیش داشت.

 

خیره نگاهش کردم که دستاشو از دور کمرم ‌برداشت و بازمو گرفت.

 

خیلی محکم و جدی گفت:

 

_حالتون‌خوبه خانم آریان؟

 

قلبم از این همه نزدیکی محکم و پر تلاطم می تپید.

 

سری تکون دادم اگر حرفی می زدم چه بسا رسوا می شدم.

 

کمکم کرد تا روی کاناپه بشینم.

 

خانم طهماسب گفت:

 

حتما به اندازه کافی استراحت نکردین.

 

ساشا کنار مبل ایستاده بود، شاهو گفت:

 

_ما الان به شما و کمکاتون‌نیاز داریم بهتره مراقب سلامتیتون باشید الان چی میل دارید براتون بیارن؟

 

_ممنون کمی استراحت کنم خوب میشم.

 

آروم و با احتیاط از جام بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم.

 

صدای قدم های محکم و استواری به گوشم رسید و کشیده شدن بازوم.

 

با تعجب سر بلند کردم با دیدن ساشا تعجبم بیشتر شد.

 

دستمو آروم‌کشید و سمت آبدار خونه رفت.

 

وارد آبدار خونه شدیم گفت:

 

_آقای جمالی برای این خانم صبحانه کامل آماده کن

 

با تعجب نگاهش کردم صندلی رو عقب کشید و مجبورم کرد بشینم.

 

_حتما دیشب تو خونه ی من چیزی پیدا نکردین  شام‌ و صبحانه نخوردین که فشارتون افتاد کمی صبحانه میل کنید میرم بیرون راحت باشید

 

رمان ویدیا, [۰۹.۰۶.۱۷ ۱۸:۰۹]

#پارت_۲۸۶

 

چرخید و از آبدارخونه بیرون رفت. با حسرت و بغض نگاهش كردم اما از اینكه بهم توجه كرد لبخند كمرنگى روى لبهام نشست.

 

كمى صبحانه خوردم. احساس كردم واقعا حالم بهتر شد.

 

تا نزدیكاى غروب تو شركت بودیم.

 

عصر وسایلم رو جمع كردم و همراه راننده به آپارتمان ساشا برگشتم.

 

 باید كمى سر و سامون میدادم به كارهام.

 

لباسهام و درآوردم و هرچى لباس توى چمدون هام بود داخل كمد توى اتاق چیدم.

 

باید لباس براى فردا شب انتخاب مى كردم. اتاق و مرتب كردم. دستى به سالن كشیدم و گرامافون رو روشن كردم.

 

دوشى گرفتم. تاپ شلواركى پوشیدم. از اتاق بیرون اومدم كه یهو در آپارتمان باز شد.

 

ترسیده به دیوار خوردم اما با دیدن قامت بلند ساشا نفس آسوده اى كشیدم.

 

وارد سالن شد. هر دو دستش پر بود. با دیدنم لحظه اى نگاهى به سر تا پام انداخت.

 

گفت: زنگ آیفون رو زدم اما جواب ندادى. مجبور شدم با كلید خودم در رو باز كنم.

 

از دیوار فاصله گرفتم.

 

-اشكالى نداره.

 

دستاشو بالا آورد.

 

-كمى مواد غذایى براى خونه گرفتم. مدتى كه اینجا هستید راحت باشید و سمت آشپزخونه رفت.

 

از دنبالش راه افتادم. نایلونهاى دستش رو روى اپن گذاشت و وسایل داخلش رو خالى كرد.

 

همه چى گرفته بود.

رفتم جلو و تو کنارش  ایستادم. خواستم كنسرو رو بردارم كه همزمان با دست من دست ساشا هم جلو اومد و دستش و روى دستم گذاشت. گرمى دستش لحظه اى آتیشم زد.

سریع دستش و برداشت و مثل كسى كه هول كرده باشه با صداى بمى گفت: یه نگاه بندازید ببینید همه چی هست یا نه؟

 

رمان ویدیا, [۰۹.۰۶.۱۷ ۱۸:۰۹]

#پارت_۲۸۷

 

نگاهى به خریدهایى كه كرده بود انداختم همه چى خریده بود.

 

_دستتون درد نكنه، همه چی هست

 

سر بلند كرد گفت:

 

_چرا صداتون انقدر برام آشناست؟ مثل این میمونه قبلا شنیده باشم.

 

هول كردم و رفتم سمت گاز و زیر كترى رو روشن كردم گفتم:

 

_نمیدونم

 

ساشا سرى تكون داد و بعد از چیدن وسایل گفت:

 

_مزاحمتون نمیشم، میرم

 

به كابینت تكیه دادم و طره اى از موهاى بلندم رو دور انگشتم پیچیدم گفتم:

 

_ چایى گذاشتم میدونین چاى تنها نمیچسبه، یه چاى بخورین بعد برید.

 

_ممنون، حتما.

 

_پس تا شما برید سالن منم چایی رو دم می كنم و میارم.

 

ساشا از آشپزخونه بیرون رفت دستم و روى قلبم گذاشتم چشماش هنوز هم اون نم اشک رو داشت.

 

همه چیز این مرد دوست داشتنى بود ته دلم از این كه تنها نیستم و شب رو تا لحظه ى خواب با فكر و خیال سر نمی كنم خوشحال بودم.

 

با دقت فنجون هاى چایى رو روى سینى چیدم و همراه با بیسكویت به سالن برگشتم.

 

ساشا روى مبل دو نفره اى نشسته بود و مجله اى توى دستش بودخم شدم گفتم:

 

_اینم چایی

 

سربلند كرد نگاهش ثانیه اى روى یقه ى بازم ثابت موند اما سریع نگاهش رو گرفت و فنجونى برداشت.

 

روى مبل رو به روش نشستم و با ژست خاصى پا روى پا انداختم و فنجونم رو توى دستم گرفتم گفتم:

 

_ به نظرتون كارها تغییر می كنه؟

 

به مبل تكیه داد و هر دو دستش رو روى لبه هاى مبل گذاشت گفت:

 

_ یک ساله كار پیشرفت نكرده و متأسفانه نه تنها شركت مد و فشن بلكه شركت تولید هم پیشرفتى نداشته! مثل این میمونه كه داریم تقاص كارى رو پس میدیم.

 

نگاه خیره ام رو بهش دوختم گفتم:

 

_ شاید مدیریت خوب نداره.

 

رمان ویدیا, [۰۹.۰۶.۱۷ ۱۸:۰۹]

#پارت_۲۸۸

 

ساشا خم شد و فنجونش رو برداشت گفت:

 

_همه جور كارى كردیم

 

سرى تكون دادم ساشا بعد از خوردن چایى بلند شد گفت:

 

_ بیشتر از این مزاحمتون نمیشم میرم.

 

دلم نمی خواست بره.

اگه میرفت دوباره گذشته و نفرت توى سرم غوغا به پا می كرد و دوباره سردرد می گرفتم.

 

می دونستم اگه بیشتر اصرار كنم شک میكنه كه چه اصرارى به موندنش دارم.

 

هر دو رو به روى هم ایستاده بودیم.

دستامو تو هم قلاب كردم گفتم:

 

_ببخشید مزاحم شما شدم و خونتون رو گرفتم.

 

رفت سمت در گفت:

 

_ نه شما ببخشید ما نتونستیم مكان بهترى براتون آماده كنیم.

 

در و باز كرد كه صداى بگو بخند و تعداد زیادى كفش پشت در واحد رو به رویى دیدیم.

 

كنار در ایستادم كه در واحد رو به رویى باز شد و مردى بیرون اومد یهو ساشا رو به روم ایستاد.

 

انقدر نزدیک كه از پشت توى بغلم بود از این كارش تعجب كردم.

 

مرد با صداى خمارى گفت:

 

_ساشا خان، احوال شما؟ مهمون داری؟

 

از تن صداش معلوم بود مسته ساشا گفت:

 

_مثل اینكه شما مهمونى راه انداختى؟

 

مرد قهقهه اى زد گفت:

 

_بر و بچ دختر آوردن.

 

ساشا با تن صدایى كه به نظر عصبى می اومد گفت:

 

_یعنى شب هستن؟

 

-آره دیگه. واحد پایینى هام نیستن. نمیبینى دارن میتركونن؟ فكر كردم توام نیستى وگرنه دعوتت می كردم.

 

ساشا یه آهانى گفت و با دستش هولم داد داخل گفت:

 

_نه ممنون.

 

اومد داخل و در و بست متعجب نگاهش كردم كه گفت:

 

_ اشكالى نداره شب رو اینجا بمونم؟

 

-چیزى شده؟

 

-متأسفانه واحد رو به رویى آدم درستى نیست و اینكه همسایه هاى طبقه پایین نیستن اینا اگه بدونن یه دختر تنها اینجا زندگى می كنه فكر نكنم درست باشه.

 

رمان ویدیا, [۰۹.۰۶.۱۷ ۱۸:۰۹]

#پارت_۲۸۹

 

سرى تكون دادم.

 

-اشكالى نداره، بفرمایید.

 

ساشا دستى به موهاش كشید گفت:

 

_می خواین غذا از رستوران سر خیابون بگیرم؟

 

-نه، یه چیزى درست می كنم.

 

چرخیدم و به سمت آشپزخونه رفتم. نمیدونستم چى درست كنم.

 

گیج دور خودم می چرخیدم حالا چى درست كنم؟

 

با صداى ساشا ترسیدم كه گفت:

 

_شرمنده ترسوندمتون

 

-ایرادى نداره. چیزى می خواین؟

 

-نظرتون چیه یه املت بخوریم؟

 

-املت؟!

 

ابرویى بالا انداخت.

 

-آره، املت مگه بده؟

 

-نمیدونم

 

-من املت پختنم حرف نداره. فقط كمک كنین.

 

-بله.

 

ساشا ماهیتابه رو گذاشت روى گاز مواد لازم و از یخچال درآورد.

 

گوجه ها رو سریع ریز كرد انداخت تو تابه. پیازها رو بزرگ بزرگ خورد كرد و ادویه هم زد.

 

میز و چیدم.

ساشا املت و توى دو تا بشقاب ریخت و روى میز گذاشت.

 

محو كارهاش بودم. براى اولین بار كار كردنشو می دیدم.

 

از اینكه امشب نگرانم شده و نرفت خونه یه حس شیرین توى دلم هى قلقلكم می داد.

 

هر دو توى سكوت شام رو خوردیم. املت خوشمزه اى درست كرده بود. لقمه ى آخر رو خوردم گفتم:

 

_ عالى بود.

 

لبخندى زد:

 

_پس به خودم امیدوار باشم؟

 

از جام بلند شدم و همینطور كه میز و جمع می کردم گفتم:

 

_صد البته

 

چرخیدم و بشقاب ها رو توى سینک گذاشتم. اومدم بقیه ى چیزها رو بردارم كه تو سینه ى ساشا رفتم توى بغلش فرو رفته بودم.

 

ضربان قلبم بالا رفت و عطرش با مخلوطى از عطر تنش پیچید توى دماغم. گیج و سر درگم سر جام مونده بودم و نمی دونستم چیكار كنم.

 

ساشا كمى خم شد و از كنارم دستشو رد كرد.

 

لیوان ها رو توى سینک گذاشت گفت:

 

_میخواى كمكت كنم؟

 

رمان ویدیا, [۰۹.۰۶.۱۷ ۱۸:۰۹]

#پارت_۲۹۰

 

ضربان قلبم بالا رفته بود و هجوم خون رو روى گونه هام احساس می كردم.

 

_نه شما خیلى زحمت كشیدین بذارید ظرف ها رو من بشورم.

 

سرى تكون داد و از آشپزخونه بیرون رفت.

 

نفس آسوده اى كشیدم دستام رو روى گونه هاى داغم گذاشتم.

 

ظرف ها رو شستم بعد از تمیز كردن آشپزخونه از آشپزخونه بیرون اومدم.

 

با نگاهم دنبال ساشا بودم.

 

روى مبل سه نفره خوابش برده بود آروم و آهسته رفتم طرفش.

 

آروم كنارش رو زمین نشستم چشم دوختم به صورت غرق خوابش.

 

دلم می خواست لمسش كنم بغض توى گلوم نشست.

 

آروم لب زدم:

 

_تو منو یادت میاد؟ اصلا بعد از رفتنم دلتنگم شدی؟

 

دلم طاقت نیاورد و دست لرزونم سمت موهاى لختش رفت.

 

با استرس دستم و لاى موهاش سوق دادم.

 

از نرمى موهاش از لذت چشمام و بستم و نرم دستم و روى موهاش كشیدم.

 

قطره اشكم روى گونه ام چكید زود از جام بلند شدم و سریع سمت اتاقم رفتم. وارد اتاق شدم و در رو بستم.

 

پشت به در تكیه دادم.

 

درد یعنى عاشق باشى نتونى بیان كنى. لعنت به این حس لعنتى.

 

سمت كمد دیوارى رفتم و پتویى برداشتم از اتاق بیرون اومدم.

 

پتو رو روى ساشا كشیدم و دوباره به اتاق برگشتم.

 

 روى تخت دراز كشیدم اما فكرم درگیر بود. هزاران فكر توى سرم مى رقصیدن بدون اینكه بدونم می خوام چیكار كنم.

 

كم كم چشمام گرم خواب شد.

 

صبح بخاطر عادت همیشه زود بیدار شدم از جام بلند شدم موهامو بالاى سرم جمع كردم و از اتاق بیرون اومدم.

 

نگاهم به اولین جایى كه كشیده شد مبل سه نفره اى دیشب بود اما ساشا نبود.

 

دلشوره گرفتم یعنى رفته؟

 

دلم گرفت و بی میل سمت آشپزخونه رفتم زیر چاى رو روشن كردم.

 

رمان ویدیا, [۱۰.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۹]

#پارت_۲۹۱

 

با بی میلى میز و چیدم چایی رو دم كردم. با دیدن یخچال و نبود نان عصبى روى صندلى نشستم.

 

كلافه سرم و توى دستام گرفتم. چرا اینطورى شدم؟ انقدر بهانه گیر!

 

با صداى ساشا با تعجب سرم و بلند كردم.

 

تو چهارچوب آشپزخونه ایستاده بود و نون سنگكی توى دستش بود.

 

مثل دیوونه ها همه چى رو فراموش كردم. انگار نه انگار چند دقیقه پیش چقدر عصبى بودم.

 

از جام بلند شدم.

 

_شما نرفتین؟

 

ساشا وارد آشپزخونه شد گفت:

 

_ نه، رفتم براى صبحونه نان تازه بگیرم.

 

دستى به موهام كشیدم گفتم:

 

_صبحانه آماده كردم. دیدم نون ندارم.

 

نگاهم كرد گفت:

 

_ بخاطر همین عصبى شدى؟

 

دست از كار كشیدم و سر بلند كردم. نگاهش كردم لبخندى زد گفت:

 

_صبحانه بخوریم امروز كار زیاد داریم.

 

فنجون ها رو پر از چایی كردم و روى میز گذاشتم. خودمم نشستم.

 

تكه اى نون برداشتم و كمى خامه روش كشیدم.

 

ساشا با آرامش داشت صبحانه اش رو مى خورد اما تو دل من غوغا بود.

 

می ترسیدم دل بستگیم به ساشا زیاد بشه و…

 

سرى تكون دادم و لقمه رو دهنم گذاشتم.

 

بعد از صرف صبحانه ساشا گفت:

 

_ آماده بشید با هم بریم شركت.

 

از جام بلند شدم نمی دونستم چیو باور كنم. جمع بستن هاشو یا یهو مفرد صدا كردنش رو!!

 

سمت اتاقم رفتم لباسام و پوشیدم كیفم و برداشتم و از اتاق بیرون اومدم.

 

ساشا رو به روى آینه قدى ایستاده بود و داشت سر آستین هاى كتشو درست می كرد.

 

با دیدنم رفت سمت در به دنبالش رفتم. با هم از آپارتمان بیرون اومدیم سوار ماشین شدیم و به سمت شركت حركت كرد.

 

با یاد آورى این كه امشب قراره بعد از یک سال به عمارت برم چیزى توى دلم خالى شد.

 

 هر چقدرم خودمو خونسرد می گرفتم، بازم استرس رو به رویى با آدم هاى اون عمارت رو داشتم.

 

رمان ویدیا, [۱۰.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۹]

#پارت_۲۹۲

 

ماشین و تو پارکینگ شرکت نگهد اشت و با هم از ماشین پیاده شدیم.

 

وارد شرکت شدیم.

 

 با دیدن بهراد که توی سالن بود لبخندی زدم گفتم:

 

_سلام

 

بهراد هم متقابلا لبخندی زد گفت:

 

_سلام از ماست بانو

 

و دستم و به گرمی فشرد.

 

رو به ساشا کرد گفت:

 

_دیشب کجا بودی؟

 

سر چرخوندم و به ساشا نگاه کردم تا ببینم چه جوابی میده که اخمی کرد گفت:

 

_اگه می خواستم بدونید که زنگ می زدم.

 

از وسطمون رد شد و رفت.

 

 متعجب به رفتنش نگاه کردم.

 

_چرا اینطوری کرد؟

 

بهراد سری تکون داد گفت:

 

_نمی دونم باز چی شده که باز اخلاقش بد شده.

 

_یعنی دلیل داره ناراحتیش؟

 

بهراد شونه ای بالا داد گفت:

 

_یک ساله اینطوره، خودت چطوری؟

 

با ذهنی درگیر گفتم:

 

_خوبم

 

_راستی امشب قراره عمارت مهمونی باشه راننده می فرستم برای اومدنت.

 

لبخند زوری روی لبام جا خوش کرد. گفتم:

 

_حتما

 

سمت اتاق خودم رفتم اما فکرم درگیر بود.

 

از یه طرف استرس امشب و روبه رویی با آدم های اون عمارت و از طرفی این برخوردهای ضد و نقیض ساشا.

 

کاش می دونستم تو نبودم چه اتفاقاتی افتاده.

 

بعد از ظهر زودتر به خونه برگشتم تا برای شب آماده بشم.

 

خسته وارد حموم شدم و دوشو باز کردم و زیرش ایستادم.

 

چشمام رو بستم اما با بسته شدن چشمام تمام خاطراتم زنده شدن و مثل فیلمی از جلوی چشم های بسته ام رد می شدن.

 

زانوهام سست شد و با زانو کف حمام نشستم.

 

همراه با بغضی خفه فریاد زدم. فریادی دلخراش.

 

چشمام از نم اشک سوخت. دلم پدر و مادرم رو می خواست اما یادم می اومد پدرم چطور از زندگیش بیرونم کرد.

 

دلم محبت می خواست اما غرور خرد شده ام چی؟

 

رمان ویدیا, [۱۰.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۹]

#پارت_۲۹۳

 

دستم و مشت کردم و با نفرت از کف حمام بلند شدم دیگه ضعف و گریه بس بود باید امشب می درخشیدم.

 

حوله ام رو پوشیدم و از حمام بیرون اومدم.

 

رو به روی آینه نشستم چشمام کمی قرمز شده بود.

 

موهامو خشک کردم  لباس زیر ستم رو پوشیدم.

 

حوله رو رو جالباسی گذاشتم موهام هنوز نم داشت.

 

سمت کمد رفتم و از تو لباسایی که آورده بودم لباس مشکی بلندی رو که سمت چپ چاک بزرگی داشت رو انتخاب کردم و پوشیدم.

کفش های مشکی پاشنه دارم رو هم پام کردم.

 

رو به روی آینه ایستادم چرخی دور خودم زدم.

با رضایت لبخندی زدم و کمی به صورتم رسیدم.

 

موهامو سشوار کشیدم با رضایت کیف دستیم رو برداشتم بعد از زدن ادکلن، خز بلند پاییزم رو روی لباسم پوشیدم و از خونه بیرون اومدم.

 

پله ها رو آروم پایین اومدم.

راننده کنار در منتظرم بود

با دیدنم در ماشین و باز کرد و سوار شدم.

 

_لطف کنید کنار یه گل فروشی نگه دارید.

 

_بله خانوم.

 

بعد از مدتی ماشین کنار گل فروشی بزرگی نگه داشت.

 

_برم گل بگیرم خانوم؟

 

_بله، گلهای لیلیوم بگیرید.

 

_چشم

 

  راننده پیاده شد و بعد از چند دقیقه با دسته گل بزرگی برگشت و حرکت کرد.

 

هرچی به عمارت نزدیک تر می شدیم تپش  قلبم بیشتر میشد و کمی استرس داشتم.

 

نفسم رو داخل ششام نگه داشتم  و پر بیرون دادم. با دیدن اون عمارت بزرگ و مجلل چیزی توی دلم خالی شد.

 

ماشین کنار عمارت نگه داشت و راننده زود پیاده شد و در عقب رو باز کرد.

 

آروم از ماشین پیاده شدم راننده گل رو برداشت و همراهم به سمت در عمارت که باز بود و نگهبانی کنار در ایستاده بود رفتیم.

 

نگهبان با دیدنمون گفت:

 

_خانم آریان؟

رمان ویدیا, [۱۰.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۹]

#پارت_۲۹۴

 

_بله

 

_بفرمایید خیلی خوش اومدین

 

راننده گل ها رو داد دست نگهبان.

 

کنار در ورودی زنی خز روی لباسم گرفت.

از استرس و هیجان زیاد قلبم تند می زد اما باید خونسرد بودم.

 

دستی به لبام کشیدم و اولین قدم رو برداشتم.

 

همین که صدای کفشام توی سالن پیچید سرها بلند شد.

 

نگاهی به سالن عمارت انداختم هیچ فرقی نکرده بود مثل شب رفتنم.

 

بهراد با دیدنم اومد سمتم و گفت:

 

_خوش اومدین بانوی زیبا

 

لبخندی زدم

 

_ممنونم

 

_بفرمایید با اعضای خانواده آشناتون کنم

 

با بهراد هم قدم شدم هر قدمی که بر می داشتم تمام اون روزها تیکه تیکه جلوی چشمام زنده میشدن و نفرت بیشتر تو قلبم زبانه می کشید.

 

بهراد کنار جمعی ایستاد و نگاهی به جمع خانوادگیشون انداختم.

 

نگاهم به اولین فرد این خانواده افتاد خانم بزرگ!

 

بهراد رو کرد بهشون

 

_معرفی می کنم خانم ویدا آریان همکار جدیدمون

 

خانم بزرگ لبخندی زد و دستشو سمتم دراز کرد دستشو فشردم.

 

بهراد گفت:

 

_خانم بزرگ عزیز خاندانمون

 

سری تکون دادم و توی دلم گفتم می شناسم

 

رو به شهلا و نیلا کرد

 

_نیلا همسر بهزادد و شهلا همسر بهرام

 

با دیدنشون به یاد تمام حقارت هایی که شده بودم افتادم حالا من اینجام تا انتقام بگیرم از همشون.

 

بدون اینکه به دست های دراز شدشون توجه کنم لبخندی زدم‌ و گفتم:

 

_خوشبختم

 

گاهی نفرت چنان تو وجود آدمی زیاد میشه که فقط کافیه به چشمای طرف نگاه کنی تا بفهمی.

 

با صدایی سر چرخوندم که نگاهم به شاهو و نازیلا افتاد.

 

با فاصله ی کمی کنارهم روبه روم قرار داشتن.

 

نازیلا همون دختر مغرور یک سال پیش که به زمین و زمان فخر می فروخت.

 

شاهو با دیدنم نگاه پر از لذتش به سر تا پام انداخت‌.

 

رمان ویدیا, [۱۰.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۹]

#پارت_۲۹۵

 

گفت:

 

_خوش اومدی ویدا جان

 

لبخند دلفریبی زدم

 

_افتخاریه شاهو جان

 

از تعجب نگاه شاهو فهمیدم شوکه شده از اینکه اسمشو صدا زدم، گفتم:

 

_معرفی نمی کنید؟

 

دستشو گذاشت پشت کمر نازیلا گفت:

 

_همسرم نازیلا

 

قیافه ام رو متعجب کردم و گفتم:

 

_واقعا! فکر کردم مجرد هستین.

 

نازیلا نگاه عصبی بهم انداخت و گفت:

 

_شما مدل جدید هستید؟

 

با عشوه گردنمو کج کردم

 

_بله و همکار شاهو جان

 

_آهان

 

انگار موفق شدم‌ که این دختر کمی عصبی کنم.

 

_بفرمایید تا با همکارها آشنا بشید.

 

_البته

 

و همراه شاهو هم قدم شدم، هر قدمی که همراه این مرد بر می داشتم یادآور خاطرات بدی بود که داشتم و تمام حقارت هایی که کشیدم اما مجبور بودم فیلم بازی کنم.

 

با تک تک آدم های مراسم آشنا شدم ولی دلم بی تاب دیدن ساشا بود و اتاقی که چند صباحی رو کنار این مرد سر به  روی یه بالشت گذاشته بودم.

 

با دیدنش که با ابهت از پله ها پایین می اومد ته دلم خالی شد و ضربان قلبم بالا گرفت.

 

با نگاهش کل سالن از نظر رد کرد چشمش به سمتی که نشسته بودم افتاد.

 

ابرویی بالا داد و اخمی کرد متعجب شدم  از این کارش با قدم های محکم اومد سمتم‌.

 

تا اومد سمتم بلند شدم بی توجه به من برای احوالپرسی با بقیه رفت.

 

کارش بهم برخورد چرا باید بی محلی می کرد؟!

 

_پا روی پا انداختم که چاک لباسم کنار رفت و سفیدی پای تراشیده ام نمایان شد.

 

بلاخره ساشا چرخید و کنار مبل ایستاد بدون این که بلندشم لبخندی زدم.

 

_سلام آقای زرین

 

پوزخندی زد و گفت:

 

_خوب هستین خانم‌ آریان؟

 

و روی مبل کنارم نشست.

 

فاصلمون انقدر کم بود که گرمی وجودش رو حس می کردم.

 

اومدم فاصله بگیرم که دستش روی رون لختم نشست.

 

از گرمی دستش به روی رون برهنه ام نفس تو سینه ام حبس شد و گرمی خون روی گونه هام حس کردم.

 

رمان ویدیا, [۱۰.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۹]

#پارت_۲۹۶

 

نگاهی بهش انداختم‌تا معنی نگاهم رو بفهمه و دستشو برداره که دستشو نرم رو پام‌کشید.

 

تحمل این همه نزدیکی نداشتم لبه های چاک دامنمو بهم ‌نزدیک‌ کردم.

 

دستشو کشید و به مبل تکیه داد واقعا از کارهاش سر در نمیاوردم.

 

دوباره نگاهم به این خانواده افتاد.

 

نازیلا به شاهو چشبیده بود پوزخندی زدم امشب باید یکم با این دوتا بازی می کردم هر چند دوست نداشتم مردی رو تحریک کنم اونم آدمی مثل شاهو…

 

اما دلم‌ می خواست زانو زدنش رو ببینم و دوباره عاشق شدن.

 

کمی از شربت لیوانم رو خوردم رنگ آلبالوییش وسوسه کننده بود.

 

بهراد اومد سمتم و سرشو پایین آورد، آروم کنار گوشم‌ گفت:

 

_می تونم ازت بخوام تا یه هنر نمایی ‌کنی؟!

 

سوالی نگاهش کردم، که صدای آهنگ شادی فضا رو گرفت.

 

_ازت می خوام که برقصی

 

خنده ای کردم که توجه ساشا و شاهو به خودم جلب کرد.

 

بهترین موقع برای هنرنمایی بود.

 

با تن نازی از جام بلند شدم نگاه همه رو روی خودم احساس می کردم.

 

رفتم وسط و شروع به رقص کردم، از لطف بارما هر مدل رقصی بلد بودم.

 

نگاه تحسین آمیز خیلیارو احساس می کردم.

 

کم کم بقیه هم اومدن وسط، آهنگ به پایان رسید و آهنگ دو نفره شروع شد.

 

خواستم برم سمت که شاهو اومد سمتم گفت:

 

_یه دور برقصیم بانوی زیبا؟!

 

_دستمو سمتش دراز کردم و گفتم:

 

_با کمال میل

 

برق شادی رو توی چشماش دیدم و هر دو با فاصله ی کمی رو به روی هم شروع به رقص کردیم خندید و گفت:

 

_می دونی خیلی خوشگلی

 

خنده ی مستانه ای کردم که نگاهش روی لبام خیره شد سرش و آورد نزدیک و گفت:

 

_خیلی وسوسه کننده هستی عزیزم

 

خنده ام جمع شد و حس نفرت تمام وجودم رو گرفت

 

رمان ویدیا, [۱۰.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۹]

#پارت_۲۹۷

 

 

لبخندی كه كمتر از پوزخند نبود زدم.

 

با صداى وسوسه برانگیزی گفتم:

_پس مواظب باش وسوسه نشى

 

چشم هاشو به چشم هام دوخت گفت:

 

_یعنى این شانس و دارم تا …

 

با صداى ساشا حرفش نیمه تمام ماند ازم فاصله گرفت.

 

ساشا وسط من و شاهو ایستاد و گفت:

 

_بهتره یه دور با نازیلا برقصى.

 

شاهو چشمكى زد رفت.

 

نگاهى به چهره ى اخم آلود ساشا انداختم و خواستم از كنارش رد بشم كه بازومو گرفت.

 

سر بلند كردم كه كشیدم. چون كارش یهوئى بود پرت شدم تخت سینه اش.

 

دستشو روى سرم كشید گفت:

 

_افتخار یه دور رقص و میدین؟

 

دستم و روى سینه ى مردونه اش گذاشتم و سر بلند كردم.

 

چشم به چشم هاى نمدارش دوختم.

 

كمى روى پنجه ى پا ایستادم تا هم قدش بشم.

 

آروم كنار گوشش لب زدم:

 

_افتخاریه آقا رقص با شما.

 

هرم نفس هام به گردن و گوشش خورد. نفس كشدارى كشید و فشار دستش و روى كمرم بیشتر كرد.

 

با صداى بمى گفت:

 

_با همه انقدر دلبرى میكنى؟

 

همینطور كه آروم مى رقصیدیم دستم و نرم روى سینه اش كشیدم. با طنازى گفتم:

 

_من نیازى به دلبرى ندارم.

 

نگاهش بین چشم ها و لب هام در گردش بود.

 

مثل كسى كه دنبال چیزى باشه یا دنبال شباهت گمشده اش.

 

دستش و نرم از كتف تا پایین كشید.

 

از اینهمه نزدیكى و گرمى تنش حالم دست خودم نبود.

 

چرخى زد و بیشتر كشیدم توى بغلش.

 

پیراهن مردونه اش رو توى مشتم گرفتم.

 

با تموم شدن آهنگ دو قدم فاصله گرفتم كه فشارى به كمرم آورد و كنار گوشم لب زد:

 

_میدونى طنازى یه زن امكان داره براش خطر ساز بشه؟ پس زیادى وسوسه برانگیز نباش خانم آریان.

 

و نرم لبش و روى لاله ى گوشم كشید.

 

رمان ویدیا, [۱۰.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۹]

#پارت_۲۹۸

 

قلبم ضربان گرفت و قفسه سینه ام از هیجان بالا و پایین میشد.

 

ازم فاصله گرفت اما حال خراب من و ندید. حس بین خواستنو نخواستنم رو ندید.

 

حالم خوب نبود. گارسون با سینى از كنارم رد شد.

 

جام بزرگى برداشتم یک سره سر كشیدم.

از مزه ى بدش و تلخیش فهمیدم مشروب خوردم و من این و نمی خواستم.

 

با تنى گُر گرفته سمت مبلى كه ساشا نشسته بود رفتم و نشستم.

 

كم كم داشت بدنم گرم میشد. لعنتى عادت به خوردن مشروب نداشتم و حالا داشت اثر مى كرد.

 

با صداى ضعیفى گفتم:

 

_میشه به راننده بگین من و برسونه، حالم خوب نیست.

 

ساشا نگاهى بهم انداخت و از جاش بلند شد.

 

از جام بلند شدم و سمت جایى كه شاهو و بقیه ایستاده بودن رفتم.

 

_كمى سرم درد می كنه، اجازه ى مرخصى می دید؟

 

شاهو خیره نگاهم كرد گفت:

 

_زود نیست؟

 

بدنم داشت از گرمى خونه آتیش می گرفت و مشروب داشت تأثیرشو میذاشت.

 

_کمى ناخوشم.

 

بهراد پیش دستى كرد گفت:

 

_خوشحالمون كردى، می خواى برسونمت؟

 

_نه، ممنون، راننده هست.

 

با همه خداحافظى كردم و خز پاییزم رو از خدمه گرفتم.

 

دستام جون پوشیدن نداشت كه دستى خز رو از دستم گرفت و روى سرشونه هام انداخت.

 

سر بلند كردم. با چهره ى اخم آلود ساشا رو به رو شدم با صداى بمى گفت:

 

_بریم خودم میرسونمت.

 

تو دلم از این همراهى خوشحال شدم.

 

در ماشین و باز كرد، سوار شدم و ساشا هم سوار شد.

 

احساس گرمى دوباره بهم دست داد و چشمامو بستم اما با حركت ماشین سرم سر خورد و افتادم بغل ساشا.

 

بوى عطرش مستم كرد.

 

_میشه صاف بشینین؟

 

حركاتم دست خودم نبود…

 

رمان ویدیا, [۱۰.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۹]

#پارت_۲۹۹

 

دوباره سرم و روى پشتى صندلى گذاشتم، اما توى سرم غوغا بود.

 

تمام خاطرات گذشته یک سره هجوم آورده بودن توی سرم

 

عشق و نفرت با هم سر ستیز داشتن.

 

با توقف ماشین آروم چشمامو باز كردم. ماشین تو پاركینگ آپارتمان بود.

 

خم شدم و در ماشین و باز كردم كه دوباره سرم گیج رفت و محكم دستگیره در و چسبیدم تا نیوفتم كه دست گرمى بازومو گرفت.

 

خمار سر بلند كردم و نگاهم با نگاه ساشا تلاقى كرد و دوباره حس دوست داشتن تمام وجودم و گرفت.

 

محو نگاهش بودم كه گفت:

 

-بذار كمكت كنم.

 

حرفى نزدم یعنى توان حرف زدن نداشتم به ساشا تكیه دادم.

 

در ماشین و بست و به سمت پله ها رفت. دستش دور كمرم حلقه کرد و سرم روى شونه اش.

 

دلم آغوشش رو می خواست، بودن كنارش و حس تن همیشه گرمش.

 

چندین بار از بى حواسیم می خواستم رو پله ها بیوفتم اما ساشا مانع افتادنم شد.

 

با كلید در آپارتمان و باز كرد.

 

هجوم سنگین چیزى رو توى معده ام حس كردم دستمو بالا آوردم و یقه ى ساشا رو چسبیدم.

 

نگاهش به صورتم افتاد، انگار حالم و درک كرد كه در سرویس بهداشتى رو باز كرد.

 

هرچى خورده بودم و بالا آوردم تموم حموم به كثافت كشیده شد.

 

روى كف حموم زانو زدم. چشمام پر از اشک شد.

 

حالم دست خودم نبود و تمام وجودم تمنای آغوشش رو می كرد.

 

با صداى گرمش كه تو كمترین فاصله كنار گوشم، بلند شد سر چرخوندم و نگاهش كردم.

 

می دونستم نگاهم چقدر ملتمس و تنهاست.

 

_بذار لباساتو دربیارم، كثیف شدن.

 

چشمامو بستم كه قطره اشكم چكید روى گونه ام.

 

دستش اومد سمت لباسم و زیپش رو باز كرد.

 

دست گرمش روى سرشونه هاى سردم نشست و بند لباس و آروم پایین داد و…

 

رمان ویدیا, [۱۰.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۹]

#پارت_۳۰۰

 

لباس بلندم از تنم افتاد. بازومو گرفت گفت:

 

-زیر دوش وایستى حالت بهتر میشه.

 

سر بلند كردم. نگاهش به پشت سرم بود. آب و باز كرد.

 

برخورد آب سرد به بدن برهنه ام كه فقط یه لباس زیر داشتم نفس تو سینه ام حبس شد.

 

اما حال بدم رو بدتر كرد و تمناى خواستن ساشا تو وجودم شعله ور بود.

 

بعد از چند دقیقه آب و بست و با حوله اى بدنم رو پوشوند.

 

سرگیجه امونم رو بریده بود.

 

در اتاق و باز كرد و گفت:

 

میتونى لباساتو عوض كنى.

 

سرى تكون دادم و تلوخوران وارد اتاق شدم. یهو كف اتاق نشستم.

 

آب از موهاى بلندم روى رون هاى برهنه ام كه از زیر حوله ى كوتاهم پیدا بود میچكید.

 

نگاهم به قدم هاى بلند ساشا افتاد كه رفت سمت كمد و لباس حریرى برداشت.

 

با حوله ى كوچكى اومد سمتم.

 

حوله رو روى موهام گذاشت و دست انداخت زیر زانوهام و از زمین بلندم كرد.

 

دستم و روى سینه اش گذاشتم. سمت تخت برد و روى تخت گذاشتم.

 

قبل اینكه كامل رو تخت دراز بكشم پتو رو انداخت روم و كنارم روى تخت نشست.

 

توانائى هیچ حركتى رو نداشتم و متنفر بودم از اینهمه ضعف.

 

نامفهوم گفت: امشب كار دستمون ندی دختر خوب.

 

دید نگاهش میكنم بلند گفت:

 

-ببخشید باید لباس زیراتو دربیارم، خیسه.

 

چشم هامو بستم. آیا چیزى براى از دست دادن داشتم؟

 

دلم الان فقط یه آغوش گرم میخواست تا این یكسال تنهائى و دلتنگى رو سر كنم.

 

دستش و از زیر پتو رد كرد و از پهلوهام رد كرد و پشتم رسوند. گرمى دستهاش داشت دیوونه ام میكرد.

 

سگك لباس زیرم و باز كرد و آروم درش آورد گذاشت كنار تخت.

 

دستش و نرم كشید روى كمرم. ضربان قلبم بالا رفته بود.

 

احساس تشنگى میكردم.

 

رمان ویدیا, [۱۳.۰۶.۱۷ ۰۵:۰۰]

#پارت_۳۰۱

 

دستش و دو طرف پایین تنه ام گذاشت و آروم بیكینى كه پوشیده بودم رو درآورد.

 

نفسش رو محكم بیرون داد و لباس خوابو تنم كرد.

 

دستى به موهاش كشید گفت:

 

-بخوابى تا فردا خوب میشى.

 

مچ دستشو گرفتم و كشیدم. نمیدونم چى شد پرت شد روم.

 

خمار نگاهش كردم. متعجب نگاهم كرد.

 

دستم و نرم روى سینه اش كشیدم. یهو مچ دستمو گرفت.

 

با صداى بمى گفت:

 

-نكن.

 

كمى بدنم رو كشیدم بالا و دستم و روى گردنش كشیدم.

 

با صدایی كه خمار بود گفتم:

 

-كاریت ندارم. فقط پیشم بخواب.

 

تن صدام از بى كسى و تنهائى بیداد میكرد. امشب چقدر ضعیف شده ام.

 

با دستش زد تخت سینه ام و پرت شدم روى تخت. از جاش بلند شد.

 

با صداى پر از عجزى گفتم:

 

-یه امشب و تنهام نذار.

 

كلافه بود و از حركاتش معلوم بود.

 

پیراهنشو عصبى از تنش كند و با بالا تنه ى لخت اومد سمت تخت.

 

پتو رو كنار زد و كنارم روى تخت یك نفره دراز كشید.

 

تنم رو كشیدم روش و پام و روى پاش گذاشتم. سرم روى سینه ى لختش.

 

تماس صورتم با بالا تنه ى برهنه اش وجودم رو آتیش زد و باعث شد بوسه اى روى سینه اش بزنم.

 

دستمو دور كمر مردونه اش حلقه كردم. سینه اش تند بالا و پائین میشد.

 

دستش و آروم روى كمرم گذاشت. چشم هامو بستم مثل معتادى كه مواد بهش رسیده.

 

میون خواب و بیدارى صداشو ضعیف شنیدم.

 

-چرا انقدر وسوسه برانگیزى؟

 

و چشم هام گرم خواب شد.

 

با حس گرمى چیزى روى پام با سردرد چشم باز كردم.

 

گیج دستم و روى پیشونیم گذاشتم و نیم خیز شدم.

 

با دیدن ساشا روى تختم شوكه شدم. نگاهم چرخید و به لباس خواب كوتاهى كه تنم بود و حالا كاملا بالا رفته بود افتاد.

 

دست ساشا روى پام بود.

 

چشم هامو تنگ كردم تا به یاد بیارم ساشا تو اتاق من چیكار میكرد؟

 

رمان ویدیا, [۱۳.۰۶.۱۷ ۰۵:۰۰]

#پارت_۳۰۲

 

تنها چیزى كه از دیشب یادم بود اینكه مشروب خوردم و حالم بد شد.

 

با تكونى كه خوردم ساشا چشم باز كرد.

 

هر دو لحظه اى خیره ى هم شدیم. از خجالت گونه هام گُر گرفت.

 

یعنى من دیشب رو با ساشا سر كردم؟

 

اما چرا هیچى یادم نیست!!

 

دستى به موهاى ژولیده اش كشید گفت:

 

-حالت خوبه؟ جائیت درد نمیكنه؟

 

با این حرفش لبه ى لباس خوابم كه بالا رفته بود رو پائین دادم.

 

گیج بودم یعنی من دیشب با ساشا رابطه داشتم؟

 

دید دارم گیج و مات نگاهش میكنم.

 

از تخت پائین اومدم. شلوار دیشبش پاش بود.

 

خم شد و پیراهن مردونه اش رو پوشید گفت:

 

-یعنى هیچى از دیشب یادت نیست؟

 

پاهاى برهنه ام رو از تخت آویزون كردم و با صدایى كه به سختى شنیده میشد گفتم:

 

-اتفاقى بین ما افتاده؟

 

با این حرفم سرش و سریع بلند كردو نگاهش رو به صورتم دوخت.

 

نمیدونم دنبال چى بود. هر دو توى سكوت بهم خیره بودیم.

 

سرى تكون داد و رفت سمت در اتاق.

روی پاشنه پا چرخید گفت : خیلی برام اشنایی

_ منظورت چیه؟

شونه ایی بالا داد

_ به زودی می فهمم و چرخید از در بره بیرون

 

 سردركم از تخت پایین اومدم و مچ دستش و گرفتم.

 

برگشت و نگاهم كرد. دستم و بالا آوردم.

 

-گیج و سر درگم گفتم : اگه  اتفاقى دیشب بین من و شما افتاده فراموش كنید. من یكم بد مستم.

 

دستى به گوشه ى لبش كشید و یهو كشیدم و به سینه ى دیوار چسبوند.

 

شوكه از این كارش دستم و روى سینه اش گذاشتم. اخمى كردم.

 

-دارى چیكار میكنى؟

 

پامو وسط پاهاش قفل كرد و با دستش چونه ام رو محكم گرفت.

 

سرش و آورد نزدیك و تو یك سانتى صورتم نگهداشت. زل زد به چشم هام.

 

-چرا انقدر آشنائى؟

 

از نزدیكى زیادش قلبم شروع به تپیدن كرد.

 

با صداى مرتعشى نالیدم.

 

-من چیزى از حرفاتون سر در نمیارم.

 

ابرویى بالا داد گفت: به زودى می فهمم.

 

رمان ویدیا, [۱۳.۰۶.۱۷ ۰۵:۰۰]

#پارت_۳۰۳

 

ازم فاصله گرفت رفت سمت در اتاق گفت:

 

-من دیشب مجبورت نكردم با من باشى. با خواست خودت باهات بودم.

 

و در و بست و رفت.

 

پاهام سست شد و حس كردم روح از بدنم رفت. دستمو شل كردم و با زانو كف اتاق افتادم.

 

عصبى سرم و لاى دستهام گرفتم.

 

-نه نه لعنتى. دروغه. باورم نمیشد من دیشب از ساشا خواسته باشم تا باهام باشه.

 

بغض راه گلومو بست.

 

از یه طرف عصبی بودم چون هیچ چیز از دیشب یادم نبود و از یه طرف اینکه ساشا اسرار داشت تا بدونه من کیم

 

تحملش سخت بود اینكه من دیشب رو با ساشا سر كرده باشم. اما خودم از دیشب هیچى تو ذهنم نباشه.

 

خفه فریاد زدم: خداااااا

 

دست به بازوهای برهنه ام  كشیدم یعنى ساشا دیشب اینا رو لمس كرده؟

 

از جام بلند شدم و رو به روى آینه ایستادم. نگاهم به دختر رنگ پریده با موهاى ژولیده توى آینه افتاد.

 

اشكم روى گونه ام چكید. حالا چطور به صورت ساشا نگاه كنم؟ اصلا راجب من چى فكر میكنه؟ از اینكه تو نظرش بد باشم سرى تكون دادم.

 

وارد حموم شدم و با لباسام زیر دوش ایستادم.

 

چشم هامو بستم. یاد رقص دو نفره ام با ساشا افتادم.

 

چیزى توى دلم خالى شد. دستم و روى قلبم گذاشتم و محكم فشار دادم.

 

من اینجا براى عشق و عاشقى نیومده بودم. باید كارى میكردم تا شاهو رو به زانو در مى آوردم.

 

دلم هواى خانواده ام رو كرده بود. از وقتى اومدم به زور خودم و كنترل كردم تا دیدنشون نرم.

 

لباسامو پوشیدم و كلید آپارتمان و برداشتم از خونه زدم بیرون.

 

هواى آخر پائیز سرد بود. دستم و توى جیب پالتوى كوتاهم كردم.

 

نگاهم رو به خیابون هاى خزان زده دوختم. دلم پر كشید به روزهاى خوبى كه داشتم.

 

سوار تاكسى شدم و آدرس خونه ى پدریم رو دادم. سر كوچه از ماشین پیاده شدم.

 

استرس افتاد به جونم و دو دل بودم. دستم و مشت كردم و قدمى …

 

رمان ویدیا, [۱۳.۰۶.۱۷ ۰۵:۰۰]

#پارت_۳۰۴

 

برداشتم كوچه هیچ تغییرى نكرده بود. با هر قدمى كه بر میداشتم فكر میكردم الانه كه قلبم از كار بیوفته.

 

اصلا حواسم نبود كه محكم به كسى خوردم. نوناى توى دستش افتاد زمین.

 

خم شدم گفتم:

 

-ببخشید خانوم.

 

و نونا رو برداشتم. سر بلند كردم اما با دیدن مامان دهنم باز موند.

 

نمیدونستم چیكار كنم. دلم آغوش گرمشو میخواست.

 

دست دراز كرد و نونها رو گرفت.

 

صدامو صاف كردم تا نلرزه و گفتم:

 

-بازم ببخشید خانم.

 

گفت:

 

-عیب نداره دخترم. صدات چقدر آشناست.

 

بغض نشست توى گلوم. دلم میخواست فریاد بزنم مامان منم، دخترت ویدیا.

 

لبخند پر از دردى زدم و پشت بهش كردم. طاقت نداشتم. دلم گریه میخواست.

 

با صداى مامان سر جام ایستادم.

 

-دخترم كجا میرى؟

 

نفس عمیقى كشیدم.

 

شنیدن كلمه ى دخترم اونم از دهن مادرم چقدر برام شیرین بود و پر از لذت.

 

-میرم خونه ام.

 

بازومو گرفت.

 

-بیا صبحانه رو با هم بخوریم.

 

قلبم فرو ریخت. چطور میتونستم برم خونمون خودم و خونسرد نشون بدم؟

 

-مزاحم نمیشم خانم.

 

-این چه حرفیه عزیزم؟ توام مثل دختر خودم.

 

توى دلم فریاد زدم: من دخترتم، دختر نفرین شده ات.

 

-میاى عزیزم؟

 

چنان توى صداش تمنا بود كه دلم نیومد بگم نه.

 

سرى تكون دادم و چرخیدم. چهره اش بشاش شد و لبخندى زد.

 

با هم هم قدم شدیم. مادرم چقدر شكسته شده بود.

 

-شما هر روز نون میخرین؟

 

-نه عزیزم كارگرمون مریض شده و منم به همسرم اجازه ندادم خدمه ى جدید بگیره. مگه چند نفریم؟

 

باورم نمیشد این زن فروتن و ساده مادرم باشه.

 

مادرى كه حتى یه لیوان آب نمیكشید، حالا اومده و نون خریده.

 

یعنى تو این یه سالى كه نبودم چى شده؟

 

كنار در حیاط ایستاد و با كلید در و باز كرد.

 

رمان ویدیا, [۱۳.۰۶.۱۷ ۰۵:۰۰]

#پارت_٣٠٥

 

با عشق و حسرت نگاهم رو به حیاط پائیز زده دوختم. بعد از چند وقت میشد اومده بودم.

 

مثل تشنه ى به آب رسیده با ولع به همه جا نگاه میكردم.

 

مامان لبخندى زد كه دلم ضعف رفت و نتونستم خودمو كنترل كنم و محكم بغلش كردم.

 

بوى عطر تنشو بلعیدم.

 

مامان مثل اینكه شوكه شده بود گفت:

 

-چیزى شده؟

 

از آغوش مامان بیرون اومدم گفتم:

 

-نه، یه لحظه دلم براى مادرم تنگ شد.

 

-مادرت كجاست مگه؟

 

نفسى كشیدم.

 

-ما ساكن نیویورك هستیم.

 

-آها، پس تو اینجا؟

 

-من براى كارى اومدم.

 

مامان لبخندى زد. در سالن و باز كرد گفت:

 

-خوش به حال مادرت كه دخترى به نازى تو داره.

 

حرفى براى زدن نداشتم. وارد سالن شدم و نگاهى به سالن خونه انداختم.

 

خونه و دكورش مثل همون شبى كه عروس شدم و رفتم بود.

 

-بیا بشین عزیزم.

 

همینطور كه به اطراف نگاه میكردم گفتم:

 

-تنها زندگى میكنید؟

 

-نه، دخترم دانشگاهه و همسرم سفر كارى رفته.

 

سرى تكون دادم و روى مبل نشستم.

 

-صبحانه كه نخوردى؟

 

-حقیقتش نه.

 

-منم نخوردم. الان یه صبحانه ى خوشمزه درست میكنم.

 

و وارد آشپزخونه شد.

 

از جام بلند شدم و سمت قاب عكسهائى كه روى دیوار بود رفتم. رو به روى عكسها ایستادم.

 

عكس مامان و بابا.

 

نگاهم چرخید روى عكس خودم و شاه پرى و ماه پرى.

 

آهى كشیدم. چه زود روزاى خوبم تموم شد.

 

-بیا عزیزم.

 

ترسیده چرخیدم. مامان پشت سرم ایستاده بود.

 

-ببخش عزیزم ترسوندمت. اما هرچى صدات كردم نشنیدى.

 

-نه، ایرادى نداره.

 

اشاره اى به عكسها كردم.

 

-چه خانواده ى شاد و خوشبختى!

 

چهره اش رو غم گرفت. گفت:

 

-تا قبل ازدواج دخترم خوشبخت بودیم.

 

رمان ویدیا, [۱۳.۰۶.۱۷ ۲۱:۵۳]

#پارت_۳۰۶

 

چهره ى متعجبى به صورتم گرفتم.

 

-چرا؟ نكنه خداى نكرده دخترتون ..

 

-نه عزیزم زندگى ما سر دراز داره. بیا صبحونه بخوریم. اگه كارى نداشتى برات تعریف میكنم.

 

-خوشحال میشم.

 

با هم وارد آشپزخونه شدیم. با دیدن میز صبحانه یاد زمانى افتادم كه همه دور این میز جمع میشدیم.

 

چه زود دیر میشه!

 

روى صندلى رو به روى مامان نشستم. همه چى سر میز بود.

 

كمى پنیر تو بشقابم گذاشتم.

 

مامان چاى شیرین كنارم گذاشت گفت:

 

-دختر وسطیم اگه میخواست صبحانه بخوره باید چائیش شیرین میبود وگرنه نمیخورد.

 

لبخندى زدم. آهى كشید گفت:

 

-صدات خیلى شبیهشه.

 

-میتونم بپرسم كجاست كه انقدر با حسرت راجبش حرف میزنین؟

 

-ما هم نمیدونیم كجاست.

 

-یعنى چى؟

 

چشم هاى مامان پر از اشك شد گفت:

 

-بمیرم براى اون دختركم، بدبخت شد.

همسر اولش بخاطر یه سوء تفاهم طلاقش داد و از شوهر دوم شانس نیاورد. دیوونگیش كم بود كه فراموشى هم گرفت. اما ویدیاى من اهل فرار نبود. من میدونم دارن دروغ میگن.

 

دستم و روى دست مامان گذاشتم.

 

-یعنى چى فرار كرد؟

 

-نمیدونم. میگن خونه زندگیشو ول كرده رفته.

 

احساس كردم سقف داره روى سرم خراب میشه. چطور تونستن به خانواده ام دروغ بگن؟

 

داشتم خفه میشدم.

 

صداى هق هق مامان بلند شد. از روى صندلى بلند شدم و كنار صندلیش ایستادم.

 

دستم و روى شونه اش گذاشتم.

 

-آروم باشید. با گریه دردى درمون نمیشه.

 

-دلم براى دخترم تنگ شده. آخه كجاست؟ دلش براى ما یعنى تنگ نشده؟ پدرش كمرش خم شد. توى مردم سر بلند نمیتونه …

#پارت_۳۰۷

 

بغضم و با درد قورت دادم…

 

باید انتقام کارهایی که شاهو کرده بود رو می گرفتم ،باید فکری می کردم .

 

مامان بعد از گلی گریه آروم شد و گفت:

_ببخشید توام ناراحت کردم.

 

سری تکون دادم…

 

_اشکالی نداره الان آروم شدین؟!

لبخندی زد…

 

_آره عزیزم.

 

_با اجازتون من دیگه برم…!

 

_کجا عزیزم بمون…!

 

_دوباره بهتون سر می زنم…کمی کار دارم.

 

_باشه عزیزم.

 

بعد از خداحافظی از مامان از خونه زدم بیرون …

 

سر بلند کردم نگاه آخر رو به خونه انداختم ،با قدم های آروم و پراز درد و دلتنگی از کوچه بیرون اومدم .

 

و تا سر کوچه پیاده رفتم سر کوچه تاکسی گرفتم

 

تمام راه خونه رو فکر کردم .

 

با کلید در آپارتمان رو باز

 و ووارد سالن شدم کلیدا رو روی مبل پرت کردم.

 

و بلاخره بغضی که از صبح سعی در مهار کردنش داشتم سر باز کرد…

 

دستم هنوز بوی عطر مامان رو می داد.

 

خدایا چرا اینقدر سختی می کشم؛دلم مادرم رو می خواد…

 

خدا می دونه چقدر سعی کردم تا نگم منم ویدیا …

 

خسته از یک روز کسل به تخت پناه بردم.

 

صبح آماده از خونه بیرون اومدم ،سوار ماشین شدم

 

 کنار شرکت از ماشین پیاده شدم …

 

اما با دیدن تعداد زیادی مرد تعجب کردم،از میونشون رد شدم و وارد ساختمون شرکت شدم .

 

با ورود به سالن ساشا و شاهو رو دیدم که هر دو سرگردون داشتن با مردی صحبت می کردن .

 

رفتم جلو…شاهو با دیدنم گفت:

 

_سلام ویدا جان.

 

ساشا نگاهی بهم انداخت …نمی دونم چرا گر گرفتم و نگاهم رو از نگاهش گرفتم رو به شاهو کردم .

 

_چیزی شده؟!

 

مرد گفت:

 

_شما باید تمام خسارت رو بدین .

 

متعجب نگاه کردم ،ساشا کلافه گفت:

 

_آقای منصوری ما این همه پول رو از کجا تو این فرصت کم جور کنیم؟!

 

_من نمی دونم باید فکر اونجاش رو می کردین.

 

رمان ویدیا, [۱۳.۰۶.۱۷ ۲۱:۵۳]

#پارت_۳۰۸

 

-میتونم ببرسم چى شده؟

 

-اجناسى كه به آقاى منصورى و بقیه ى عمده فروشها فروختیم جعلى و تقلبى از آب دراومده  و حالا باید خسارت بدیم.

 

قیافه متفكرى به خودم گرفتم گفتم:

 

-ندارید؟

 

ساشا پوزخندى زد گفت:

 

-به نظرتون اگه داشتیم الان باید چونه میزدیم؟

 

سرى به معنى تاكید تكون دادم.

 

-پس مزاحمتون نمیشم و ازشون فاصله گرفتم. سمت اتاقم رفتم اما ذهنم درگیر بود.

 

این بهترین فرصت بود تا سرباز و حركت میدادم و كیش و مات میكردم.

 

از فكرى كه به سرم زد لبخندى روى لب هام نشست. باید صبر میكردم.

 

توى اتاق بودم كه سر و صداى بیرون زیاد شد.

 

از جام بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم. بادیدن جمعیت و سر و صداشون خوشحال با لذت به صحنه ى رو به روم زل زدم.

 

با دیدن شاهو از در فاصله گرفتم و با نگرانى گفتم:

 

– اگه از دست من کمکی برمیاد بگید؟

 

شاهو لبخندى زد و خیره ى لب هام گفت:

 

-تو وجودت كمكه.

 

توى دلم فحشى نثارش كردم اما لبخندى زدم گفتم:

 

-اما اگر كمك بخواین هستم به یه شرطى.

 

شاهو چشم هاشو تنگ كرد گفت:

 

-چه شرطى؟

 

دست به سینه شدم.

 

-من تمام بدهى شما رو تسویه میكنم اما توى تمام شركت ها شریك و سهامدار میشم.

 

-یعنى انقدر دارى كه تمام بدهى ها رو صاف كنى؟

 

-بله.

 

چشم هاش برقى زد و كمى نزدیك تر شد گفت:

 

-تو بی نظیر و وسوسه كننده اى.

 

لبخند پر از عشوه اى زدم گفتم:

 

-تا شما قرارداد و آماده كنید منم حساب هاى بانكیم رو چك میكنم.

 

-حتما، حتما

 

دستى تكون دادم و وارد اتاق شدم. لبخند پیروزمندانه اى روى لب هام نشست.

 

گام اول رو برداشتم …

 

رمان ویدیا, [۱۳.۰۶.۱۷ ۲۱:۵۳]

#پارت_۳۰۹

 

از اینكه حساب هاى بانكیم به لطف بارما پر بود خیالم راحت بود.

 

خودكار و توى دستم چرخوندم اما توى سرم هزاران فكر و خیال بود.

 

بعد از مدتى حس لذت و قدرت میكردم.

 

با صداى در درست نشستم و گفتم:

 

-بفرمائید.

 

در اتاق باز شد و ساشا همراه شاهو وارد اتاق شدن.

 

از جام بلند شدم و میز و دور زدم. رو به روى ساشا و شاهو روى مبل نشستم. پا روى پا انداختم.

 

ساشا گفت:

 

-شاهو میگه قراره شما شریك كارى ما بشید و در عوض بدهى رو پرداخت كنید.

 

-بله.

 

ساشا خیره نگاهم كرد گفت:

 

-دلیل؟

 

نگاهم رو به نگاهش دوختم. باورم نمیشد ساشا انقدر نكته سنج شده باشه.

 

-دلیلى نداره. اینطورى به نفع منم هست و البته اگه شراكت رو نخواستیم تمام پول من با سودش برمیگرده و شركت هاى شما هم همه مال خودتون.

 

شاهو گفت:

 

-به نظر من كه پیشنهاد خیلى خوبیه.

 

ساشا اما هنوز دو دل بود و اینو میشد از نگاهش فهمید.

 

-ساشا، یه نگاه به بیرون بنداز. پول این جمعیت و بدیم باید بریم خونه نشین بشیم.

 

ساشا به مبل تكیه داد گفت:

 

-قرارداد رو بخونید.

 

قرارداد و برداشتم و نگاهى بهش انداختم. همون چیزى بود كه میخواستم. امضاء زدم.

 

شاهو با ذوق دستشو گرفت طرفم. توى دلم پوزخندى زدم و دستشو محكم فشردم. گفتم:

 

-چك سفید امضائى بهتون میدم تا تمام بدهى ها رو پرداخت كنید.

 

-عالیه.

 

و هر دو سمت در رفتن كه لبخندى زدم گفتم:

 

-پس مهمونى كوچیكى بابت همكار شدنمون میگیریم منزل من. آقا شاهو حتما همسرتون و بیارید.

 

چهره اش كمى تو هم رفت. بی میل گفت:

 

-حتما.

 

-و شما آقاى زرین میتونید دوست دخترتون رو بیارید.

 

سرى تكون داد و از …

 

رمان ویدیا, [۱۳.۰۶.۱۷ ۲۱:۵۳]

#پارت_۳۱۰

 

اتاق بیرون رفتن.

بشكنى زدم و خوشحال از این پروژه وسایلم رو جمع كردم تا برم و براى شب همه چیز و آماده كنم.

 

با راننده به فروشگاه رفتم و بعد از خرید به خونه برگشتم.

 

همه جا رو تمیز كردم. دسرها رو آماده كردم. غذا از بیرون سفارش دادم.

 

گرامافون رو روشن كردم و وارد حموم شدم. دوش گرفتم.

 

نگاهى به لباس كوتاه قرمز رنگم انداختم و لبخند خبیثى روى لب هام نشست.

 

لباسم و پوشیدم و خم شدم تا صندل هام و پام كنم كه صداى زنگ آپارتمان بلند شد.

 

نگاه آخر و تو آینه انداختم و سمت در رفتم.

 

در و باز كردم كه با چهره ى خندان بهراد رو به رو شدم.

 

كمى خم شد گفت:

 

-سلام بر بانوى زیبا.

 

و گل ها رو گرفت طرفم. لبخندى زدم و گل ها رو از دستش گرفتم.

 

-تنهائى؟

 

وارد سالن شد.

 

-فعلا بله اما بقیه تو راهن.

 

گل ها رو تو گلدون كریستالى گذاشتم كه گفت:

 

-چطور میتونم این محبت رو جبران كنم؟

 

-نیاز به جبران نیست. الان منم یكى از شركاء هستم.

 

-آره اما كمك بزرگى كردى.

 

با صداى زنگ بهراد رفت سمت در.

 

حالا فقط نزدیك شدن به ساشا و بهم زدن رابطه ى شاهو و زنش مونده.

 

با صداى سلام و احوالپرسى به سالن رفتم. شاهو و نازیلا بودن به همراه ساشا.

 

خرامان به سمتشون رفتم.

 

شاهو نگاهى به سر تا پام انداخت و لحظه اى خیره ى پاهاى خوش تراشم شد.

 

-بفرمایید.

 

نازیلا بی میل وارد خونه شد. اما شاهو چشم هاش برق میزد.

 

ساشا به همراه دخترى وارد شد.

 

لحظه اى از دیدن دختر همراه ساشا قلبم فشرده شد و تمام شوقم پرید.

 

اما با یادآورى كارهام لبخندى زدم.

 

رمان ویدیا, [۱۳.۰۶.۱۷ ۲۱:۵۳]

#پارت_۳۱۱

 

ساشا رو به دختر كرد گفت:

 

-ایشون ویدا آریان همكار جدیدمون.

 

دختره لبخندى زد گفت:

 

-منم نسترنم. و دستشو سمتم دراز كرد.

 

بی میل دستشو فشردم و دعوت به نشستن كردم.

 

وسایل پذیرایی رو روى میز چیده بودم.

 

كنار بهراد نشستم. رو به ساشا كردم گفتم:

 

-ببخشید كه خونتون رو گرفتم.

 

ساشا دستى به بازوى دختره كشید. از این كارش دل من زیر و رو شد.

 

-عیب نداره.

 

نازیلا با تعجب گفت:

 

-ساشا چطور از این خونه دل كندى؟

 

-دل نكندم. فقط موقت به خانم آریان دادم.

 

رو كردم به شاهو با عشوه گفتم:

 

-شما فرزند ندارید؟

 

-نه فعلا علاقه اى به بچه ندارم.

 

سرى تكون دادم. كمى راجب كار صحبت كردیم و از جشن لباسى كه براى شب یلدا قرار بود و چه سبكى اجرا بشه حرف زدیم.

 

از جام بلند شدم كه زنگ در و زدن.

 

-حتما غذا رو آوردن.

 

نازیلا پوزخندى زد گفت:

 

-یعنى خودتون غذا بلد نیستید؟

 

-من وقت این كارها رو ندارم.

 

بهراد رفت تا غذاها رو بگیره.

 

سمت آشپزخونه رفتم و میز و چیدم كه صدایى از فاصله ى كمى به گوشم رسید.

 

سر بلند كردم. شاهو تو چهارچوب در آشپزخونه ایستاده بود.

 

لحظه اى یاد گذشته افتادم و ترس به دلم افتاد.

 

با صداى لرزونى گفتم:

 

-كارى دارى؟

 

وارد آشپزخونه شد. با صداى بمى گفت:

 

-نه  حتى در حال كار خونه هم جذاب و خواستنى هستى.

 

لبخند تصنعى زدم و با ناز موهامو پشت گوشم زدم گفتم:

 

-شما لطف دارید اما حیف …

 

-حیف چى؟

 

شونه اى بالا دادم و چشمكى زدم.

 

-حیف همسر دارى.

 

قهقهه اى سر داد.

 

با ورود ساشا به آشپزخونه و اون اخم میون ابروهاش….

 

رمان ویدیا, [۱۳.۰۶.۱۷ ۲۱:۵۳]

#پارت_۳۱۲

 

 

سرم و پایین انداختم و میزو چیدم .

 

بهراد غذاهارو آورد .

 

بعد از شام ویسکی آوردم گفتم : _ به افتخار جشنمون .

 

و لیوانارو پر کردم .

 

خواستم لیوانو بردارم که ساشا گفت : _ میشه بگی جا سیگاری منو کجا گذاشتی ؟؟؟

 

ابرویی از تعجب بالا دادم و گفتم : _ الان براتون پیدا میکنم .

 

و به سمت آشپزخونه رفتم .

 

جا سیگاری رو از تو آشپزخونه برداشتم و چرخیدم تا از آشپزخونه بیرون برم ؛

 

که تخت سینه ی کسی رفتم .

 

سر بلند کردم که با نگاه جدی ساشا رو به رو شدم .

 

قدمی عقب گذاشتم که کمرم به کابینت خورد .

 

قدمی جلو گذاشت و دستشو از کنارم رد کرد و روی کابینت گذاشت .

 

_ چیزی میخوای ؟

 

ابرویی بالا داد گفت : _ امشب تضمین نمیکنم مست بشی و کنارت باشم .

 

اخمی بین ابروهام دادم _ یعنی چی ؟

 

سرش و آورد جلو کنار گوشم لب زد _ یعنی یهو هوس با من بودن نکنی که

 

امشب خودم همراه دارم .

 

و دستش و نرم از گردن تا کمرم کشید .

 

با این کارش نفسم رفت و ضربان قلبم بالا گرفت .

 

دستم و روی سینه اش گذاشتم و با صدای مرتعشی گفتم :

 

_ بهتون گفتم اون شب رو فراموش کنید هرچند من هیچی یادم نیست .

 

_ اگه میخوای فراموش کنم ، پس نخور تا مست نشی ….!

 

و ازم فاصله گرفتو زیر سیگاری رو از دستم کشیدو از آشپزخونه بیرون رفت .

 

دستی به گردنم کشیدم و از اشپزخونه بیرون اومدم .

 

همه در حال بگو بخند بودن .

 

ساشا نگاهی بهم انداخت و لیوان کوچیک توی دستش و بالا کشید .

 

روی مبل نشستم و از ترسم چیزی نخوردم .

 

بهراد بلند شد گفت : _ ما دیگه بریم .

 

شاهو نازیلا هم بلند شدن …….

 

رمان ویدیا, [۱۳.۰۶.۱۷ ۲۱:۵۳]

#پارت_۳۱۳

 

نازیلا تشکر خشکی کرد

 

اما شاهو از اینکه داشت می رفت کمی ناراحت بود گفت:

 

_دوست داشتم بیشتر بمونم اما مجبورم ‌برم.

 

چشمکی زدم  و به این همه ضعف و سست بودنش پوزخندی زدم.

 

کنار در ایستادم تا ساشا و دوست دخترشم برن که ساشا گفت:

 

_چرا کنار در ایستادی؟

 

چیزی نگفتم ادامه داد:

 

_ من و نسترن جایی نمیریم البته ببخشیدا یک شب رو بد بگذرون

 

 با دست بهشون اشاره کردم و گفتم:

_یعنی شما می خواید اینجا بمونید

 

ساشا سری تکون داد

 

_ ایرادی داره

 

_نه نه راحت باشید من میرم اتاقم تا راحت باشید

 

از حرص و عصبانیت اگه دو دقیقه  می موندم صد درصد حالم رو می فهمید

وارد اتاق شدم و در رو بستم.

 

لعنتی لعنتی، کلافه سمت تخت رفتم.

 

 نشستم لبه تخت و سرم رو توی دستام گرفتم

 

از اینکه اون دختر تا صبح با ساشا سر کنه حتی فکرشم دیونه ام می کرد موهامو تو دستام گرفتم.

 

حالم خوب نبود داشتم خفه میشدم عصبی اتاق رو بالا وپایین کردم اما خسته دوباره روی تخت نشستم.

 

تاصبح مثل مار زخمی تو خودم پیچیدم اما دم نزدم.

 

هوا روشن شد پرده رو کنار زدم و به آسمون آبی که کم کم  روشن میشد چشم دوختم.

 

قطره اشک سمجی که ولکن نبود روی گونه ام چکید.

 

سرم رو به شیشه تکیه دادم و شونه هام  شروع به لرزیدن‌ کرد.

 

لب زدم:

 

_خدایا از عشق و دلبستگی بدم میاد بدم میاد اما می دونم  دچارش شدم  و با همه ی نفرتی که  از خانواده ی ساشا داشتم.

 

اما این مرد با آغوش همیشه گرم و نم اشکش دوست دارم

 

کاش ذره ای دوستم داشتی ساشا کاش…

 

رمان ویدیا, [۱۳.۰۶.۱۷ ۲۱:۵۳]

#پارت_۳۱۴

 

چیزى به جشن یلدا نمونده و همه در تكاپو بودیم تا به بهترین نحو اجرا بشه.

 

همه چیز براى یک مراسم عالى آماده بود. لباس زیبایى براى جشن آماده كرده بودیم تا بپوشم.

 

سالن بزرگ و مجللى براى برپایى مراسم در نظر گرفته بودیم.

 

لباسم رو پوشیدم و آرایشگر موهامو همراه با صورتم درست كرد.

 

توى اتاق بودم تا بطور كامل آماده بشم اما صداى خواننده ى زنى كه آورده بودن نشان از اومدن مهمونا می داد.

 

در اتاق باز شد و ساشا تو چهارچوب در نمایان شد.

 

از روى صندلى بلند شدم و دامن بلندم روى زمین كشیده شد نگاهى بهم انداخت گفت:

 

_آماده اى؟

 

سرى به معنى تأیید تكون دادم از جلوى در كنار رفت.

 

باهاش هم قدم شدم دلم از این همه نزدیكى پر هیجان میزد و  زیر و رو میشد.

 

چند تا پله ى كوتاه رو بالا رفتم و روى سن قرار گرفتم.

 

تمام  افراد متمدن و مشهور  سراسر کشور تو این برپایی شو لباس حضور داشتن.

 

از اینكه توى كشور خودم روى سن رفته بودم واقعا خوشحال بودم.

 

بعد از دورى كه زدم از پله ها پایین اومدم. ساشا با قدم هاى بلند اومد سمتم. گفت:

 

-كارتون عالى بود.

 

سر بلند كردم و نگاهى بهش انداختم كه نگاهش رو ازم گرفت.

 

براى معرفى پیش بقیه رفتیم. هركس به نوعى تبریک می گفت و از نوع برپایی فستیوال.

 

شاهو جام مشروبى توى دستش بود و خیره به من، رفتم سمتش و لبخند دلفریبى زدم گفتم:

 

-سلام.

 

لبخندى زد گفت:

 

-كارت عالى بود

 

و خم شد ادامه داد:

 

_خودت عالى تر،  هوش از سر آدم میبرى.

 

خنده ى پر از عشوه ایی زدم

 

رمان ویدیا, [۱۳.۰۶.۱۷ ۲۱:۵۳]

#پارت_۳۱۵

 

خم شد روى صورتم گفت:

 

_چطورى میتونم داشته باشمت؟

 

با این حرفش خنده روى لبام ماسید. نگاهش كردم كه گفت:

 

_حس می كنم می خوامت.

 

لبخند تصنعى زدم و دستم و روى سینه اش گذاشتم و كمى به عقب هولش دادم گفتم:

 

_من با مردى كه زن داشته باشه نمیتونم باشم.

 

و چرخیدم برم كه مچ دستم و گرفت گفت:

 

_اگه طلاقش بدم چى؟

 

خنده ى دلفریبى كردم.

 

_اون وقت راجبش فكر می كنم.

 

و دستم و از تو دستش درآوردم قلبم آكنده از نفرت بود.

 

فقط می خواستم به زمین بكوبمش هر طورى شده و به هر قیمتى.

 

این مرد زندگیم رو نابود كرد حالا نوبت من بود که با زندگیش بازی کنم.

 

گوشه ى سالن ایستادم و نگاهم رو به رقاصه اى كه داشت می رقصید دوختم.

 

جام مشروب و بالا كشیدم و از تلخیش لحظه اى چشمام و روى هم گذاشتم اما خوب بود.

 

دلم كمى رقص می خواست صداى زن زیبا و دلنواز بود.

 

چرخى زدم و خرامان خرامان سمت سن رفتم چرخى زدم و تابى به كمرم دادم.

 

لحظه اى همه بدون اینكه دست بزنن خیره ام شدن.

 

تابى به گردنم دادم كه موهام روى هوا پخش شد.

 

سر بلند كردم كه نگاهم به نگاه غضب آلود ساشا افتاد.

 

قدم به قدم بهش نزدیک شدم و چرخى دورش زدم.

 

صداى پاشنه كفش هام با ریتم آهنگ یكى شده بود.

 

دستى زدم و خواننده…

 

شاهو اومد وسط و دستمو گرفت چرخى زد.

 

از تحرک زیاد عرق كرده بودم اما هنوز دست بردار نبودم.

 

دستى بازومو گرفت و كشید گفت:

 

_بسه هرچى هنرنمایى كردى!

 

چشمامو به چشماش دوختم و دستمو روى سینه اش گذاشتم و با صداى خمارى گفتم:

 

_امشب پیشم میمونى؟

 

گنگ نگاهم كرد سرى تكون داد گفت:

 

_احمق كوچولو…

 

رمان ویدیا, [۱۴.۰۶.۱۷ ۱۵:۰۷]

#پارت_۳۱۶

 

_ احمق کوچولو

 

شنیدم اما با لذت چشم هامو بستم. چیزى تا پایان مراسم نمونده بود.

 

ساشا پالتوى خزم رو روى شونه هام انداخت. گفت:

 

-خداحافظى كن.

 

سرى تكون دادم و با همه خداحافظى كردم.

 

از سالن كه بیرون اومدم سوز سردى خورد به صورتم.

 

بغض توى گلوم نشست. سر بلند كردم و به اولین برفى كه بارید لبخند پر از دردى زدم.

 

یكماه میشد ایران اومده بودم. دستى روى شونه ام نشست.

 

سربلند كردم كه ساشا گفت:

 

-بریم.

 

قدمى برداشتم و سوار ماشین شدم. ساشا به سرعت میروند.

 

چیزى طول نكشید كه ماشین تو پاركینگ آپارتمان توقف كرد. هر دو پیاده شدیم.

 

دستشو دورم حلقه كرد گفت:

 

-خوبى؟

 

میدونستم هوشیارم اما خودمو به مستى زدم و با صداى خمارى گفتم:

 

-نه، میخوام با تو خوب بشم.

 

حرفى نزد و در آپارتمان و باز كرد. پالتومو درآوردم.

 

ساشا سمت مبل رفت و نشست.

 

خرامان رفتم سمتش و روى پاهاش نشستم.

 

دستم و نرم روى سینه اش كشیدم. كلافه نگاهم كرد گفت:

-نكن.

 

دكمه ى پیراهنش و باز كردم گفتم:

 

-مثل اون شب باهام باش.

 

فشارى به كمرم آورد و چسبوندم به خودش گفت:

 

-اما من اون شب باهات نخوابیدم.

 

همون یكم مستى هم كه داشتم از سرم پرید و سر بلند كردم.

 

-اما تو گفتى با من رابطه داشتى.

 

-من همونطورى گفتم.

 

از روى پاهاش بلند شدم. دستى به موهام كشیدم. گیج بودم. یعنى ساشا هنوز خوب نشده بود؟

 

اما براى من مهم نبود باید نقشه ام رو عملى میكردم.

 

لبخندى زدم و زیپ لباسم رو باز كردم.

 

رمان ویدیا, [۱۴.۰۶.۱۷ ۱۵:۰۷]

#پارت_۳۱۷

 

قدمى سمتش برداشتم و خم شدم روى صورتش گفتم:

 

-اما من میخوام باهات باشم.

 

و دستى به گردنش كشیدم.

 

مچ دستم و گرفت كشید كه افتادم تو بغلش.

 

-میدونى كه با من باشى باید قید خیلى چیزها رو بزنى؟

 

از اینهمه نزدیكى نفس نفس میزدم. دستى به بند لباسم كشید گفت:

 

-فهمیدى؟

 

سرى تكون دادم به معنى باشه.

 

رو دستهاش بلندم كرد و سمت اتاقش برد. از اینكه داشتم گولش میزدم حالم خوب نبود اما باید نقشه ام رو اجرا میكردم، به هر قیمتى.

 

ساشا روى تخت گذاشتم و پیراهنش و درآورد. اومد سمتم و خیمه زد روم.

 

دستم و روى سینه ى برهنه اش گذاشتم.

 از بند لباسهام گرفت و كشید. لباس از تنم دراومد.

 

نرم دستشو روى بدنم كشید و اومد بالا. خم شد.

 

هر لحظه منتظر بودم ببوستم اما كنار گوشم لب زد:

 

-گفتى همه جوره باهامى؟

 

 سرى تكون دادم كه گفت:

 

-پس، فردا میریم محضر و عقد میكنیم.

 

سر چرخوندم و نگاهم رو به نگاهش دوختم. دستش و روى گونه ام كشید.

 

-چرا میخواى عقدم كنى؟

 

-اونش به خودم مربوطه. اگه نمیخواى …

 

دستم و روى لبش گذاشتم.

 

-میخوام اما یه شرطى دارم.

 

اخمى كرد.

 

-چه شرطى؟

 

-اینكه تا خانواده ام نیومدن كسى از اعضاى خانواده ات نفهمه.

 

متعجب گفت:

 

-مگه تو خانواده دارى؟؟

 

لبخند پر از دردى زدم.

 

-به موقع میبینیشون.

 

سرى تكون داد و دستشو دور كمرم حلقه كرد. سرم و روى سینه اش گذاشتم و چشمهامو بستم. اما دلم شور میزد.

 

اینكه چرا ساشا میخواد عقد كنه؟

 

اگه بهم علاقه داره چرا چیزى نمیگه؟

 

اما باید روى تمام احساساتم سرپوش میذاشتم و با شاهو همون كارى رو میكردم كه باهام كرد.

 

من باید تک تک این خانواده انتقام میگرفتم

حتی ساشایی که دوستش داشتم

 

وقتی یادم میاد با بی رحمی ولم کرد…

با درد چشمام و بستم

 

رمان ویدیا, [۱۴.۰۶.۱۷ ۱۵:۰۷]

#پارت_۳۱۸

 

دست ساشا لغزید لاى موهام و آروم شروع به نوازش كرد.

 

براى اولین بار بدون كابوس و تنش خوابم برد.

 

با تابش نور كم خورشید از لاى پرده ى كنار رفته ى اتاق غلطى زدم اما با دیدن جاى خالى ساشا هراسون سرجام نشستم.

 

نگاهى توى اتاق انداختم اما نبود. مثل دیوونه ها شدم.

 

یعنى كجا رفته؟

 

سمت اتاقم رفتم و لباسى پوشیدم. نگاهى از پنجره به خیابونى كه برف سفیدپوشش كرده بود انداختم.

 

بغضم شكست و اشكم روى گونه ام جارى شد.

 

چقدر دل نازك شدم! منى كه خیلى چیزارو از دست دادم.

 

سرم و به شیشه ى سرد پنجره چسبوندم. لب زدم:

 

-خدایا، من براى عاشقى نیومدم. براى انتقام از آدمهایى كه من و هرزه دونستن و به بدترین نحو ممكن از زندگیشون حذفم كردن اومدم.

 

با صداى در سالن سریع از اتاق بیرون اومدم. با دیدن ساشا حالم دست خودم نبود.

 

با دو قدم بلند خودمو بهش رسوندم و محكم بغلش كردم.

 

با صدایى كه متعجب بود گفت:

 

اتفاقى افتاده؟

 

واقعا نمیدونستم چى بگم.

 

اینكه من دوست دارم، عاشقتم؟ اما عشق دیگه براى من معنایى نداشت.

 

الان باید انتقام تمام اون روزهامو بگیرم.

 

از بغل ساشا بیرون اومدم گفتم:

 

-ببخشید، یه لحظه احساساتى شدم.

 

سرى تكون داد گفت:

 

-براى كارى بیرون رفته بودم و اینكه …

 

سر بلند كردم و منتظر موندم تا ادامه بده كه گفت:

 

-با یه محضرى آشنا صحبت كردم و براى بعدازظهر وقت گرفتم.

 

-میشه بدونم چرا میخواى با من ازدواج كنى؟

 

خیره نگاهم كرد گفت:

 

-چون صدات و نگات منو یاد كسی میندازه كه از دست دادمش …

 

رمان ویدیا, [۱۴.۰۶.۱۷ ۱۵:۰۷]

#پارت_۳۱۹

 

با این حرفش چیزى توى دلم خالى شد.

 

سر بلند كردم و نگاهم رو به اون چشم هاى نم دارش دوختم. لب زدم:

 

-اما من اون نیستم.

 

كلافه دستى به موهاش كشید.

 

-منم میدونم تو اون نیستى اما نگاهت و صدات كه شبیهش هست براى من كافیه.

 

سرى تكون دادم.

 

-من میرم بعدازظهر میام دنبالت.

 

-باشه.

 

با رفتن ساشا روى مبل نشستم.

 

یعنى ساشا هنوز ویدیا رو یادشه؟

 

كاش میدونستم از گذشته چیا یادشه. اینطورى كارم خیلى راحت تر بود.

 

سرم و به مبل تكیه دادم. از اینكه نمیدونستم آخر راهى كه میرم به كجاست هراس داشتم. اما باید این راه و تا تهش میرفتم.

 

رفتم حموم دوشى گرفتم. كت و دامن ارغوانى رنگى پوشیدم.

 

آرایشى انجام دادم. كلاهم رو گذاشتم. كیفم رو برداشتم.

 

با صداى آیفون به سمتش رفتم.

 

-كیه؟

 

-بیا پایین، منتظرم.

 

-باشه.

 

آیفون و گذاشتم و از واحدمون بیرون اومدم.

 

پله ها رو پایین اومدم و از حیاط آپارتمان رد شدم.

 

قلبم از هیجان محكم میزد و حالم خوب نبود. كمى استرس داشتم.

 

ساشا در جلوى ماشین و باز كرد. سوار ماشین شدم.

 

ساشا هم نشست. زیر چشم نگاهى بهش انداختم.

 

كت و شلوارى پوشیده بود و با ته ریشى كه داشت انگار چهره اش جذاب تر بود. ماشین و روشن كرد.

 

نگاهم رو به خیابون هاى شلوغ تهران در اولین روز برفى دوختم.

 

دلم برف بازى میخواست. یاد روزهایى كه با شاه پرى و نازپرى تو حیاط برف بازى میكردیم افتادم.

 

آهى كشیدم.

 

ساشا ماشین و كنار محضر نگهداشت.

 

از ماشین پیاده شدم و نگاهى به ساختمون كوچك رو به روم انداختم  كه سردرش نوشته بود: محضرخونه ۱۴۳

 

رمان ویدیا, [۱۴.۰۶.۱۷ ۱۵:۰۷]

#پارت_۳۲۰

 

همراه ساشا از پله هاى محضرخونه بالا رفتیم.

 

 حالا که واقعا داشتیم عقد میکردیم دو دل بودم

من دارم چیکار میکنم اصلا این کارم درست هست یا باز دارم به بی راه میرم

اما من باید بدونم توی این خانواده چه خبره …

 

وارد سالن كوچكى شدیم. مردى میانسال پشت میزى نشسته بود.

 

با دیدن ما عینكش رو زد. با دست به صندلى ها اشاره كرد.

 

-بفرمائید.

 

هر دو روى صندلى ها نشستیم. مرد سرش و توى دفتر بزرگ جلوى روش انداخت گفت:

 

-پدر عروس خانم نیستن؟

 

نگاهى به ساشا و بعد به مرد انداختم.

 

به اینجاش فكر نكرده بودم. چطور به ساشا بگم من دختر نیستم؟ چرا ساشا نپرسید ایا قبلا ازدواج کردم یا نه؟ اصلا با کسی بودم یا نه؟

 

این نپرسیدنش باعث میشه بترسم اون که نمیدونه من ویدیا و یه زمانی همسرش بودم

 

با استرس لب پایینم رو خیس كردم گفتم:

 

-من نیازى به اجازه ى پدر ندارم.

 

مرد سر بلند كرد و نگاهى بهم انداخت. سرم و پایین انداختم. مرد دیگه حرفى نزد.

 

ساشا سكوت كرده بود و هیچى نمیگفت.

 

-خوب، آماده اید شروع كنم؟

 

هر دو لحظه اى بهم نگاه كردیم. مرد خطبه ى عقد و خوند.

 

بله اى زیرلب گفتم.

 

باورم نمیشد دوباره همسر ساشا شده بودم. مردى كه قلبم از وجودش سرشار بود.

 

دفتر بزرگ جلوى مرد رو امضا كردیم و از دفترخونه بیرون اومدیم.

 

هم هیجان داشتم هم استرس.

 

-بریم دورى بزنیم؟

 

لبخندى زدم. بریم

 

چرا ساشا نپرسید چطور می تونم بدون اجازه ی پدر ازدواج کنم چرا همه چی انقدر در هم پیچیده شده ؟

 

تمام راه رو سکوت کردم و ذهنم درگیر بود

 

بعد از مسافتى ماشین و پارك كرد. هوا سرد بود و سوز مى وزید.

 

كنارم قرار گرفت. دستشو پشت کمرم گذاشت گفت:

 

-بریم؟

 

كمى بهش نزدیك شدم. حالا كاملا تو بغلش بودم. دستشو دور شونه هام حلقه كرد.

 

صداى خواننده ى كوچه گرد دلنشین بود.

 

بغض نشست توى گلوم. میدونستم روزى كه ساشا بفهمه من كیم و نقشه هام براى نابودى خانواده اش بوده حتما ولم میكنه پس بهتره الان از وجود و بودنش لذت ببرم.

 

با دست مردِ دست فروش رو نشون دادم.

 

-لبو بخریم؟

 

نگاهم كرد عمیق و خیره.

 

-بخریم.

 

دو تا لبو از مرد دست فروش خرید.

 

همینطور كه راه میرفتیم با لذت لبو میخوردم.

رمان ویدیا, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۲۱]

#پارت_٣٢١

 

ساشا اما آروم بود.

 

لبوم تموم شد اما ساشا هنوز لبوش دستش بود. روى سكوى سنگى نشستیم.

 

نگاهم به لبوى ساشا بود. برد سمت دهنش.

 

نگاهى به اطراف كردم. كسى نبود. از فرصت استفاده كردم و نیم خیز شدم.

 

صورتمو بردم جلو و نیمه اى از لبوى ساشا رو گاز زدم.

 

لحظه اى لبهامون روى هم قرار گرفت. دلم زیر و رو شد.

 

هول كردم و لبو پرید توى گلوم.

 

به سرفه افتادم. با دستش آروم زد  پشتم گفت:

 

-تا تو باشى سهم دیگرى رو نخورى.

 

اخمى كردم كه كشیدم توى بغلش. سرم روى سینه اش بود. آروم لب زد:

 

-ویدیا كجائى؟

 

سرم و بیشتر به سینه اش فشار دادم و بغضم رو قورت دادم.

 

نمیدونستم از اینكه هنوزم بهم فكر میكنه خوشحال باشم یا نه.

 

دستشو آروم روى كمرم كشید گفت:

 

-بریم.

 

-بریم.

 

از جاش بلند شد. دستمو دور بازوش حلقه كردم و با هم راه رفته رو برگشتیم.

 

سوار ماشین شدیم. هوا تاریك شده بود.

 

ماشین و كنار ساختمون نگهداشت. سؤالى نگاهش كردم كه گفت:

 

-فعلا آمادگى این و ندارم كه كنارت باشم.

 

دسته ى كیفم رو مشت كردم. سرى تكون دادم.

 

-باشه.

 

و در ماشین و باز كردم. دست گرمش نشست روى دستم.

 

سر بلند كردم و سؤالى نگاهش كردم.

 

دستش و از روى دستم برداشت. آروم گفت:

 

-شب بخیر.

 

در ماشین و باز كردم و پیاده شدم. با قدم هاى آروم سمت آپارتمان رفتم.

 

با صداى موتور ماشین كه روشن شد سر بلند كردم.

 

كوچه رو دور زد و رفت. آهى كشیدم.

 

كى میخواست زندگیم سر و سامون بگیره؟

 

كى اینهمه نفرت از دلم بیرون میره؟

 

تمام شادى عصرم پرید و توى دلم غم لونه كرد.

 

وارد خونه شدم و در و پشت سرم بستم.

 

توى دوراهى گیر كردم. نمیدونم كدوم راه درسته كدوم راه غلط. فقط میدونم باید برم و انتقام بگیرم از تك تك اونایى كه تحقیرم كردن.

 

رمان ویدیا, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۲۱]

#پارت_۳۲۲

 

كیفم رو گوشه ى سالن پرت كردم و بی میل روى مبل نشستم.

 

دستم و بالا آوردم و به جاى خالى حلقه ام نگاهى انداختم. پوزخندى روى لبم جا خوش كرد.

 

بدون اینكه حلقه اى داشته باشم یا یه بزرگترى شاهد عقدمون باشه به عقد ساشا دراومدم.

 

كوسن مبل و بغل كردمو به دیوار رو به روم چشم دوختم.

 

دلم میخواست همون كارى كه شاهو با من كرد با خودش میكردم. این مرد براى من كم كارى نكرد.

 

از فكر و خیال زیاد سردرد گرفته بودم. سمت اتاقم رفتم و خسته روى تخت دراز كشیدم.

 

كى این تنهائى ها به پایان میرسید؟

 

كم كم چشم هام گرم خواب شد. دوباره كابوس دوباره فریاد. با هق هق رو تختم نشستم و به تاریكى اتاق زل زدم.

 

زانوهام و بغل كردم و سرم و روى زانوهام گذاشتم.

 

چه شبهائى كابوس دیدم و كسى نبود تا آرومم كنه.

 

نگاهى به ساعت انداختم. چیزى تا روشنى هوا نمونده بود.

 

یاد بارما افتادم. از جام بلند شدم. تمام تنم كوفته بود.

 

تلوخوران از اتاق بیرون اومدم.

 

سمت تلفن رفتم و شماره ى بارما رو گرفتم. بعد از چند بوق صداى عایشه پیچید توى گوشى.

 

به هندى شروع به صحبت كردم.

 

عایشه با شنیدن صدام با ذوق گفت:

 

-ویدیا خودتى؟

 

لبخندى روى لبم نشست. چقدر دلتنگشون بودم.

 

-سلام عایشه.

 

-سلام عزیزم، خوبى؟ كجایى دختر؟

 

خندیدم.

 

-خوبم. سر كار. تو و بارما چطورین؟

 

-ما هم خوبیم.

 

-خدا رو شكر. بارما كجاست؟

 

-رفته ورزش.

 

-كى برمیگرده؟

 

-الانا برمیگرده. ویدیا…

 

-بله؟

 

-مطمئنى كه حالت خوبه؟

 

بغضم و قورت دادم.

 

-آره خوبم.

 

-اما صدات …

 

-تازه از خواب بیدار شدم.

 

-باشه عزیزم. مراقب خودت …….

اهی کشیدم انگار زندگیم رو دور تند بود

هضم این اتفاقات اخیر برام سخت بود

 

شراکتم با خانواده ی زرین عقد پنهانیم با ساشا

ندونستن گذشته باید کاری میکردم

 

رمان ویدیا, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۲۱]

#پارت_۳۲۳

 

با صدای عایشه به خودم اومدم

_  گوشى رو به بارما میدم.

 

-ممنون عزیزم

 

-سلام بر بانوى شرقى.

 

با شنیدن صداى بارما دلم گرم شد. این مرد و عجیب دوست داشتم.

 

-چطورى دختر؟

 

روى مبل نشستم.

 

-خوب نیستم بارما.

 

-چرا؟ چى شده؟ اتفاقى افتاده؟

 

-من …

 

مكثى كردم.

 

-تو چى؟

 

-من با ساشا عقد كردم.

 

بارما لحظه اى سكوت كرد و گفت:

 

-خوب الان چرا ناراحتى؟

 

-اما بارما من اومدم انتقام بگیرم از تمام آدمهایى كه اذیتم كردن و ننگ هرزگى بهم زدن.

 

-آروم باش ویدیا، آروم باش. چرا به خوشبختى فكر نمیكنى؟ تو مگه ساشا رو دوست ندارى؟

 

با درد نالیدم:

 

-من زمانى خوشبخت میشم كه زانو زدن شاهو رو ببینم. نابودی خانواده ی زرین و ببینم .

اینطوری فقط آتیش نفرتم  خاموش میشه.

 

-ویدیا مراقب باش این آتیش دامن خودتم نگیره.

 

-گیجم.

 

-دركت میكنم عزیزم. میخواى بیام؟

 

-نه اما به وقتش خودم میگم تا همراه عایشه بیاین.

 

-حتما، توام خیلى مراقب خودت باش. نذار نفرت خاكسترت كنه.

 

زیر لب زمزمه كردم:

 

-خاكستر شدم.

 

بعد از خداحافظى با بارما سمت آشپزخونه رفتم. سرم درد میكرد.

 

باید قهوه ى تلخى میخوردم.

 

قهوه جوش رو گذاشتم قهوه اماده رو توی ماک ریختم

روی صندلی نشستم بوی قهوه تمام اشپزخونه رو برداشته بود .

اما ذهنم درگیر بود کلافه  قهوه ام رو خوردم .

 

نمیدونستم امروز چطور باید با ساشا برخورد میكردم. این مرد همیشه قلبم رو به لرزه درمیاره.

 

ادكلن مورد علاقه ام رو زدم. نگاهى به ساعت انداختم.

 

راننده منتظرم بود. در و بستم و از پله ها پائین اومدم

 

با دیدن ماشین به سمتش رفتم. راننده در عقب و باز كرد.

 

سوار شدم.

 

هوا سوز بدى داشت و سرما تا مغز استخوان آدم نفوذ میكرد.

 

راننده ماشین و روشن كرد.

 

رمان ویدیا, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۲۱]

#پارت_۳۲۴

 

بعد از مسافتى ماشین كنار شركت نگهداشت. از ماشین پیاده شدم.

 

دربان در و برام باز نگهداشت. با قدمهاى محكم وارد شركت شدم.

 

همه در حال انجام كار بودن.

 

خبرى از ساشا و شاهو نبود. سمت اتاقم رفتم.

 

دلم میخواست ساشا رو ببینم. دروغه اگه بگم از دیشب تا حالا دلتنگش نشدم.

 

پشت میزم نشستم و نگاهى به پرونده هاى روى میز انداختم.

 

غرق پرونده هام بودم كه چند ضربه به در خورد.

 

سر بلند كردم.

 

-بفرماین.

 

در اتاق باز شد و شاهو با لبخندى به لب وارد اتاق شد.

 

از جام بلند شدم و لبخند تصنعى زدم و از پشت میز بیرون اومدم.

 

دستشو سمتم دراز كرد.

بی میل دستم و توی دستش گذاشتم

 

-سلام.

 

اون یكى دستش و روى دستم گذاشت و نوازش كرد.

 

از این كارش مورمورم شد و حس تهوع بهم دست داد. اما ظاهرمو حفظ كردم.

 

گفتم:

 

-چه خبرا؟

 

نگاهش رو به نگاهم دوخت.

 

-بی قرارتم، میخوامت.

 

دستمو از توى دستش درآوردم.

 

-نشد دیگه … قرار شد شما اول از همسرت جدا شی بعد من بهت فكر كنم.

 

كلافه دستش و به موهاش كشید.

 

-چطورى؟ به چه بهونه اى طلاقش بدم؟

 

كمى بهش نزدیك شدم و گوشه ى یقه ى پیراهنش و گرفتم.

 

عشوه اى به صورت و صدام دادم گفتم:

 

-یعنى باور كنم مردى به زرنگى تو از پس یه كار كوچك برنیاد؟

 

دستى به زیر چونه ام كشید.

 

-براى داشتن تو همه كارى میكنم.

 

لبخندى زدم.

 

-پس ببینم چیكار میكنى.

 

و ازش فاصله گرفتم.

 

-بهتره برم. وقتى كنارتم وسوسه میشم.

 

و نگاهى به تمام هیكلم انداخت. سرى با ناز تكون دادم و شاهو از اتاق بیرون رفت.

 

رمان ویدیا, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۲۱]

#پارت_۳۲۵

 

با رفتن شاهو عصبى و پر از بغض روى مبل توى اتاق نشستم. حالم از این ویدیا بهم میخورد.

 

حس خیانت به ساشا بهم دست میده وقتى اینهمه عشوه براى شاهو میام.

 

كلافه سرم و توى دستهام گرفتم. با باز شدن در اتاق سر بلند كردم و نگاهم به ساشا افتاد.

 

سریع از رو مبل بلند شدم. اومد سمتم. نگاهى بهم انداخت.

 

-خوبى؟

 

رفتم سمتش. الان واقعا به آغوش گرمش نیاز داشتم.

 

توى دو قدمیش ایستادم و نگاهش كردم.

 

نمیدونم از نگاهم چى خوند كه دستشو دور كمرم حلقه كرد.

 

از این كارش نفسم رفت. خودمو بیشتر بهش نزدیك كردم و دستم و روى سینه اش گذاشتم.

 

كمرم و نوازش كرد. گفت:

 

-كلافه به نظر میای!

 

رو پنجه ى پا ایستادم و زیر گلوش رو بوسیدم.

 

لبهام كه روى گردنش نشست چنگى به كمرم زد.

 

اومدم فاصله بگیرم كه نذاشت و سرش و توى گردنم فرو كرد.

 

نفس عمیقى كشید. بوسه ى ریزى زیر گردنم زد.

 

چشم هام بسته شد. دلم پر از بغض بود.

 

كاش میتونستم باهاش حرف بزنم. تو خلسه بودم كه ازم فاصله گرفت و دستى به گونه ام كشید.

 

-چند روزى نیستم.

 

-جایى میخواى برى؟

 

-آره اما زود بر میگردم.

 

قیافه ام تو هم رفت. خم شد روى صورتم و با صداى بمى گفت:

 

-این قیافه یعنى باور كنم دوستم دارى؟

 

سرم و پائین انداختم و گوشه ى لبم رو به دندون گرفتم.

 

دستش و نرم روى لبم كشید. زمزمه كرد:

 

-وسوسه ام نكن.

 

سر بلند كردم و نگاهم رو به اون دو گوى نم دار دوختم.

 

ساشا هم انگار كلافه بود. ازم فاصله گرفت.

 

-مراقب خودت باش تا برمیگردم.

 

و چشمكى زد از اتاق بیرون رفت.

 

نفسم و با درد بیرون دادم و كلافه دستامو قلاب گردنم كردم.

 

یعنى ساشا كجا قراره بره؟

 

رمان ویدیا, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۲۱]

#پارت_۳۲۶

 

از اینكه انگار همه چى دست به دست هم داده بود كلافه شده بودم. تا غروب توى شركت بودم. وسایلم رو جمع كردم و از اتاق بیرون اومدم.

 

انگار همه رفته بودن. در اتاق شاهو باز شد. گفت:

 

-دارى میرى؟

 

لبخند پر از استرسى زدم.

 

-بله

 

-صبر كن برسونمت.

 

-نه خودم میرم.

 

اخمى كرد.

 

-راننده نیست منم نمیتونم بذارم تنها برى.

 

دسته ى كیفم رو تو مشتم فشردم و منتظر موندم تا بیاد.

 

شاهو كتشو پوشید و از اتاق بیرون اومد.

 

همراه هم از شركت خارج شدیم. در جلوى ماشین و باز كرد.

 

-بفرما بانو.

 

-ممنون.

 

روى صندلى نشستم. شاهو ماشین و دور زد و سوار شد.

 

از پنجره خیره ى خیابونا بودم كه شاهو گفت:

 

-ناراحت نشى اما همه اش فكر میكنم جایى دیدمت.

 

ترس افتاد تو وجودم. هول و كلافه گفتم:

 

-نمیدونم؟

 

خندید و دستشو روى پام گذاشت. دستامو مشت كردم تا خطای، ازم سر نزنه و دستش و پس نزنم.

 

فشارى به رون پام آورد گفت:

 

-من میخوامت ویدا، خیلى میخوامت.

 

نفسم رو بیرون دادم. دستشو از روى پام برداشت و خنده اى كرد. گفت:

 

-اما به زودى بدست میارمت.

 

ماشین و كنار آپارتمان نگهداشت. دستم رفت سمت دستگیره.

 

-میخواى اگه اینجا رو دوست ندارى جاى بهترى ببرمت؟

 

-نه، خوبه. ممنون من برم.

 

-تعارف به یه چائى نمیكنى؟

 

خنده ى مصنوعى كردم و چشمكى زدم.

 

-اونم به موقعه اش.

 

و از ماشین پیاده شدم. همین كه هواى تازه خورد به صورتم حالم بهتر شد.

 

هواى ماشین داشت خفه ام میكرد و چیزى نمونده بود از وجود منحوسش حالت تهوع بهم دست بده.

 

با كلید در آپارتمان رو باز كردم. لباسام و تند درآوردم و انداختم تو سطل زباله.

 

سمت حموم رفتم و دوش آب و باز كردم.

 

رمان ویدیا, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۲۱]

#پارت_۳۲۷

 

زیر دوش ایستادم. احساس میكردم همه ى وجودم نجسه و جاى دست شاهو هنوز روى رون پامه.

 

لیف و برداشتم و محكم روى پام كشیدم. همینطور كه لیف میزدم اشكام روى گونه هام مى افتاد.

 

لیف و گوشه ى حموم پرت كردم و روى دو زانو كف حمام افتادم.

 

هق زدم:

 

-خدایا، تاوان چى رو دارم تو زندگیم پس میدم؟

 

سخته از كسى متنفر باشى ولى براش عشوه بیاى.

 

دلم مادرمو میخواست. خانواده ام رو میخواست.

 

از جام بلند شدم و حوله ام رو پوشیدم. وارد اتاق شدم.

 

موهامو خشك كردم.

 

دو دل بودم برم یا نه اما حس تنهائى مثل خوره افتاده بود تو وجودم.

 

لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون. هوا تاریك شده بود.

 

با دیدن تاریكى هوا متزلزل شدم. اما اون حسى كه منو ترغیب به رفتن میكرد و نمیتونستم مهار كنم.

 

ماشینى گرفتم و سر راه شیرینى خریدم. آدرس خونه ى بابا رو دادم.

 

بعد از طى مسافتى كه براى من مثل یك قرن گذشت، ماشین كنار خونه ى بابا اینا ایستاد.

 

از ماشین پیاده شدم. قلبم تند میزد و دوباره كف دستهام عرق كرده بود.

 

استرس داشتم. سمت زنگ رفتم. دست دراز كردم تا زنگ و بزنم اما پشیمون شدم.

 

آخه چى میگفتم؟

 

از اینكه از روى احساسم تصمیم گرفتم و اومدم پشیمون شدم.

 

میدونستم بابا هیچ وقت منو قبول نمیكنه.

 

گل و شیرینى رو پشت در گذاشتم و زنگ و زدم.

 

با بغض پشت كردم به خونه و راه اومده رو بركشتم. با باز شدن در لحظه اى سر جام ایستادم اما دوباره به راهم ادامه دادم.

 

اومدنم اشتباه بود. سر بلند كردم و به آسمون شب نگاه كردم. لب زدم:

 

-منم خدائى دارم.

 

ماشین گرفتم و به آپارتمان برگشتم.

 

بدون اینكه چیزى بخورم براى خواب به سمت اتاقم رفتم اما پشیمون شدم.

 

رمان ویدیا, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۲۱]

#پارت۳۲۸

 

در اتاق ساشا رو باز كردم. با یادآورى شبى كه كنارش خوابیده بودم لبخندى زدم و سمت تخت رفتم.

 

گوشه ى تخت دراز كشیدم و متكایى كه ساشا زیر سرش میذاشت و محکم بغل كردم و چشم هامو بستم.

 

قطره ى اشكم روى بالشت چكید. این روزها چقدر دل نازك شده ام!

 

با گرم شدن چشمهام به خواب رفتم.

 

دو روز از رفتن ساشا میگذشت. توى این دو روز حس میكردم چیزى توى قلبم خالیه.

 

شاهو سعى در نزدیكى داشت.

 

توى اتاقم مشغول كار بودم كه صدایى از بیرون اومد.

 

كمى گوشهامو تیز كردم. سریع از جام بلند شدم. نازیلا!!

 

با گامهاى بلند سمت در اومدم و در اتاق و باز كردم.

 

كارمندها كنار هم ایستاده بودن. نازیلا با گریه گفت:

 

-شاهو، بذار توضیح بدم.

 

ابرویى بالا دادم. چی رو میخواست توضیح بده؟

 

اما شاهو اخمى كرد گفت:

 

من همه چیزو دیدم. برو نازیلا.

 

نازیلا جلوى پاى شاهو زانو زد گفت:

 

-شاهو

 

نگاه شاهو به من افتاد. رو كرد به نازیلا:

 

-برو خونه میام صحبت كنیم.

 

نازیلا از روى زمین بلند شد و سالن شركت رو ترك كرد.

 

شاهو داد زد:

 

-چه خبره؟ برید سر كارتون.

 

پوزخندى زدم و وارد اتاق شدم كه شاهو هم از دنبالم وارد اتاق شد. چرخیدم و دست به سینه نگاهش كردم.

 

لبخندى زد. ابرویى بالا دادم گفتم:

 

-ببینم چیكار كردى اون بیچاره رو كه به پات افتاده بود؟

 

اومد طرفم و توى دو قدمیم ایستاد. گفت:

 

-كارى كه باید میكردم.

 

دستش اومد سمت صورتم. آروم گفت:

 

-خودتو آماده كن كه بعد از طلاق نازیلا قراره عشقم رو بگیرم.

 

نگاهش كردم.

 

-یعنى به همین راحتى میخواى …

 

رمان ویدیا, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۲۱]

#پارت_۳۲۹

 

طلاقش بدى؟

 

دستى زیر چونه اش كشید.

 

-به زودى یه مهمونى دعوتت میكنم.

 

چشمكى زد.

 

-میاى؟

 

دستى رو هوا تكون دادم.

 

-مهمونى باشه و نیام؟

 

خندید رفت سمت در اتاق.

 

-پس منتظر باش.

 

سرى تكون دادم. بعد از رفتن شاهو روى مبل نشستم و نگاهم رو به در دوختم.

 

این مرد خیلى زیرك بود. هر كارى ازش برمیومد.

 

باورم نمیشد به این زودى بخواد نازیلا رو از زندگیش پس بزنه.

 

باید هر چه زودتر كارها رو میكردم وگرنه شاهو همه چى رو خراب میكرد.

 

مثل هر روز خسته به خونه برگشتم. شماره ى بارما رو گرفتم. بعد از چند بوق برداشت.

 

-سلام.

 

-سلام عزیزم.

 

-بارما میتونى با عایشه بیاین ایران؟

 

بارما نگران شد.

 

-چیزى شده ویدیا؟

 

-نمیدونم بارما اما به وجودت نیاز دارم.

 

-باشه تو آروم باش. ما هفته ى آینده میایم ایران.

 

لبخندى روى لبم نشست. گوشى رو گذاشتم.

 

متفكر دستى به لبم كشیدم. میدونستم تصمیمم عجولانه است.

 

میدونستم شاید براى همیشه ساشا رو از دست بدم اما باید انتقام اون روزهایى كه بى گناه به دار كشیده شده ام رو میگرفتم.

 

باید مثل شبى كه شاهو و ساشا من و فروختن، اشك ریختم اما فقط خندیدن رو میدیدم.

 

من كه همه چیزم و از دست دادم. بدنم داغ كرده بود و حالم خوب نبود.

 

وارد حموم شدم و زیر آب سرد ایستادم.

 

از سردى آب لحظه اى نفسم پس زد اما كم كم عادت كردم.

 

از زیر دوش بیرون اومدم. حوله پوشیدم و سمت اتاق ساشا رفتم.

 

اما با دیدن بار كوچیكى گوشه ى سالن راهم رو به اون سمت كج كردم.

 

شیشه ویسكى رو برداشتم. خاطرات گذشته دوباره داشت آزارم میداد.

 

رمان ویدیا, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۲۱]

#پارت_۳۳۰

 

بند خوله ام رو باز كردم. حوله رو زمین افتاد.

 

قدمى برداشتم كه موها ى نم دارم روى كمر برهنه ام خورد.

 

در شیشه رو باز كردم. صداى گرامافون كه آهنگ الهه ى ناز رو پخش میكرد دردم رو بیشتر میكرد.

 

تو چشمهام اشك حلقه زده بود.

 

سر بطرى رو روى لبهاى سردم گذاشتم و چشم هام و بستم كه قطره اشكى روى گونه ام چكید.

 

چرا انقد ضعیف شدم منی که یک سال تو سختی

زندگی کردم لب به این چیزا نزدم چرا حالا می خوام برای فراموشی خیلی چیزا دارم خط قرمزامو رد میکنم

 

هق زدم و خوردم. از گوشه ى لبم ویسكى ریخت روى بدن برهنه ام.

 

قهقهه اى میون گریه ام زدم و بطرى رو گوشه ى اتاق پرت كردم.

 

سمت تخت رفتم. سرم و كج كردم لب زدم:

 

-نمیخواستم اینطور بشه. من نمیخوام از دست بدمت.

 

بالشت ساشا رو بغل زدم. آروم نجوا كردم:

 

-كجائى؟

 

خاطرات داشت دیوونه ام میكرد. بدنم گُر گرفته بود.

 

سرگیجه امونم و بریده بود اما باز هم خاطرات سرسختانه در حال هنرنمائى بودن.

 

سرم و توى دستهام گرفتم. فریاد زدم:

 

-برید، برید خواهش میكنم برید …

 

هق زدم و اشك ریختم. بدنم بی رمق شد. احساس سرماى شدید میكردم.

 

لحاف و روى بدن برهنه ام كشیدم و مثل جنینى توى خودم مچاله شدم.

 

نمیدونم چند ساعت گذشته بود اما حال خودم و نمیفهمیدم.

 

دلم فقط یه جاى گرم میخواست.

 

با بالا رفتن لحاف زیر لب زمزمه كردم:

 

-سردمه

 

با نشستن دست گرمى روى كتف برهنه ام  لبخندى زدم.

 

-ساشا برگشتی؟

 

میدونستم دارم هذیون میگم اما دلم میخواست یه شب براى خودم باشم و رویابافى كنم.

 

به پهلو شدم و سرم و روى سینه اش گذاشتم و دستم و محكم دورش حلقه كردم و عطرشو بلعیدم.

 

با نوازش دستش روى كمر برهنه ام حالم بد شد و زمزمه كردم:

 

رمان ویدیا, [۲۰.۰۶.۱۷ ۱۱:۰۰]

#پارت_٣٣١

 

زمزمه کرد _ یكم شیطونى كنیم؟

 

با دستهاى لرزون دكمه هاى پیراهنشو باز كردم. اما دستم جون نداشت.

 

مشت بى جونى به سینه اش كوبیدم گفتم:

 

-چرا باز نمیشه این لعنتى؟

 

نچ كرد و دستم و گرفت. سر بلند كردم و لبخند پر از دردى زدم گفتم:

 

-كاش واقعى بودى اما عیب نداره، رویاتم قشنگه!

 

-باز زیاده روى كردى؟

 

خندیدم بلند و پر از درد. سر تكون دادم.

 

-نه، نه. من فقط نمیخوام به گذشته فكر كنم.

 

سرم و جلو بردم.

 

-بذار ببوسمت.

 

احساس كردم خندید.

 

دستم و روى صورتش كشیدم. آروم روى لبش كشیدم.

 

روى تخت نشست و پیراهنشو از تنش درآورد.

 

مثل كودك بى پناهى خزیدم تو بغلش. گرمى تنش گرمم كرد.

 

دست كشیدم روى سینه اش.

 

حالم دست خودم نبود. قطعا دیوانه شده بودم.

 

چرخوندم روى تخت و خیمه زد روم.

 

دست كشیدم روى گردنش و رد كردم روى كمرش گذاشتم و بیشتر بهش نزدیك شدم.

 

-ساشا سردمه …

 

دستش و نرم روى بدنم میكشید و حالم و بدتر میكرد.

 

-ساشا سردمه …

 

-اما تو كه بدنت داغه …

 

توی بغلش جمع شدم.

 

-نه، سرده. بغلم كن، سفت بغلم كن.

 

دستشو دورم حلقه كرد. دلم میخواست این رویا حقیقت داشت و واقعا ساشا اینجا میبود.

 

بوسه اى روى سینه اش زدم كه حلقه ى دستهاش و تنگ تر كرد.

 

بوسه ام كم كم بالا رفت تا به سیبك گلوش رسیدم.

 

سیبك گلوش و آروم بین لبهام گرفتم. فشارى به پهلوهام آورد.

 

صداش توى گوشم طنین انداخت.

 

-نمیخوام تو مستى باهات باشم.

 

سر بلند كردم و نگاهم رو به نگاهش دوختم.

 

-اما من مست نیستم.

 

اخمى كردم.

 

-تو رویاى منى پس باید امشب رو با من باشى كه فردایى نیست.

 

رمان ویدیا, [۲۰.۰۶.۱۷ ۱۱:۰۰]

#پارت_۳۳۲

 

-دارى هذیون میگى.

 

سرم و بردم جلو و لبهام و روى لبهاش گذاشتم. چشم هام و بستم و شروع به بوسیدن كردم.

 

لحظه اى گذشت كه شروع به بوسیدنم كرد و كم كم بوسه هاش تا زیر گلوم اومد.

 

دستم و لاى موهاش فرو كردم. لب زدم:

 

-من و ببخش.

 

و دیگه هیچى نفهمیدم.

 

با سوزش چیزى توى دستم با درد چشم باز كردم. با گیجى چشم چرخوندم و نگاهم به سرم توى دستم افتاد.

 

دستم و روى پیشونیم گذاشتم تا یادم بیاد دیشب چه اتفاقى افتاد.

 

حموم رفتم، ویسكى خوردم، سردم شد، خاطراتم، حس بودن ساشا.

 

با آوردن اسم ساشا سر جام نشستم.

 

نگاهى به پیراهن مردونه اى كه تنم بود انداختم. اما من دیشب لباس تنم نبود!

 

زدم رو پیشونیم. نكنه ساشا دیشب برگشته و تمام اون اتفاقات رویا نبود بلكه حقیقت بود؟!

 

واى خدا كنه هذیون نگفته باشم. سرنگ و از دستم درآوردم و دستم و جاى سرم فشردم تا خون بیرون نزنه.

 

از تخت پایین اومدم. پیراهن ساشا تا زیر باسنم بود.

 

موهام پریشون دورم ریخته بود. با قدم هاى آروم از اتاق بیرون اومدم. دوباره آهنگ الهه ى ناز.

 

نگاهى تو سالن انداختم اما كسى نبود. سمت آشپزخونه رفتم. اونجا هم كسى نبود.

 

گیج شده بودم. اگه این سرم توى دستم نبود باورم میشد دیشب هذیون دیدم.

 

اما این سرم میدونستم كار ساشاست.

 

اما خودش كجاست؟؟

 

بی حال روى مبل نشستم. در سالن باز شد.

 

سر چرخوندم و نگاهم به ساشا كه دستش پر بود افتاد.

 

از روى مبل بلند شدم. نگاهى به سر تا پام انداخت.

 

هول كردم. زیر لب سلامى گفتم.

 

که گفت : من نمیدونم دخترى به…

 

رمان ویدیا, [۲۰.۰۶.۱۷ ۱۱:۰۰]

#پارت_۳۳۳

 

 – من نمیدونم خانم با این همه ضعیفى چطور تو هواى سرد نیویورك دوام آوردی؟

 

از دنبالش سمت آشپزخونه رفتم. با دودلى پرسیدم:

 

-دیشب تو …

 

نذاشت ادامه بدم. چرخید سمتم و دستشو دور كمرم حلقه كرد. با اون یكى دستش موهاى ریخته شده روى صورتم رو پشت گوشم زد گفت:

 

-من چى؟

 

از اینهمه نزدیكى قلبم محكم به سینه ام میزد. سرشو روى صورتم خم كرد و خیره ى چشم هام شد. گفت:

 

-برعكس چیزى كه نشون میدی كه قوى هستى اما درونت خیلى ضعیفى.

 

نگاهم رو از نگاهش گرفتم و با صدایى كه سعى داشتم محكم باشه گفتم:

 

-اگر دیشب هرچى از من شنیدین نشنیده بگیرین. همه اش هذیون بوده.

 

و اومدم از بغلش بیرون بیام كه كمرم و محكم تر چسبید گفت:

 

-مگه من گفتم تو دیشب هذیون گفتى؟

 

كلافه شدم. داشت دستم مینداخت.

 

لعنتى، دوبار تا حالا بدون اینكه بفهمم چه خبره ساشا كنارم بوده.

 

معلوم نیست چیا گفتم. حالم از اینهمه ضعف خودم  بهم مى خوره.

 

این یكسال سختى نكشیدم كه حالا ضعف نشون بدم. باید همه چیزو میفهمیدم.

 

باید میفهمیدم ساشا حافظه اش رو بدست آورده یا نه؟

 

اون بیمارى هنوز باهاش هست یا نه؟

 

ذهنم درگیر بود. ساشا بازومو فشارى داد.

 

-دارى به چى فكر مى كنى؟

 

سر بلند كردم. نگاهم رو به نگاهش دوختم. لبخندى زدم.

 

-هیچى.

 

موشكافانه نگاهم كرد. بحث و عوض كردم گفتم:

 

-این چند روز كجا بودى؟

 

بازوهامو ول كرد گفت:

 

-تو چیزى راجب من نمى دونى؟

 

نگاهش كردم و گیج سر تكون دادم.

 

-اما دلم میخواد بدونم.

 

ازم فاصله گرفت.

 

-به زودى مى فهمى. فعلا بشین صبحانه ات رو بخور. چند روز فقط نبودم، چه بلایى سر خودت آوردى؟

 

رمان ویدیا, [۲۰.۰۶.۱۷ ۱۱:۰۰]

#پارت_۳۳۴

 

روى صندلى نشستم.

 

ساشا لیوان بزرگ شیر و جلوم گذاشت و میز و چید. روى صندلى رو به روم نشست.

 

دستم و دور لیوان شیر حلقه كردم و نگاهم رو به ساشا دوختم.

 

-چیزى میخواى بپرسى؟

 

سرى تكون دادم و بی مقدمه گفتم:

 

-به نظرت عشق و نفرت كنار هم مى تونه قرار بگیره؟

 

دستش و زیر چونه اش زد گفت:

 

-تجربه نكردم.

 

نگاهم رو به لیوانم دادم. آهى كشیدم و آروم زمزمه كردم:

 

-خیلى خوبه كه تجربه نكردى.

 

-چیزى گفتى؟

 

سر بلند كردم و لبخندى زدم.

 

-نه، مهم نیست.

 

-یعنى مثل دیشب دارى هذیون میگى؟

 

پشت چشمى نازك كردم كه خندید.

 

-ساشا

 

خنده اش جمع شد و نگاهم كرد. نمیدونم توى نگاهش چى بود؟ عشق… دلتنگى… حسرت…

 

-بله؟

 

دلم میخواست میگفت جانم. دستى به موهام كشیدم.

 

-منتظرم

 

سری تکون دادم

_ منتظر چى؟

 

-سؤالتو بپرسى.

 

-آها، میشه یه كم راجب خودت و خانواده ات بگى؟

 

به صندلیش تكیه داد. دستاشو توى هم قلاب كرد.

 

-خوب… از كجا شروع كنم؟

 

شونه اى بالا دادم.

 

-نمیدونم.

 

كاش میتونستم از لابلاى حرفهاش به نتیجه برسم.

 

-ما پنج تا برادریم و من بزرگه هستم. خیلى بچه بودیم كه پدر و مادرمون رو از دست دادیم و آقا بزرگ و خانم بزرگ ، پدر و مادر پدرم، بزرگمون كردن.

آقا بزرگ یه سال بیشتره كه فوت كرده و بهزاد و بهرام و شاهو هم كه ازدواج كردن. دیگه چى؟

 

دستى دور لبه ى لیوانم كشیدم.

 

-الان شركت ها مال كیه؟

 

-چطور؟

 

شونه اى بالا دادم. نباید حساسش میكردم.

 

-همینطورى. حالا مهم نیست.

رمان ویدیا, [۲۰.۰۶.۱۷ ۱۱:۰۰]

#پارت_۳۳۵

 

-یعنى تو قبلاً ازدواج نكردى؟

 

خم شد روى میز گفت:

 

-سؤال اولت بنا به دلایلى همه ى شركت ها به اسم خودمه و سؤال دومت، شاید ازدواج كرده باشم.

 

خم شدم روى میز. حالا صورت هامون رو به روى هم قرار داشت.

 

-مى تونم بپرسم چى شد كه همسرت فوت كرد؟

 

كلافه از روى صندلى بلند شد.

 

-كى گفته فوت كرده؟

 

بلند شدم و پشت سرش قرار گرفتم. دستم و نرم روى كتفش گذاشتم.

 

-حدس زدم.

 

-حدس الكى نزن، صبحانه ات رو بخور.

 

صدام و صاف كردم.

 

-باشه، مهم نیست.

 

و چرخیدم كه دستهاش دورم حلقه شد.

 

سرش و روى شونه ام گذاشت. كنار گوشم لب زد:

 

-از گذشته ام هیچ چیز نپرس همونطور كه من نپرسیدم.

 

دستم و روى دستش كه دور شكمم حلقه شده بود گذاشتم.

 

-باشه.

 

لاله ى گوشم و به دندون گرفت. از این كارش شونه ام جمع شد.

 

ازم فاصله گرفت. اما ذهنم درگیر بود.

 

نمى تونستم هیچ حرفى از ساشا بكشم. باید شانسم رو جاى دیگه اى امتحان مى كردم.

 

با ذهن درگیر صبحانه خوردم.

 

-امروز شركت نیا. حالت بهتر شد بیا.

 

از جام بلند شدم.

 

-خوبم، گفتم كه فراموش كن.

 

خیره نگاهم كرد. از طرز نگاهش هول كردم.

 

-میرم آماده بشم.

 

حرفى نزد. از آشپزخونه بیرون اومدم و سمت اتاقم رفتم.

 

وارد اتاق شدم. قلبم تند میزد.

 

دستم و روى قلبم گذاشتم. چشم هامو بستم. لحظه اى یاد دیشب افتادم.

 

نگاهى به پیراهن مردونه اى كه تنم بود انداختم. لبخندى روى لبم نشست.

 

اما با یادآورى اینكه من فقط براى انتقام اینجام، لبخندم محو شد.

 

باید هرچى زودتر به كارهام سر و سامون مى دادم.

 

رمان ویدیا, [۲۱.۰۶.۱۷ ۱۲:۴۸]

#پارت_۳۳۶

 

لباس پوشیده از اتاق بیرون اومدم.

 

ساشا با دیدنم از جاش بلند شد. با هم از خونه بیرون اومدیم.

 

هوا سوز سردى داشت. ساشا نگاهى بهم انداخت.

 

-مطمئنى حالت خوبه؟

 

سرى تكون دادم.

 

-حالم خوبه.

 

حرفى نزد و ماشین و روشن كرد. فكرم درگیر بود.

 

نمیدونستم آیا اشتباه كردم به عقد ساشا دراومدم یا نه؟

 

ماشین و كنار شركت نگهداشت.

 

با هم به سمت شركت رفتیم. خانم طهماسب اومد سمتمون گفت:

 

-سلام آقاى زرین، یه جلسه ى فورى باید تشكیل بدیم.

 

-چیزى شده؟

 

-حقیقتش جنس هایى كه آوردین ….

 

و مكثى كرد.

 

-چى شده؟

 

-انبار آتیش گرفته.

 

ساشا فریاد زد.

 

-چـــــــى؟؟!!

 

هاج و واج به طهماسب و ساشا نگاه مى كردم.

 

-یعنى چى انبار آتیش گرفته؟؟

 

-ما هم تازه خبردار شدیم. شاهو پیش پاى شما رفت.

 

ساشا سرى تكون داد و چرخید بره كه از دنبالش راه افتادم.

 

نگاهى بهم انداخت.

 

-بمون.

 

-فكر كنم به منم مربوط باشه و منم شریكم.

 

پوزخندى زد.

 

-بله، یادم رفته بود خانم آریا.

 

نگاهش كردم. باید ضعف رو كنار میذاشتم. متقابلاً پوزخندى زدم.

 

-خوبه كه فهمیدین.

 

و از شركت بیرون زدم. سوار ماشین شد.

 

در جلو رو باز كردم و سوار شدم. بعد از چند دقیقه ماشین كنار در بزرگ انبار ایستاد.

 

از ماشین پیاده شدم. شاهو همراه كارگرها و چند تا پلیس كنار در انبار ایستاده بودن.

 

شاهو با دیدن ما اومد سمتمون گفت:

 

-بدبخت شدیم.

 

-تو كجا بودى مگه؟

 

شاهو عصبى گفت:

 

-تو دنبال اون دختره نمى رفتى، این اتفاق نمى افتاد! پاى من ننداز.

 

منظورش از دختره كى بود؟ ساشا این چند روز كجا بود مگه؟

 

رمان ویدیا, [۲۱.۰۶.۱۷ ۱۲:۴۸]

#پارت_۳۳۷

 

 

نگاه شاهو به من افتاد و گفت:

 

-تو چرا اومدی اینجا، برای تو خوب نیست!

 

لبخندی زدم:

 

_خوب من هم شریکم و باید بدونم که چه اتفاقی افتاده

 

_می بینی که تمام دارایی هامون به باد رفت.

 

نگاهی به انبار نیمه سوخته انداختم، راست می گفت چیزی ازشون نمونده.

 

پوزخندی زدم کارشون خیلی عالی و بی نقص بوده.

 

قیافه ام رو کمی ناراحت کردم و رو به شاهو کردم گفتم:

 

-آخه کار کی می تونه باشه؟

 

شاهو شونه ای بالا انداخت

 

_منتظریم که یه سر نخی به دست بیاد.

 

پلیس ها بعد از استعلام و ثبت رفتن.

 

اوضاع بهم ریخته بود همراه شاهو و ساشابه شرکت برگشتیم.

 

جلسه فوری تشکیل دادن دور میز مذاکره جمع شدیم و هر پنج برادر روبه روم.

 

ساشا عصبی و کلافه بود، شاهو اخم کرده بود، بهزاد و بهرام گیج بودن اما بهراد خیلی خونسرد به بقیه نگاه می کرد.

 

 تنها شریک کارشون من نبودم.

 

ساشا دستاشو توی هم قلاب کرد گفت:

 

-الان با این وضعیت باید شرکت هارو واگذار کنیم.

 

شاهو اخمی کرد

 

-یعنی چی؟

 

ساشا پوزخندی زد و گفت:

 

-یعنی همین، اگه یک سال پیش فکر این جا ها رو می کردی الان این  اوضاع ما نبود‌.

 

شاهو به صندلیش تکیه داد

 

_هه اون موقع که اون دختره آبروی همه ما رو برد، آقابزرگ سکته داد و

 

 تو هم حافظه ات رو از دست دادی، من باید چیکار می کردم؟

 

بهراد سرفه ی مصلحتی کرد و با سر به من  اشاره کرد.

 

از حرفای شاهو دوباره حالم منقلب شد و نفرت تو تمام سلول های بدنم انباشته شد.

 

دستم و مشت کردم با صدایی که سعی داشتم نلرزه گفتم:

 

-اگه می خواین بیرون برم تا راحت تر بتونید حرف بزنید؟

 

ساشا خیلی جدی گفت:

 

-نیازی نیست بمونید.

 

بهزاد رو کرد بهشون گفت:

 

-مرور گذشته هیچ سودی نداره اون دختر از زندگی ما رفته الان باید چیکار کنیم؟

 

شاهو پوزخندی زد.

 

رمان ویدیا, [۲۱.۰۶.۱۷ ۱۲:۴۸]

#پارت_۳۳۸

 

-اون رفته اما از وقتى ساشا حافظه اش رو بدست آورده در به در دنبالشه، نمیدونه شركت ها مهم ترن نه اون.

 

نگاهى به ساشا انداختم لحظه اى نگاهمون بهم گره خورد. چیزى توى دلم خالى شد.

 

نگاهم رو از نگاهش گرفتم گفتم:

 

-تصمیمتون چیه؟

 

ساشا با سردترین صداى ممكن گفت:

 

-تصمیمى نداریم باید در مورد شركت ها اعلام ورشكستگى كنیم.

 

چهره ى متعجبى به خودم گرفتم.

 

-یعنى راهى ندارین؟

 

ساشا سرى تكون داد.

 

-نه، تمام داراییمون آتیش گرفت و بدهى ها هنوز موندن. بفهمن محصولات آتیش گرفته همشون می ریزن توى شركت ها.

 

خودكار توى دستم رو تكون دادم.

 

-یعنى فقط شركت مُد و فشن می مونه؟

 

بهرام عصبى گفت:

 

-اوضاع ما رو باش. از عرش به فرش اومدیم.

 

از جاش بلند شد.

 

-ترجیح میدم دیگه كار نكنم و كارهاى اقامتم رو انجام بدم.

 

با گام هاى بلند از اتاق بیرون رفت.

 

نگاهى به جمع پریشونشون انداختم و از این همه درگیرى كه داشتن، دروغه اگه بگم لذت نبردم.

 

ساشا بلند شد گفت:

 

-بهزاد دنبال كارها باش و اعلام ورشكستگى كن.

 

و با دو گام بلند از اتاق بیرون رفت. از جام بلند شدم.

 

دلم می خواست می رفتم و كمى دلداریش می دادم اما ترجیح دادم سكوت كنم.

 

اما ذهنم درگیر بود یعنى ساشا داره دنبال من مى گرده؟

 

چند روزى از آتیش سوزى انبار مى گذشت و این خبر مثل بمب تو تمام مجلات خبرى پخش شد.

 

 علی رغم سختى اى كه داشت، ساشا اعلام ورشكستگى كرد و جز شركت فشن شو بقیه شركت ها رو واگذار كرد تا بدهى كه بالا آورده

 

 بودن رو بدن.

 

رمان ویدیا, [۲۱.۰۶.۱۷ ۱۲:۴۸]

#پارت_۳۳۹

 

 واقعا برای خانواده زرین اعلام کردن ورشکستی یعنی سرشکستگی.

 

از دست دادن اون همه ابهت و اقتدار بین شرکت ها و سهامداران بزرگ، کسی باورش نمی‌شد که خاناندان زرین بزرگ یک روز ورشکسته بشه.

 

از پنجره اتاقم به بارش برف نگاه می کردم، اما ذهنم درگیر بود.

 

تازه اول راهه باید روزی ببینم که هیچ چیزی از خانواده زرین نمونده باشه.

 

در اتاق باز شد.

 

پرده رو انداختم و چرخیدم. نگاهم به شاهو افتاد، ابرویی بالا انداختم، لبخندی زد و قدمی جلو اومد.

 

– چیزی شده؟

 

– نه دلم برای عشقم تنگ شده بود.

 

پوزخندی توی دلم‌ زدم و روی صندلی نشستم. اومد جلو

 

– ویدا چیکار کنم تا داشته باشمت؟!

 

به صندلیم تکیه دادم.

 

– قبلا هم بهت گفته بودم من همسر مردی که خودش متاهل هست نمی‌شم.

 

– می‌ خوام طلاقش بدم اون وقت فقط من می‌ مونم و تو و گسترش این شرکت. چطوره؟

 

ابرویی بالا انداختم و با عشوه گفتم:

 

– نکنه منو به خاطر شراکتم می‌خوای؟

 

اخمی کرد و خم شد روی میز، حالا صورتامون روبه رو هم قرار داشت. چشم به نگاهش دوختم، جز حس نفرت هیچ حسی نسبت به این مرد نداشتم.

 

– دیگه نبینم فکر کنی تو رو  که به خاطر شرکات می‌خوام! از روزی که وارد این شرکت شدی حس کردم که دوست دارم و مطمئن باش یه روزی به دستت میارم. چون دوست دارم. به زودی مال خودم می‌شی.

 

لبخندی زدم و گفتم:

 

– عزیزم

 

شاهو دستشو روی دستم قرار داد. که ادامه دادم:

 

– یه سوالی چند وقته که ذهنمو درگیر کرده!

 

_خوب بپرس اگر بتونم جوابت رو می‌دم.

 

– برادرت ساشا چرا حافظشو از دست داده بود؟!

 

– قصه اش طولانیه.

 

– اگر اذیتت می کنه می‌خوای نگو.

 

– یه روز بهت میگم ولی الان می‌خوام فقط لمست کنم.

 

متعجب نگاهش کردم که تقی به در خورد   و یهو در باز شد.

 

رمان ویدیا, [۲۱.۰۶.۱۷ ۱۲:۴۸]

#پارت_۳۴۰

 

شاهو روى میز خم بود و با باز شدن در سرش چرخید.

 

با دیدن ساشا لحظه اى ترسیدم. با دیدن شاهو و اینكه روى میز خم شده بود اخمى كرد.

 

با كنایه گفت:

 

– انگار مزاحمتون شدم.

 

هول كردم و از روى صندلیم بلند شدم.

 

– نه بفرمایین. آقاى زرین هم بخاطر مشورت كارى اومده بود.

 

گوشه ى لبش از پوزخند كج شد گفت:

 

– معلومه!

 

فهمیدم عصبیه.

 

شاهو دستى به لبه ى كتش كشید گفت:

 

– خانم آریان پس بهتون اطلاع می‌دم.

 

و از اتاق بیرون رفت. ساشا اومد جلو گفت:

 

– شما عادتته به همه ى مردهاى خانواده ى زرین نخ بدى؟

 

ابروم از این حرفش ناگهانی بالا رفت. اخمى كردم گفتم:

 

– منظورت چیه؟

 

شونه اى بالا داد و با صداى سردى گفت:

 

– از خودت بپرس.

 

نفسى كشیدم تا خونسرد باشم. واقعا این حرفش بهم برخورد.

 

مثل خودش به سردى گفتم:

 

– فكر نمی كنم در مورد كار صحبت كردن ایرادى داشته باشه و این كه فكر نكنید چون دوبار اشتباهاً با شما راحت بودم، پس با همه راحتم.

اون دو دفعه هم اشتباه كردم.

 

دستى به چونه اش كشید گفت:

 

– منظورت از این حرف چیه؟

 

– منظور خاصى ندارم.

 

دو گام باقیمونده رو طى كرد و تو دو قدمیم ایستاد. حالا رخ به رخ هم بودیم. هر دو نفس نفس می‌زدیم.

 

چشماشو تنگ كرد گفت:

 

– از این كه با من عقد كردى پشیمونى؟

 

خیره نگاهش كردم مى خواستم ببینم از نگاهم چى مى‌خونه.

 

– ازت سؤال پرسیدم!

 

نگاهم رو از نگاهش گرفتم. مچ دستم رو محكم گرفت.

از برخورد دست داغش قلبم زیرو رو شد

 

– جواب من سكوت نیست. نكنه بهتر از من پیدا كردی؟

 

سر بلند كردم و با اخم چشم بهش دوختم.

 

رمان ویدیا, [۲۴.۰۶.۱۷ ۰۰:۴۳]

#پارت_۳۴۱

 

– آقاى زرین بهتره حرفى كه می‌زنى رو اول مزه كنید و اینكه نیازى نمی بینم راجب كارهام به دیگران توضیح بدم.

 

– این‌طوریه؟

 

– بله.

 

چرخید رفت سمت در و گفت:

 

– باشه.

 

و در و محكم بست. از صداى در چشمام رو روى هم گذاشتم.

 

دستمو مشت كردم عصبى روى صندلى نشستم.

 

می دونستم باهاش بد حرف زدم اما ساشا هم با من بد حرف زد.

 

سرم و لاى هر دو دستم گرفتم. ساعت كاریم تموم شد.

 

وسایلام رو جمع كردم و از اتاق بیرون اومدم.

 

با كارمندا خداحافظى كردم و از شركت زدم بیرون.

 

سوز سرد دی ماه خورد به صورتم. لبه های پالتومو به هم نزدیک كردم.

 

نگاهى به بارش برف انداختم و شروع به قدم زدن كردم. دلم از همه جا گرفته بود.

 

دلم آرامش می خواست. دلم هواى مادرم رو كرد.

 

بى هوا دست بلند كردم و تاكسى گرفتم. تا كى باید قایم باشک بازى مى كردم؟

 

امشب تكلیفم رو با خانواده ام روشن مى كنم. برف به شدت مى بارید.

 

ماشین داخل كوچه ى پدریم شد. كرایه رو حساب كردم. قلبم دوباره شروع به تپیدن كرد.

 

به سمت در رفتم. مردد شدم اما چشمامو بستمو دستم و روى زنگ گذاشتم.

 

صداى گرم مامان پیچید توى آیفون.

 

– كیه؟

 

صدامو صاف كردم.

 

– سلام.

 

لحظه اى صدا نیومد اما بعد از ثانیه اى گفت:

 

– شما؟

 

– منم ویدا، اون روز…

 

– تویى دخترم؟ بفرما.

 

و صداى باز شدن در اومد. در و آروم هول دادم و وارد حیاط شدم.

 

چراغ هاى پایه بلند روشن بود و نم برف روى درخت كاج نشسته بود.

 

در سالن باز شد و مامان توى چهارچوب در نمایان شد.

 

با دیدنش دلم پر كشید براى آغوش گرمش. چقدر نیازمند این آغوش بودم.

 

رمان ویدیا, [۲۴.۰۶.۱۷ ۰۰:۴۳]

#پارت_۳۴۲

 

گام هاى بلندى برداشتم و به در ورودى سالن رسیدم. لحظه اى ایستادم و نگاهش كردم.

 

موهاى كوتاه بلوطى رنگش، كت و دامن یاسى و شال بافتى كه روى شونه هاش انداخته بود. لبخندى زد و گفت:

 

– باورم نمی‌شه دخترم، از این ورا؟

 

لبخندى زدم.

 

– ببخشید.

 

دستاشو از هم باز كرد. از خدا خواسته پر كشیدم سمت آغوشش.

 

محكم دستاشو دورم حلقه كرد گفت:

 

– تو بوى ویدیاى منو می‌دی.

 

عطر تنشو بلعیدم و با بغض توى دلم نالیدم:

 

‌- منم دلتنگ آغوشتم مامان

 

از بغل مامان بیرون اومدم. دستشو پشت كمرم گذاشت.

 

– بیا تو عزیزم.

 

– بد موقع كه مزاحم نشدم؟

 

– این چه حرفیه؟ نازپرى حتما از دیدنت خوشحال می‌شه.

 

با آوردن اسم نازپرى حس كردم چقدر دلتنگشم، خواهر ته تغاریم. دلم كمى شور می‌زد.

 

با دو دلى پرسیدم:

 

– همسرتون نیستن؟

 

– فعلاً نیومده.

 

از رو به رویى با بابا دلشوره داشتم. همین كه پام و توى سالن گذاشتم هواى گرم خونه گونه هاى سرد سرمازده ام رو نوازش كرد.

 

بوى زندگى توى خونه جریان داشت. با دیدن نازپرى كه از پله ها پایین اومد سرجام ایستادم.

 

اونم لحظه اى روى پله ها موند. هر دو خیره ى هم بودیم و هنگ نگاهش كردم.

 

از پله ها پایین اومد و با حالتى كه معلومه شوكه است گفت:

 

– ایشون كیه مادر؟

 

مامان لبخندى زد گفت:

 

– دختر جدیدمه! ابروى نازپرى بالا رفت گفت:

 

– دختر؟

 

– آره، قراره بشه ویدیاى من.

 

– مادر؟

 

مامان با صداى پر از بغضى گفت:

 

– چیه؟ نگو كه ویدیایى نیست. ببین، حتى اسمش شبیهه ویدیاى منه. بیا، بیا بغلش كن. بوى ویدیا رو می‌ده.

 

ناز قدمى سمتم برداشت گفت:

 

– خوشبختم از دیدنت عزیزم.

 

دستم و به سمتش دراز كردم.

 

رمان ویدیا, [۲۴.۰۶.۱۷ ۰۰:۴۳]

#پارت_۳۴۳

 

مردد دستش و توى دستم گذاشت. فشارى به دستش آوردم. گرمى دستش دلم رو گرم كرد.

 

چونه اش لرزید. با بغض گفت:

 

-چرا صدات انقدر آشناست؟

 

بغضم و قورت دادم گفتم:

 

-نمیدونم.

 

لبخند تلخى زد گفت:

 

-مامان حق داره دوستت داشته باشه. چشمهات و صدات مثل خواهرمه.

 

و پشت بند این حرفش چشمهاش پر از اشك شد. طاقت نیاوردم. بغلش كردم.

 

انگار منتظر همین لحظه بود كه دستاش و محكم دورم حلقه كرد گفت:

 

-دلم براش تنگ شده.

 

هق زدم:

 

-دل اونم تنگ شده.

 

یهو از بغلم بیرون اومد گفت:

 

-منظورت چیه؟

 

-مگه نگفتى دلت براى خواهرت تنگ شده؟

 

-آره اما تو اونو و …

 

مامان با شوق گفت:

 

-تو ویدیا رو مى شناسی؟ بگو دخترم.

 

-مى تونم بشینم؟

 

مامان دستش و پشت كمرم گذاشت.

 

-آره عزیزم.

 

روى مبل سه نفره نشستم و مامان و نازپرى دو طرفم. هر دو با دلهره منتظر بودن. حال خودم از هر دوشون بدتر بود.

 

-بگو دخترم، تو ویدیاى منو كجا دیدی؟

 

نفسم رو بیرون دادم.

 

-خوب، من و ویدیا توى هند با هم آشنا شدیم.

 

نازپرى متعجب گفت:

 

-هند؟ اونجا براى چى؟

 

-راستش گفت كه خانواده ى همسرش به آقاى كاپور، مرد هندى فروخته بودنش.

 

مامان فریاد زد:

 

-چى؟ اما اونا به ما گفتن ویدیا خودش گذاشته رفته. حتى از اینكه آبروى اونا رو برده هم از ما شاكى بودن!

 

گوشه ى لبم رو لاى دندونم گرفتم تا حرفى نزنم. دستم و روى دست مامان گذاشتم.

 

-آروم باشین. ویدیا همه ى زندگیش رو براى من تعریف كرده. اینكه شب اول ازدواجش چه اتفاقى براش افتاده.

 

مامان سرى تكون داد.

 

-دخترم بدبخت شد.

 

رمان ویدیا, [۲۴.۰۶.۱۷ ۰۰:۴۳]

#پارت_۳۴۴

 

-چرا شما پشتش نموندین و تنهاش گذاشتین؟

 

مامان سرشو پایین انداخت.

 

-میدونم ما هم باهاش نبودیم و تنهاش گذاشتیم اما تقصیر من نیست. پدرش نخواست دیگه ببینتش …

 

-پس الانم دلتون نمیخواد ببینیدش؟

 

مامان سریع سرى تكون داد.

 

-نه دخترم الان همه ى ما دلتنگشیم.

 

 نازپری گفت:

 

-ویدیا الان حالش خوبه؟

 

خیره و عمیق نگاهش كردم.

 

 

و عمیق لب زدم به نظرت باید خوب باشه؟

 

سرش و پایین انداخت.

 

-یعنى دیگه برنمى گرده؟

 

-نمیدونم. اما من اینجام براى یه كار دیگه.

 

مامان نگاهم كرد.

 

-چه كارى؟

 

-خانواده ى زرین.

 

-اونا براى چى؟

 

-خوب من شریك كاریشونم.

 

-یعنى چى؟

 

-ببین ناز پرى جان من از طرف آقاى كاپور اینجام براى همكارى با شركت فشن این خانواده اما من چیز زیادى راجب این خانواده نمى دونم تا همون اندازه اى كه ویدیا به من گفت.

 

-خوب تو میخواى چى بدونى؟

 

-اینكه فكر كنم ساشا همسر ویدیا حافظه اش رو از دست داده بود. الان به دست آورده.

 

-ویدیا بهت گفت كه ناخواسته هولش داده؟

 

متعجب نگاهشون كردم.

 

– اما ویدیا، فكر كنم این خانواده همه چیز رو به شما اشتباه گفتن.

 

و شروع به تعریف ماجرا كردم. تمام اون خاطرات دوباره پیش چشم هام زنده شدن و حالت بدى بهم دست داد.

 

با صداى لرزونى گفتم:

 

-یه كم آب میدین؟

 

نمیدونم چهره ام چطور بود كه نازپرى ترسیده گفت:

 

-حالت خوبه؟

 

سرى تكون دادم.

 

-خوبم، فقط كمى آب.

 

نازپرى رفت سمت آشپزخونه. مامان دستم و نوازش كرد گفت:

 

-چطور مادرى هستم كه تو سختى هاى دخترم كنارش نبودم؟

 

نگاهش كردم. لب زدم:

 

-از این به بعد كنارش باشین.

 

رمان ویدیا, [۲۴.۰۶.۱۷ ۰۰:۴۳]

#پارت_۳۴۵

 

-اگه ویدیا ما رو نبخشه چى؟

 

-نه، مى بخشه.

 

-الان هنده؟

 

مكثى كردم و سرى تكون دادم. دلم مى خواست مى گفتم كه الان كنارته اما زود بود براى گفتن.

 

ناز لیوان شربت آلبالو رو گرفت سمتم.

 

-بیا برات شربت آوردم.

 

لبخندى زدم و زیر لب تشكر كردم. كمى از شربت رو خوردم. گفتم:

 

-ویدیا ساشا رو هول نداده بلكه كار شاهو بود.

 

و تمام رفتارهایى كه طى مدتى كه توى خانواده ى زرین بودم رو سرم آورده بودن براى ناز و مامان تعریف کردم

 

هر دو اشك ریختن و مامان خانواده ى زرین رو نفرین كرد.

_باورم نمیشه شاهو انقدر پست و نامرد باشه

توی دلم پوزخند زدم گفتم :بدترین بلاها رو سرم اورده)

 

-حالا ازتون میخوام یه كارى كنید.

 

-چیكار؟

 

-كمى اطلاعات راجب خانواده ى زرین براى من پیدا كنید. اینكه ساشا كى حافظه اش رو به دست آورده و طى این یكسال توى اون عمارت چه خبر بوده؟

 

مامان اشكش و پاك كرد گفت:

 

-یكساله كه دیگه با اونا رفت و آمد نداریم.

 

نازپرى گفت:

 

-من برات تمام اطلاعاتى رو كه میخواى پیدا  مى كنم. فقط بهم مهلت بده.

 

لبخندى زدم گفتم:

 

-باشه.

 

-اما میشه شماره اى چیزى از ویدیا بدى؟

 

-نه نمى تونم اما به موقعه اش آدرسش رو بهتون میدم. اون نمیدونه من اومدم اینجا.

 

-دخترك بیچاره ام حق داره نخواد ما رو ببینه. آخه با چه رویى باهاش روبرو بشم.

 

-ویدیا هنوز دوستتون داره.

 

نگاهى به ساعت كردم. دیروقت بود.

 

-من برم.

 

-كجا دخترم؟ این موقع شب خطرناكه. حكومت نظامیه.

 

به دلشوره افتادم.

 

-میشه شب رو اینجا بمونى؟

 

از رویارویى با بابا استرس داشتم.

 

-اما …

 

با صداى تلفن حرفم نصفه نیمه موند. مامان سمت تلفن رفت و گوشى رو برداشت.

 

-سلام … باشه … نه …

 

حواسم و به تلفن مامان دادم كه گوشى رو گذاشت.

 

رمان ویدیا, [۲۴.۰۶.۱۷ ۰۰:۴۳]

#پارت_۳۴۶

 

 

 

نگاهى بهم انداخت گفت:

 

– همسرم بود. امشب كارى براش پیش اومده و نمیاد. حالا راحت باش دخترم.

 

كمى آروم شدم چون واقعا آمادگى روبه رویى با بابا رو الان نداشتم.

 

نازپرى دستمو گرفت گفت:

 

– چقدر خوشحالم شب رو اینجا میمونى.

 

مامان لبخندى زد.

 

– دخترا بیاین شام بخوریم و سمت آشپزخونه رفت.

 

 از جام بلند شدم و همراه نازپرى سمت آشپزخونه رفتیم.

 

با یادآورى روزهایى كه فقط شادى بود و یه خانواده ى گرم ،

 

بغض نشست توى گلوم.

 

این روزها چقدر بغض مى كنم. هر درى رو میزنم تا به آرامش برسم اما نیست.

 

دور میز شام نشستیم و مامان غذا رو روى میز گذاشت.

 

 باورم نمى شد مادرم خودش آشپزى كرده باشه اما من این مادر و دوست داشتم.

 

این یكسال حتى مادرم رو هم تغییر داده بود.

 

بعد از صرف شام به سالن برگشتیم و نازپرى سینى چاى آورد.

 

دو دل بودم بپرسم یا نه.

 

دلم مى خواست بدونم شاه پرى كجاست و چیكار مى كنه.

 

رو كردم به مامان.

 

-شما یه دختر دیگه هم دارید؟

 

-آره عزیزم، شاه پرى.

 

– الان كجاست؟ چیكار مى كنه؟

 

– شاه پرى خونه ى خودشه. یه دختر شیطون داره.

 

لبخند تلخى زدم.

 

من حتى نمیدونم اسم دختر خواهرم چیه! اما خوشحالم كه خوشبخته .

 

نازپرى گفت:

 

– یه روز حتما بهش میگم تا تو رو ببینه.

 

 اونم مثل ما دلتنگ ویدیاست و خوشحال میشه بفهمه كه ویدیا زنده است.

 

-دخترم!

 

-بله؟

 

-ویدیا با اون مرد ازدواج كرده؟

 

-نه، اما اون مرد به معنى كامل مرد بود و كمكش كرده.

 

مامان آهى كشید گفت:

 

-خدا رو شكر حداقل یه آدم خوب سر راهش قرار گرفته.

 

هیچ وقت راضى به ازدواج ویدیا با خانواده ى آقا بزرگ نبودم.

 

میدونستم اسم و رسم دارن و همه آرزرشونه عروس اون خانواده بشن

 

 اما دلم راضى به این وصلت نبود.

 

رمان ویدیا, [۲۴.۰۶.۱۷ ۰۰:۴۳]

#پارت_۳۴۷

 

 

آهى كشیدم.

 

– شاید قسمت ویدیا این بوده.

 

مامان سرى تكون داد.

 

– الان فقط می‌خوام برگرده.

 

 هر چى به پدرش گفتم طلاقشو بگیره ،

 

 گفت”براى خانواده ى ما ننگ و بدنامیه كه دخترمون طلاق بگیره. “

 

اما ندید دخترم آب شد، خرد شد. خدا از شاهو نگذره كه زندگى دخترم رو تباه كرد.

 

نازپرى مامان و بغل كرد گفت:

 

– مامان تو رو خدا بسه. حالا كه ویدیا زنده است و به زودى می بینیمش.

 

مامان اشكاشو پاک كرد.

 

– پاشو دخترم برو استراحت كن، خسته اى.

 

نازپرى گفت:

 

– همراه من بیا.

 

با هم به سمت پله هاى طبقه ى بالا رفتیم.

 

هرچى به طبقه ى بالا بیشتر نزدیک مى شدیم، بیشتر دلم تنگ اتاقم می‌شدم.

 

تو دلم دعا می كردم نازپرى من و اتاق خودم ببره. چرخید و سمت اتاق خودم رفت گفت:

 

– شاید دلت بخواد اتاق ویدیا رو ببینى.

 

لبخندى زدم.

 

– البته!

 

در اتاق و باز كرد. قدمى سمت در اتاق برداشتم.

 

با حسرت و دلتنگى سركى توى اتاق كشیدم. هنوز هم همون طور بود مثل روزى كه رفتم.

 

– شب می‌تونى اینجا بمونى.

 

چرخیدم و بغلش كردم. عطر تنشو بلعیدم و لب زدم:

 

– خوش به حال ویدیا كه خواهرى مثل تو داره.

 

و ازش فاصله گرفتم. چهره اش غمگین شد گفت:

 

– اما اینطور نیست، نه من خواهرى كردم براش نه پدر و مادرم.

 

 ما تو شرایط سخت تنهاش گذاشتیم.

 

فشارى به بازوش آوردم.

 

– هنوزم دیر نشده. تو فقط تمام اتفاقاتى كه طى این یك سال افتاده رو برام بیار.

 

چشماشو روى هم گذاشت.

 

– به زودى. حالا هم استراحت كن، مزاحمت نمى‌شم.

 

– مراحمى، باشه.

 

نازپرى شب بخیر گفت و رفت.

 

وارد اتاق شدم و در و بستم.

 

با دلتنگى نگاهم رو به تک تک وسایل توى اتاق دوختم.

 

رمان ویدیا, [۲۴.۰۶.۱۷ ۰۰:۴۳]

#پارت_۳۴۸

 

 

اشك توى چشم هام حلقه زد.

 

 سمت تختم رفتم و با دست هاى لرزان دستى روش كشیدم.

 

 نگاهم به میز آرایشم افتاد.

 

با ولع به هر كدومشون دست كشیدم.

 

مثل تشنه اى كه به آب رسیده دلتنگ بودم. روى تخت دراز كشیدم و چشم هام و بستم.

 

دوباره خاطرات اما این بار خاطرات خوب خونه ى پدرى.

 

 كم كم چشم هام گرم شد و بعد از مدت ها یك خواب آرام كردم.

 

با تابش نور خورشید از لاى پرده ى حریر اتاق چشم باز كردم.

 

 لحظه اى حس كردم همون ویدیاى چند سال پیشم تو خونه ى پدرى.

 

از جام بلند شدم اما نگاهم كه به ویدیاى توى آینه افتاد چهره ام توى هم رفت.

 

من حالا ویدا آریان بودم. دخترى كه براى انتقام برگشته بود.

 

دستى به اتاق كشیدم و تخت و مرتب كردم. ازاتاق بیرون اومدم.

 

 دیرم شده بود و باید اول خونه میرفتم و بعد شركت.

 

از پله ها پایین اومدم. كسى توى سالن نبود.

 

یادداشتى روى میز گذاشتم و از خونه بیرون زدم.

 

هوا صاف بود اما كمى برف روى شاخه هاى عریان درختان نشسته بود.

 

حالم كمى آروم بود از اینكه شبى رو بدون دغدغه در كنار خانواده ام سر كرده بودم.

 

تاكسى گرفتم و به خونه برگشتم. كلید انداختم و وارد آپارتمان شدم.

 

كفشام رو درآوردم.

 

 سر بلند كردم اما با دیدن ساشا كه با فاصله ى كمى به دیوار تكیه داده بود ترسیدم و

 

 قدمى به عقب برداشتم.

 

پوزخندى زد و از دیوار فاصله گرفت. قدم به قدم اومد سمتم.

 

در و بستم گفتم:

 

-از كى اینجائى؟

 

-كجا بودى؟

 

ابرویى بالا دادم.

 

-باید بگم؟

 

فاصله ى بینمون رو پر كرد و توى دو قدمیم ایستاد.

 

 سرم و كمى بلند كردم تا چهره اش رو درست بتونم ببینم.

 

خم شد روى صورتم …

رفتن به پارت قبل

برو پارت آخر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا