رمان ویدیا فصل آخر

رمان ویدیا, [۲۴.۰۶.۱۷ ۰۰:۴۳]

#پارت_۳۴۹

 

با لحنى محكم و صداى بمى گفت:

 

-از دیشب تا حالا كجا بودى؟

 

از اینهمه نزدیكى قلبم تند و بى وقفه میزد. هرم نفس هاى گرمش به صورتم مى خورد و حالم رو دگرگون كرده بود.

 

با صدایى كه سعى كردم مرتعش نباشه گفتم:

 

-خونه ى دوستم بودم.

 

ابرویى بالا داد.

 

-هه دوستت! نگفته بودى دوست دارى؟!

 

-نپرسیدى تا بگم.

 

عصبى فریاد زد:

 

-الان مى پرسم، كدوم دوستت؟

 

نمیدونستم چى بگم. اگه منم مثل خودش فریاد میزدم اوضاع بدتر میشد. پس باید خونسرد می بودم و با آرامش موضوع رو حل مى كردم.

 

دستم و روى بازوش گذاشتم.

 

-خونه ى مادر یكى از دوستهام كه نیویورك تحصیل مى كنه رفته بودم. نمیدونستم نگران میشی.

 

بازوش رو از توى دستم درآورد و با صداى سردى گفت:

 

-من نگرانت نشدم اما …

 

دستشو جلوى صورتم گرفت گفت:

 

-دفعه ى بعد بدون اطلاع جایى نمیری. اوضاع مملكت رو دارى میبینى. همه جا شبها حكومت نظامیه.

 

از این حرفش ته دلم گرم شد از اینكه ساشا شاید دوستم داشته باشه.

 

با عشوه قدمى برداشتم و توى دو قدمیش ایستادم. كمى رو پنجه ى پا بلند شدم و دستامو دور گردنش حلقه كردم.

 

فاصله ى صورت هامون قد یه بند انگشت بود. خیره و متعجب نگاهم كرد.

 

چشمكى زدم و خم شدم نرم گوشه ى لبشو بوسیدم. سرم و كنار گوشش بردم و آروم زیر گوشش لب زدم:

 

-مرسى كه حواست بهم هست.

 

نفس هاش تند شده بود. نفس هاى خودمم تند شده بود. دستم و از گردن تا كتفش نرم كشیدم.

 

دلم میخواست بغلم كنه محكم انقدر كه توى آغوشش حل بشم.

 

اومدم فاصله بگیرم. كمرم و محكم چسبید و كشیدم سمت خودش.

 

رمان ویدیا, [۲۴.۰۶.۱۷ ۰۰:۴۳]

#پارت_۳۵۰

 

دستم و روى سینه ى مردونه اش گذاشتم. قلبش زیر دستم بود و با ریتم میزد.

 

نگاهش كردم. نگاهم كرد. هر دو خیره ى هم بودیم. سرش خم شد كنار سرم روى گردنم.

 

كلاهم رو از روى سرم برداشت. دست برد لاى موهاى بلندم. احساس كردم نفسى لاى موهام كشید.

 

لب زد:

 

-دوست ندارم زنم شب بیرون از خونه باشه.

 

چیزى توى دلم تكون خورد از این حرفش و بغض نشست توى گلوم. كجا بودى روز و شب هایى كه تنها سر كردم؟

 

آروم پشت كمرم رو نوازش كرد گفت:

 

-برو آماده شو بریم شركت.

 

لبم و به دندون گرفتم و ازش جدا شدم. سمت اتاق رفتم. وارد اتاق شدم. عطر تنش هنوز لابلاى موهام بود.

 

با یه حركت ساشا تمام معادلاتم بهم مى ریزه. اینكه انقدر عاشقشم و در برابرش احساس ضعف میكنم خیلى بده.

 

اگه بدونه تمام اتفاقات اخیر كار من بوده بازم دوستم داره؟

 

سرى تكون دادم و لباسهام رو عوض كردم.

 

همراه ساشا از خونه زدیم بیرون. سوار ماشین شدیم.

ساشا ماشین و روشن کرد

رو کردم بهش گفتم :

-اوضاع چطوره؟

 

-مثل قبل. راستى امشب بهراد دور همى داره، میاى؟

 

-عمارت؟

 

-آره.

 

-اگه تو ازم دعوت كنى حتماً.

 

نیم نگاهى بهم انداخت گفت:

 

-پس شب آماده باش میام دنبالت.

 

خنده ى پر از عشوه اى كردم. صداى خنده ام تو فضاى بسته ى ماشین پیچید.

 

ساشا نگاهم كرد كه گفتم:

 

-الان دعوتم كردى؟

 

لبخندى زد گفت:

 

-تو اینطور فكر كن.

 

سرى تكون دادم. با هم وارد شركت شدیم. مستقیم سمت اتاقم رفتم.

 

الان بهترین موقع براى اجراى یكى از نقشه هام بود. گوشى رو برداشتم و شماره اش رو گرفتم.

 

بعد از دو بوق برداشت.

 

رمان ویدیا, [۲۵.۰۶.۱۷ ۰۹:۳۶]

#پارت_۳۵۱

 

-امشب كار و تموم كن. آفرین.

 

گوشى رو گذاشتم و نگاهم رو به رو به رو دوختم.

 

  از اینكه به زودى قراره یكى دیگه شون از بازى خارج بشه لبخندى روى لبم نشست.

 

نازیلا رو كه خود شاهو باید از بازى بیرون كنه.

 

حالا نوبت بهرام و زنش بود تا از بازى خارج بشن و چه شبى بهتر از امشب؟

 

تا عصر كارهام و انجام دادم و عصر با راننده به آپارتمان برگشتم.

 

مستقیم حموم رفتم و دوشى گرفتم و یكى از بهترین لباسهام رو پوشیدم. آرایش ملایمى كردم.

 

با صداى آیفون نگاهى به ساعت انداختم. كیف دستیم رو برداشتم. در آپارتمان و قفل كردم و از پله ها پایین اومدم.

 

ساشا كنار ماشین ایستاده بود. با دیدنم در جلو رو باز كرد. سوار شدم. چرخید و پشت رل قرار گرفت. نیم نگاهى بهم انداخت. گفت:

 

-میشه كمتر به خودت برسى؟

 

نگاهى به سر تا پام انداختم.

 

-من كه خوبم!

 

-خیلى با اون دامن كوتاهت!!

 

نگاهى به پاهام و دامنم كه بالاى زانو بود انداختم و توى دلم قند اب شد  از توجه ساشا.

 

ماشین و روشن كرد. بعد از مسافتی

ماشین و کنار در عمارت نگهداشت

 

نگاهى به در بزرگ فلزى عمارت انداختم.

 

از این عمارت بزرگ و مرمرین متنفر بودم. دلم میخواست یه پیت نفت بردارم و آتیشش بزنم.

 

با بوقى كه زد در عمارت باز شد. ماشین و تو حیاط بزرگ و پر از درخت عمارت پارك كرد. از ماشین پیاده شدم.

 

نگاهى به حوض بزرگ عمارت انداختم كه بخاطر سردى هوا آبش یخ بسته بود.

 

جاده ى سنگى رو طى كردیم و به در سالن عمارت رسیدیم.

 

ساشا در عمارت و باز كرد و كنار ایستاد. گفت:

 

-بفرما.

 

نفسم رو نامحسوس بیرون دادم و وارد سالن عمارت شدم.

 

هواى گرم عمارت گونه هاى سردم رو نوازش كرد.

 

رمان ویدیا, [۲۵.۰۶.۱۷ ۰۹:۳۶]

#پارت_۳۵۲

 

نگاهى به سالن بزرگ عمارت انداختم و خاطرات اون روزها دوباره جلوى چشم هام زنده شد.

 

خانم بزرگ اومد سمتم. با لبخند دستشو دراز كرد.

 

لبخندى زدم و دستم و توى دستش گذاشتم.

 

-خوش اومدى دخترم.

 

-ممنونم.

 

-بفرما.

 

بهراد اومد جلو گفت:

 

-سلام بر بانوى زیبا. از این ورا! كم پیدائى!

 

-سلام. تو پیدات نیست وگرنه من سرجامم.

 

خنده اى كرد گفت:

 

-از دیدنت خوشحالم. دلم برات تنگ شده بود.

 

چشم هامو با ناز تنگ كردم گفتم:

 

-باور كنم؟

 

نرم به بازوم زد گفت:

 

-شیطون نشو.

 

قهقهه اى زدم. شاهو اومد سمتمون گفت:

 

-بهراد به ویدا چى گفتى كه صداى خنده اش كل سالن رو برداشته؟

 

-اگه قرار بود تو بدونى تو جمع می گفتم برادر من.

 

شاهو اخم مصنوعى كرد و دستشو گرفت سمتم گفت:

 

-خوش اومدى.

 

با اكراه دستم و تو دستش گذاشتم. فشارى به دستم آورد. نگاهش كردم كه چشمكى زد و دستم و ول كرد.

 

نگاهى به اطراف انداختم. ساشا كجا رفته بود؟

 

بهرام و بهزاد همراه زناشون با دیدن ما از جاشون بلند شدن. نازیلا نبود. خیلى سرد احوالپرسى كردن.

 

روى مبل نشستم. دو تا از دوست هاى بهراد هم بودن. خدمه اى براى پذیرایى اومد.

 

در حال حرف زدن بودیم كه ساشا از پله ها پایین اومد.

 

بلوز سفید همراه شلوار مشكى پوشیده بود و آستین هاش و تا آرنج تا كرده بود.

 

اومد به سمتى كه نشسته بودیم و با مهمونا احوالپرسى كرد و روى مبل تكى نشست.

 

رمان ویدیا, [۲۵.۰۶.۱۷ ۰۹:۳۶]

#پارت_۳۵۳

 

دلم میخواست بدونم نازیلا كجاست و چطوره كه امشب نیست اما باید وقتى با شاهو تنها شده ام بپرسم.

 

همه در حال صحبت و خوش و بش بودن. نگاهى به ساعت توى دستم انداختم.

رو کردم به ساشا و شاهو گفتم :

-هنوز نفهمیدین آتیش سوزى كار كى بوده؟

 

ساشا پا رو پا  انداخت گفت:

 

-نه، اما براى تحقیق كسی رو گذاشتم. قراره اطلاع بده.

 

سرى تكون دادم. با صداى زنگ تلفن شاهو از جاش بلند شد.

 

نگاهم دوباره کشیده شد سمت ساعتم  و لبخندى روى لبم نشست. به موقع زنگ زده بود.

 

چون تلفن دور بود صداى شاهو رو نمیتونستم بشنوم و فقط از حالت چهره اش مى تونستم بفهمم چى داره میشنوه.

 

كمى ابرهاش تو هم رفت و نگاهى به بهرام انداخت.

 

بعد از چند دقیقه تلفن رو قطع كرد. با قدمهای محكم اومد سمتى كه ما نشسته بودیم.

 

چهره اش به شدت عصبى به نظر مى رسید. از جام بلند شدم گفتم:

 

-چیزى شده؟

 

با این حرف من بقیه هم نگاهشون به شاهو افتاد. بهرام با دیدن حالت صورت شاهو رفت سمتش گفت:

 

-حالت خوبه؟ چیزی ….

 

هنوز حرفش كامل نشده بود كه صداى سیلى كه شاهو زد تو صورت بهرام توى سالن اكو شد.

 

لحظه اى چشمهام و بستم. صداى فریاد خانم بزرگ بلند شد. همه تو شوك بودن.

شاهو نفس نفس میزد.

 

ساشا عصبى گفت:

 

این چه كارى بود كه كردى؟

 

شاهو پوزخندى زد.

 

-از این بپرس.

 

بهراد رفت سمت دوستاش و عذرخواهى كرد. دوست هاى بهراد رفتن.

 

ساشا رفت سمت بهرام كه ساكت دستشو روى صورتش گذاشته بود. گفت:

 

-چیزى شده؟

 

بهرام سرى تكون داد.

 

-نمیدونم چه اشتباهى كردم!!

 

رمان ویدیا, [۲۵.۰۶.۱۷ ۰۹:۳۶]

#پارت_۳۵۴

 

 

شاهو عصبی داد زد

 

_ تو نمیدونی چه اشتباهی کردی ؟؟

 

تو نمیدونی چه ضرری به ما زدی ؟!

 

_ درست توضیح بده چی شده ؟؟

 

خانم بزرگ اومد جلو : _ تو حقی نداشتی دست روش بلند کنی .

 

_ حق نداشتم ، اما این دودمان مارو به باد داده .

 

تمام داراییمون سوخت و نابود شد .

 

نگاهم بین شاهو و بقیه در رفت و آمد بود که شاهو گفت :

 

_ آقا رفته با رقیب ما هم دست شده .

 

ساشا عصبی دستی لای موهاش کشید گفت :

 

_ چه ربطی به آتیش سوزی انبار داره ؟؟

 

_ خیلی داره ؛ اون کسی رو که واسه تحقیق گذاشته بودیم ،

 

زنگ زده میگه آتیش سوزی کار بهرامه ….!

 

بهرام سر بلند کرد گفت :

 

_ داری چی میگی ؟؟ من برای چی باید زندگی خودمو خراب کنم ؟!

 

_ حالا که کردی ، اون مرد معتادی که نگهبان انبار کرده بودی ، میدونی کی بوده ؟؟

 

یکی از زیردست های شرکت آقای محتشم بوده .

 

اما جرات داری برو شکایت کن .

 

_ پس آتیش سوزی چرا باید کار من باشه ؟؟

 

شاهو عصبی یقه ی بهرام و چسبید گفت :

 

_ چون تو زیادی خوردی و محتشم گفته بهرام خودش خواسته با ما همکاری کنه ،

 

نگو که دروغه …؟

 

بهرام ساکت بود .

 

نگاهش کردم .

 

پس آقا قول همکاری به آقای محتشم رو داده بوده .

 

ساشا شوکه گفت :

 

_ بهرام شاهو راست میگه تو قول همکاری به محتشم رو دادی آره ؟؟!

 

بهرام عصبی گفت :

 

_ چیکار میکردم ؟ وقتی هیچ چیز برامون نمونده ؛

 

بعدش من بعد آتیش سوزی قرارداد همکاری رو بستم ، آتیش سوزی هیچ ربطی

 

به همکاری ما نداره ……

 

رمان ویدیا, [۲۵.۰۶.۱۷ ۰۹:۳۶]

#پارت_۳۵۵

 

_ تو چطور تونستی برادرت و ول کنی و بری با اون مردک همکاری کنی؟؟

 

 

_هه… برادر؟از اون همه سرمایه چی به من رسید؟؟هیچی….

 

دستم و زیر چونه ام گذاشتم.

 

شاهو حمله کرد سمت بهرام که ساشا دستش و گرفت.

 

خانم بزرگ مثل اسپند روی اتیش شده بود.

 

عصاشو کوبید زمین و گفت:

 

_تو چکار کردی بهرام؟تن اقابزرگ رو توی گور لرزوندی و رفتی با دشمنش قرارداد همکاری بستی.

 

 

_میگی چیکار میکردم؟خانم بزرگ من میخوام پیشرفت کنم.

 

 

تا کی بابد زیر دست ساشا و شاهو باشم؟البته دیگه شرکتی نمونده،یه مد و فشن هست که نصف بیشترش مال خانم اریا هست.

 

 

شاهو عصبی فریاد زد:

 

_یا میری قرارداد رو فسخ میکنی یا دیگه توی این عمارت زندگی نمیکنی.

 

 

_هه…فکر کردی کار به اون خوبی رو ول میکنم و اینجا رو میچسبم؟نه برادر من میرم.

 

 

خانم بزرگ با صدای لرزونی گفت:

 

_اما بهرام تو این کارو نمیکنی.

 

_خانم جان خواهش میکنم شما دیگه به کار های ما دخالت نکنید،من خودم صلاح خودم و میدونم.

 

_اما….

 

با صدای جدی ساشا خانم بزرگ ساکت شد.

 

_خانم بزرگ بذار بره صلاح خویش خسروان داند، اما اقا بهرام رفتی دیگه پشت سرتو نگاه نمیکنی و برای همیشه میری ما برادری به اسم بهرام نداریم .

 

 

_باشه اما زمانی که حتی این عمارت هم براتون نموند نیاین بگین بهرام.

 

ساشا پوزخندی زد.

 

و بهرام جلوی چشم ناباور همه دست زنش رو گرفت رفت سمت در سالن که

 بهراد گفت:

 

_اشتباه میکنی بهرام مطمئن باش.

 

بهرام دستی روی هوا تکون داد و از سالن بیرون رفت.

 

خانم بزرگ بی حال روی صندلی نشست.

 

ساشا و شاهو دو طرفش ایستادن…..

 

رمان ویدیا, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۰۹]

#پارت_۳۵۶

 

خدمه لیوانى آب آورد. ساشا آب و گرفت و به لبهاى خانم بزرگ نزدیك كرد.

 

خانم بزرگ كمى آب خورد گفت:

 

-كاش مرده بودم و این روز شما رو نمى دیدم.

 

ساشا شونه ى خانم بزرگ و ماساژ داد گفت:

 

-خانم جان آروم باش. چیزى نشده، درست میشه.

 

اما خانم بزرگ فقط سر تكون مى داد. وسایلم رو برداشتم و رفتم سمتشون. ساشا با دیدنم گفت:

 

-دارین میرین؟

 

-بله.

 

-این وقت شب، تنها؟

 

-نمى خوام مزاحمتون باشم. مثل اینكه اوضاع اینجام خیلى مساعد نیست.

 

خانم بزرگ گفت:

 

-شب رو همینجا بمون دخترم.

 

نگاهش كردم عمیق. توى دلم لب زدم:

 

“من دختر هیچ كس نیستم”

 

به ناچار لبخندى زدم.

 

-ممنونم باید برم.

 

بهراد گفت:

 

-من مى رسونمت.

 

از همه خداحافظى كردم و همراه بهراد از عمارت بیرون اومدیم.

 

در جلو رو باز كرد. سوار شدم. بهراد هم سوار شد.

 

ماشین و روشن كرد. نگاهم رو به تاریكى شب دوختم. گفتم:

 

-خانواده ى پیچیده اى دارى.

 

بهراد تك خنده اى كرد گفت:

 

-آره، خیلى.

 

-چند ماهه دارم باهاتون كار مى كنم اما هنوز هیچى راجب خانواده ى بزرگ زرین نمیدونم.

 

بهراد نیم نگاهى بهم انداخت گفت:

 

-آقا بزرگ زمانى كه زنده بود اخلاقش این بود كه لازم نیست كسى از زندگى شخصى ما اطلاع پیدا كنه و این همیشه آویزه ى گوش ما شد.

 

اما متأسفانه بعد از مرگ آقا بزرگ اوضاع خونه ى ما هم بهم ریخت و امیدوارم از اینى كه هست بدتر نشه.

 

سرى تكون دادم. بهراد ماشین و كنار آپارتمان نگهداشت.

 

-زحمت كشیدى.

 

-كارى نكردم.

 

در ماشین و باز كردم و پیاده شدم. بهراد بوقى زد و رفت.

 

در آپارتمان و باز كردم و وارد خونه شدم.

 

رمان ویدیا, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۰۹]

#پارت_۳۵۷

 

كیفم رو روى مبل گذاشتم و روى مبل سه نفره ولو شدم.

 

ساعتم رو از مچ دستم باز كردم. نگاهم رو به عقربه هاى ساعت دوختم.

 

همه جا توى سكوت فرو رفته بود و صداى تیك تاك ساعت سكوت شب رو مى شكست.

 

ساعت و روى میز گذاشتم و از جام بلند شدم. چیزى تا پایان این قصه نمونده بود.

 

خسته روى تخت دراز كشیدم. فردا باید سرى به خونمون میزدم.

 

چشم هامو بستم و با فكرى پریشان به خواب رفتم.

 

صبح زود بیدار شدم و لباس پوشیده از خونه بیرون زدم.

 

سوز سرد دیماه صورتم رو نوازش كرد. تاكسى گرفتم و آدرس خونه ى پدریم رو دادم.

 

ماشین كنار خونه ى پدریم ایستاد. از ماشین پیاده شدم.

 

نفسى تازه كردم و دستمو روى زنگ گذاشتم.

 

صداى نازپرى پیچید توى كوچه.

 

-كیه؟

 

-منم.

 

مكثى كرد گفت:

 

-ویدا …

 

در با صداى تیكى باز شد. در و هل دادم و وارد حیاط شدم.

 

نازپرى روى پله هاى ورودى سالن ایستاده بود.

 

قدم هامو بلند برداشتم. با دیدنم لبخندى زد و گونه ام رو بوسید.

 

-كجا رفتى دختر  .

 

دستم و پشت كمرش گذاشتم.

 

-درگیر كار.

 

-دركت مى كنم. خیلى خوشحالم كردى. آخه هیچ آدرسى ازت نداشتم.

 

با هم وارد سالن شدیم. نگاهى تو سالن انداختم.

 

-مادر نیست؟

 

-نه، رفته خونه ى شاه پرى.

 

رفت سمت آشپزخونه. دنبالش راه افتادم. نگاهم كرد.

 

-میخواى تو سالن بشینى؟

 

-نه، میخوام كنار تو باشم.

 

نگاهش غم گرفت گفت:

 

-نمیدونى دلم براى ویدیا یه ذره شده. ما با هم خیلى صمیمى بودیم.

 

-میدونم.

 

سینى چاى رو برداشت با هم سمت سالن رفتیم. روى مبل ها نشستیم. نگاهش كردم.

 

-ناز؟

 

سربلند كرد.

 

-بله؟

 

یه چیز بگم قول میدى بین خودمون دو تا بمونه؟

 

سرى تكون داد.

 

-قول میدم.

 

رمان ویدیا, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۰۹]

#پارت_۳۵۸

 

كمى خودشو كشید جلو گفت:

 

-اتفاقى براى ویدیا افتاده، اره؟

 

سرى تكون دادم.

 

-نه، چیزى نشده نترس. اول تو بگو ببینم چیكار كردى؟

 

بی میل گفت:

 

-این چند روز خیلى تحقیق و پرس و جو كردم و كمى اطلاعات بدست آوردم.

 

قلبم سنگین و پر از هیجان میزد. مى خواستم زودتر بدونم چه اتفاقى افتاده در نبود من.

 

-خوب، مثل اینكه ساشا چند ماه بعد از رفتن ویدیا حافظه اش رو به دست آورد و همه میگن گاهى دنبال ردى از ویدیاست. اما چقدر حقیقت داره نمیدونم!

 و اینكه طى این یكسال كانون خانواده شون بهم ریخته. متأسفانه اطلاعات كاملى نتونستم بدست بیارم.

میدونى، خانواده ى خیلى مرموزى هستن و تا حالا نشده كسى اطلاعات كاملى از این خانواده داشته باشه.

 

سرى تكون دادم.

 

-ایرادى نداره همینم خوبه. پس ساشا حافظه اش رو بدست آورده!

 

-آره، حالا میشه بگى چى میخواستى بگى؟

 

لبخندى زدم.

 

-قول میدى بین من و تو بمونه؟

 

-به جون ویدیا قول میدم.

 

لبخند غمگینى زدم.

 

-اگه بدونى من ویدیام چى؟

 

شوكه نگاهم كرد. سرى تكون داد.

 

-نه، امكان نداره. صورت تو با ویدیا فرق میكنه.

 

-ویدیا مگه یه خال كوچك سفید روى شكمش نداره؟

 

سرى تكون داد.

 

-آره.

 

پیراهنم رو كمى بالا دادم. از چهره اش معلوم بود استرس داره.

 

نگاهم كرد. اشك حلقه زد توى چشمهاش گفت:

 

-نه تو ویدیا نیستى. باورم نمیشه نشناخته باشمت. آخه چطور امكان داره تو ویدیا باشى؟

 

از جاش بلند شد. ناباور دستشو جلوى دهنش گرفت.

 

چرخى دور خودش زد. از روى مبل بلند شدم.

 

اومد سمتم. چشمهاش پر از اشك بود. نگاهى به سر تا پام انداخت.

 

با صداى مرتعشى گفت:

 

-پس بگو چرا صدات انقدر آشنا بود!

 

رمان ویدیا, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۰۹]

#پارت_۳۵۹

 

 

یهو محكم بغلم كرد گفت:

 

-باورم نمیشه تو ویدیا باشى … خواهر رنج كشیده ى من!

 

دستامو دورش حلقه كردم.

 

ازم فاصله گرفت و دستاشو دو طرف صورتم گذاشت.

 

-بذار به مامان خبر بدم.

 

-نه نازپرى

 

-آخه چرا نمیخواى بدونن؟؟

 

-فعلاً نه. شما از هیچى خبر ندارین.

 

دستمو گرفت و كشید. هر دو روى مبل دو نفره نشستیم.

 

-از خودت بگو، چرا صورتت …

 

بغضم و قورت دادم و تمام اتفاقاتى كه برام افتاده بود رو مو به مو براش تعریف كردم.

 

 نفسم رو با آه بیرون دادم. دستامو گرفت بوسید و گفت:

 

-چقدر سختى كشیدى .. چقدر زجر كشیدى .. چقدر تنها بودى …

 

 خانواده داشتى اما انگار نداشتى. چقدر دلت بزرگه كه ما رو یخشیدى و دوباره اومدى.

 

-این حرف و نزن نازپرى. من به امید شما و برگشتن به ایران تمام سختى ها رو تحمل

 

 كردم. حالام اینجام تا انتقام بگیرم.

 

نازپرى نگران و مشوش پشت دستمو نوازش كرد گفت:

 

-ویدیا من از این خانواده مى ترسم.

 

دستمو روى دستش گذاشتم. با اینكه توى دلم غوغا بود لبخندى زدم گفتم:

 

-نگران نباش همه چى درست میشه.

 

نازپرى سرش و روى شونه ام گذاشت گفت:

 

-هنوزم باورم نمیشه اینجایى. تو میدونى این یكسال چقدر براى ما هم سخت گذشت؟

 

بابا شكست.

 

بعد از رفتنت فهمید نباید پشتت رو خالى مى كرد اما دیر بود و ما هیچ آدرس و نشونى از

 

 تو نداشتیم.

 

-دل منم براى شماها تنگ مى شد چه شب ها كه با اشك حسرت خوابیدم اما لحظه اى نشد

 

 به انتقام فكر نكنم.

 

تا این خانواده رو نابود نكنم آروم نمیشم.

 

-من میترسم ویدیا

 

-نترس فقط حواست باشه تا موقعى نگفتم پدر و مادر چیزى نفهمن.

 

-باشه.

 

از جام بلند شدم.

 

-من برم، باید یه سر شركت برم و به چند نفر زنگ بزنم.

 

-آدرس میدى بیام پیشت؟

 

-فعلاً نه اما به زودى همه چى مشخص میشه!

 

رمان ویدیا, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۰۹]

#پارت_۳۶۰

 

 

 

نازپرى سرى تكون داد. گونه اش رو نرم بوسیدم.

 

-زود میام.

 

لبخندى زد. از خونه زدم بیرون. سر بلند كردم.

 

نگاهى به آسمون ابرى انداختم. آهى كشیدم.

 

حتى نتونستم به نازپرى بگم ساشا رو بین تمام نفرتى كه نسبت به خانواده اش دارم دوست

 

 دارم و مى خوامش.

 

وارد شركت شدم. دلم مى خواست ساشا رو ببینم. یهو چه دلتنگش شدم!

 

سمت اتاقم رفتم كه شاهو از اتاقش بیرون اومد. با دیدنم اومد سمتم آروم گفت:

 

-سلام خانم.

 

به ناچار لبخندى زدم گفتم:

 

-سلام.

 

و در اتاق و باز كردم. وارد اتاق شدم. شاهو هم به دنبالم وارد اتاق شد.

 

سؤالى نگاهش كردم كه گفت:

 

-ویدا من همه ى كارهامو كردم و فقط جواب بله ى تو مونده.

 

ابرویى بالا انداختم.

 

-چیكار كردى؟

 

-به موقعه اش بهت میگم فقط بدون الان هیچ مانعى براى رسیدن به تو ندارم.

 

و چشمكى زد.

 

-سربسته حرف میزنى … گیجم كردى!

 

-فضول نباش. به وقتش مى فهمى.

 

و از اتاق بیرون رفت. دستى به صورتم كشیدم.

 

یعنى داشت چیكار مى كرد؟ منظورش از مانع نازیلا بود؟

 

هنوزم مرموز بود این مرد و آدم از كارهاش نمى تونست سر در بیاره.

 

به سمت تلفن رفتم و شماره اش رو گرفتم. بعد از دو تا بوق صداش تو گوشى پیچید.

 

-بله؟

 

-سلام آقاى محتشم.

 

-به … خانم آریا … احوال شما؟

 

-مچكرم. چه خبرا؟ مثل اینكه دیشب كولاك كردین!

 

-همونطور كه خواسته بودین انجام دادم.

 

-خودكار و روى میز چرخوندم گفتم:

 

-كارتون عالى بود. فعلاً یكم بهش بها بدین تا به موقعه اش بگم چیكار كنید.

 

-هرچى شما بگید بانو. امرى نیست؟

 

-نه، ممنون.

 

رمان ویدیا, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۰۹]

#پارت_۳۶۱

 

تلفن رو گذاشتم. باید مى دونستم بیمارى ساشا خوب شده یا نه اما از كى باید این سؤال رو مى پرسیدم؟

 

سرم و روى دستام گذاشتم. تمام دل نگرانى هاى عالم سرازیر شد توى قلبم.

 

دیگه نمى كشیدم فقط مى خواستم زودتر تموم شه اینهمه ترس و تنش اما میدونم خیلى ها رو از دست میدم.

 

با صداى در اتاق سرم رو از روى دستام برداشتم. نگاهم به ساشا افتاد و قلبم دوباره بازیش گرفت.

 

از جام بلند شدم. این مرد و عجیب دوست دارم.

 

رفتم  سمتش. توى دو قدمیش ایستادم.

 

بوى عطرش پیچید توى دماغم. نفس عمیقى كشیدم و عطرشو با تمام وجود بلعیدم.

 

دستش اومد سمت صورتم. سرانگشتش رو نرم زیر پلكم كشید. لب زد:

 

-چشمهات میخوان چیزى بگن.

 

سرى تكون دادم.

 

-نه.

 

دستشو دور كمرم حلقه كرد. از خدا خواسته سرم و روى سینه ى مردونه اش گذاشتم و با دستم گوشه ى كتش رو لمس كردم.

 

دستش و نرم روى كمرم كشید. لب زدم:

 

-ساشا …

 

-بله؟

 

-تو عاشق شدى؟

 

فشار دستش و روى كمرم بیشتر كرد گفت:

 

-قرار نشد شیطونى كنى.

 

-ساشا …

 

دستشو روى لبم گذاشت گفت:

 

-چیزى نپرس فقط آروم توى بغلم بمون.

 

دهنم بسته شد و سرم و روى سینه اش بیشتر فشردم.

 

چند دقیقه هر دو توى سكوت توى بغل هم موندیم.

 

بازوهام رو گرفت. سر بلند كردم و نگاهش كردم.

 

-ویدا

 

دلم مى خواست بگم “جانم” اما خودمو كنترل كردم گفتم:

 

-بله؟

 

-فكر كنم اشتباه كردیم و عجولانه رفتیم عقد كردیم.

 

از این حرفش شوكه شدم و سؤالى نگاهش كردم. با صدایى كه سعى داشتم نلرزه گفتم:

 

-منظورت چیه؟

 

دستشو روى لبم كشید گفت:

 

-حس مى كنم این بودن اشتباهه.

 

ازش فاصله گرفتم و با صداى سردى گفتم:

 

-هنوز دیر نشده … مى تونى

رمان ویدیا, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۰۹]

#پارت_۳۶۲

 

مكثى كردم گفتم:

 

مى تونى این عقد و فسخ كنى.

 

قلبم سنگین و محكم میزد. احساس كردم غرورم براى چندمین بار شكست از اینكه از سمت ساشا پس زده شده ام.

 

منتظر جواب ساشا بودم كه صداى باز و بسته شدن در اتاق اومد.

 

چشم هامو روى هم فشار دادم و قطره اشك سمجى روى گونه ام چكید. با نفرت اشكم و پاك كردم.

 

مطمئن قدم برداشتم. باید همه چیز رو پایان میدادم. زودتر از همیشه از شركت زدم بیرون.

 

با قلبى مملو از درد وارد خونه شدم. نگاهى به آپارتمان انداختم. یاد دو شبى كه توى آغوش ساشا شب رو به صبح رسوندم افتادم.

 

چمدونم رو از بالاى كمد برداشتم و لباس هام رو بدون اینكه تا كنم توى چمدون انداختم و در چمدون رو بستم.

 

هرچى وسیله داشتم از دور و اطراف خونه جمع كردم.

 

شماره ى بارما رو گرفتم. بعد از چند بوق صداى گرم و دوست داشتنى بارما پیچید توى گوشم.

 

-سلام بارما

 

-سلام، ویدیا توئى دختر؟ خوبی؟

 

-بارما

 

صداى بارما نگران شد گفت:

 

-چیزى شده ویدیا؟ صدات یه جوریه!

 

بغضم و قورت دادم گفتم:

 

-اون خونه اى كه تو ایران داشتى هنوز داریش؟

 

لحظه اى ساکت  شد. گفت:

 

-آره. براى چى؟

 

-كسى توش زندگى مى كنه؟

 

-فقط سرایدارش.

 

-پس زنگ میزنى كلید بیاره؟

 

-میشه بگى چى شده؟ اونجا چه خبره؟ ویدیا تو مگه خونه ى ساشا نیستى؟

 

بغضم شكست. نالیدم:

 

-اون منو نمى خواد. بسه هرچى خودمو كوچك كردم و تحقیر شدم. از اولم حسم به ساشا اشتباه بود.

 

-ویدیا عزیزم اما …

 

-هیچى نگو بارما فقط هر چى زودتر كلید اون خونه رو بهم برسون.

 

-باشه آروم باش.

 

-تو كى میاى؟

 

-میایم عزیزم به زودى.

 

رمان ویدیا, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۰۹]

#پارت_۳۶۳

 

نفسم رو عمیق بیرون دادم گفتم:

 

-كارى ندارى؟

 

-ویدیا …

 

-بله؟

 

-مراقب خودت باش. به هیچى فكر نكن.

 

-نمیتونم بارما، شكستم.

 

-اما تو قوى هستی. به این فكر كن.

 

-سعیم رو میكنم.

 

-آفرین. وقتتو نمیگیرم. زنگ میزنم سرایدار كلید و بیاره.

اصلاً چرا تاكسى نمى گیرى و نمیرى؟ منم زنگ میزنم و توضیح میدم.

 

-خیلى خوبه بارما. من همین الان میرم.

 

گوشى رو گذاشتم. چمدون هام رو برداشتم. نگاه آخر رو به آپارتمان انداختم. حس خفگى بهم دست داد.

 

این خونه مال ساشا بود و عطر وجودش اینجاست حتى اگه خودش نباشه.

 

كلید و توى مشتم فشردمو در آپارتمان رو بستم. به سختى چمدون ها رو از پله ها پایین آوردم و از ساختمون بیرون زدم.

 

هوا داشت تاریك میشد. سر خیابون دست بلند كردم و تاكسى ایستاد. سوار شدم.

 

نگاهى به كاغذ توى دستم انداختم و آدرس و براى راننده خوندم.

 

نگاهم رو از شیشه ى ماشین به خیابون هاى شلوغ و پر رفت و آمد تهران دوختم اما ذهنم درگیر بود و قلبم شكسته.

 

اینكه ساشا گفته بود این بودن اشتباهه!

 

آهى كشیدم و با پیچیدن ماشین تو كوچه باغ بزرگى از فكر و خیال بیرون اومدم.

 

ماشین كنار در آهنى ایستاد.

 

كرایه رو حساب كردم و چمدون ها رو جلوى پام گذاشتم. نگاهم رو به در آهنى بزرگ رو به روم دوختم.

 

یه زمانى توى همین خونه پاى قمار فروخته شدم. چه دنیاى عجیبىیه! دوباره به همین خونه برگشتم.

 

دستم و روى زنگ گذاشتم. با صداى قدم هائى كه به گوشم رسید دست از روى زنگ برداشتم.

 

در باز شد و قامت مرد میانسالى تو چهارچوب در نمایان گشت.

 

-سلام.

 

-سلام بابا، كارى دارى؟

 

-من از طرف آقاى كاپور اومدم پدر.

 

مرد كمى فكر كرد گفت:

 

-آها، شما ویدا خانم هستین؟

 

رمان ویدیا, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۰۹]

#پارت_۳۶۴

 

لبخندى زدم.

 

-بله.

 

-بیا تو باباجان.

 

دسته ى چمدون رو گرفتم كه گفت:

 

-بذار اون یكیش رو من میارم.

 

-دستتون درد نكنه.

 

وارد حیاط شدم. نگاهى به حیاط پیش روم انداختم. یه حیاط پر از درخت.

 

 برف شاخه هاى بى برگ درختان رو سفیدپوش كرده بود. پیرمرد جلوتر رفت گفت:

 

-بیا بابا جان كه هوا سرده.

 

از دنبالش راه افتادم. اگه هوا سرده چرا من انقدر گرممه و احساس مى كنم بدنم گُر گرفته؟

 

در ساختمون رو باز كرد.

 

-تا آقا زنگ زد همه چیز رو آما ه كردیم اما چون كسى توش نبوده، بخارى ها رو تازه روشن كردم.

البته شومینه رو هم روشن كردم. اگر چیزى خواستى به من یا به همسرم مینو بگو.

 

-دستتون درد نكنه.

 

-من دیگه میرم.

 

-ممنون فقط اسمتون؟

 

-اسمم صمده.

 

-بله آقا صمد ممنونم.

 

آقا صمد رفت. در سالن و بستم. چمدون هام و همون جا كنار در گذاشتم و قدمى برداشتم.

 

نگاهى به سالن بزرگ و مجلل رو به روم انداختم. روى تمام مبل ها ملحفه هاى سفید انداخته شده بود.

 

صداى سوختن چوب تو شومینه سكوت سالن رو مى شكست. نگاهم دور تا دور سالن چرخید و یاد اون شب كذائى دوباره تداعى شد.

 

صداى گریه ها و التماس هام هنوز تو گوشمه. التماس هایى كه جز حقارت چیزى نداشت.

 

احساس سرما كردم. دلم یه نوشیدنى گرم مى خواست. سمت آشپزخونه رفتم و مثل معتادهایى كه دنبال مواد باشه تمام كابینت ها رو به دنبال قوطى قهوه گشتم.

 

داشتم ناامید میشدم كه توى كابینت كنار گاز پیداش كردم. لبخندى زدم و قهوه جوش رو روى گاز گذاشتم.

 

ماگ بزرگ و پر از قهوه كردم. بوى تلخ قهوه مشامم رو پر كرد. نفسى از عطر قهوه كشیدم و با قدم هاى آروم سمت شومینه رفتم.

 

روى تشكچه اى كه كنار شومینه پهن بود نشستم.

 

رمان ویدیا, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۰۹]

#پارت_۳۶۵

 

دستامو دور ماك حلقه كردم و نگاهم رو به شعله هاى آتیش دوختم اما فكرم درگیر حرف امروز ساشا بود.

 

دروغه اگه بگم دلتنگش نیستم. قطره اشكى از چشم روى گونه ام چكید.

 

عجولانه جلو رفتم. عشق باعث شد تا خیلى چیزها رو نبینم.

 

اشتباهم هم همین بود اما دیگه نمیذارم عشق برام تصمیم بگیره. خودم راهم رو انتخاب میكنم.

 

همونجا كنار شومینه دراز كشیدم و چشم هامو بستم. دلم مى خواست حتى شده براى ساعتى از دنیا و آدم هاش كنده بشم.

 

به هیچ چیز و هیچ كس فكر نكنم. چشم هام گرم شد. با احساس سرماى شدید چشم باز كردم.

 

نور از لاى پرده ها سالن به داخل سرک می کشید و سالن رو  روشن كرده بود. سریع سر جام نشستم كه گردنم رگش گرفت

 

از درد اخمام توى هم رفت. دستمو روى گردنم گذاشتم و آروم شروع به ماساژ كردم.

 

نگاهم به ساعت افتاد. با دیدن عقربه هاى ساعت كه ٨ رو نشون میداد از جام بلند شدم.

 

شومینه خاموش شده بود.

 

باید مى رفتم شركت اما با این وضع …..

 

چمدونم رو باز كردم. كت و شلوار خوش دوختى از لاى لباس هام برداشتم. باید دوش مى گرفتم.

 

نگاهى به سالن بزرگ انداختم. یعنى حموم كجا بود؟ شاید توى یكى از اتاق ها باشه.

 

سمت اتاقى رفتم و درش و باز كردم. درى توى اتاق دیدم. سمت در رفتم. حموم بود.

 

بعد از یه دوش عجولانه حوله پوشیده بیرون اومدم.

 

موهامو خشك كردم. لباسامو پوسیدم و كمى به صورتم رسیدم.

 

كلاهم رو گذاشتم و پالتوى خز مشكیم رو از روى كتم تنم كردم.

 

كفش هاى ورنیم رو پام كردم و كیفم رو برداشتم. باید هرچى زودتر ماشین مى خریدم.

 

از ساختمون بیرون اومدم. هواى سرد …

 

رمان ویدیا, [۰۲.۰۷.۱۷ ۰۷:۰۷]

#پارت_۳۶۶

 

دیماه پوستم رو نوازش كرد. قدم زنان تا سر كوچه رفتم تا به خیابون اصلى رسیدم.

 

ماشینى جلوى پام ایستاد. سوار شدم و آدرس شركت رو دادم.

 

ماشین كنار شركت ایستاد. از ماشین پیاده شدم. وارد شركت شدم.

 

سلامى به كارمندا دادم. سمت اتاقم رفتم اما پشیمون شدم و راهم رو به سمت اتاق ساشا كج كردم.

 

پشت در اتاقش نفس عمیقى كشیدم تا ضربان قلبم كم بشه. دو تا تقه به در اتاق زدم.

 

-بفرمایین.

 

لحظه اى از صداش چشم هام رو باز و بسته كردم و دستم دستگیره ى سرد در رو لمس كرد.

 

آروم دستگیره رو پایین دادم و در باز شد. وارد اتاق شدم.

 

ساشا پشت میزش نشسته بود. با دیدنم سر بلند كرد.

 

ناخودآگاه یكى از ابروهاش رو بالا داد و به پشتى صندلى تكیه داد.

 

-سلام آقاى زرین.

 

از جاش بلند شد و با قدم هاى محكم و پر صلابت اومد سمتم. توى دو قدمیم ایستاد گفت:

 

-جالبه، آقاى زرین شدم!

 

سربلند كردم و لحظه اى نگاهم رو به چشم هاى همیشه نمدارش دوختم. گفتم:

 

-بله چون شما همكار بنده هستین و نیازى نمى بینم صمیمى تر بشم.

 

فاصله ى بینمون رو پر كرد. حالا كاملا چسبیده به هم بودیم و گرمى تنش رو حس مى كردم. دوباره قلبم ضربان گرفت.

 

با صداى نسبتاً عصبى گفت:

 

-فكر نمى كنى ما یه نسبت دیگه اى هم با هم داشته باشیم؟!

 

سرد نگاهش كردم.

 

-نه، فكر نمى كنم. اون عقد  یه فرمالیته بود و نه شما به من حس دارى و نه من به شما.

عجله اى نیست، هر وقت ، وقت داشتین میریم فسخش مى كنیم.

 

خیره نگاهم كرد و با اخم سرى تكون داد گفت:

 

-یعنى حرف آخرت اینه؟

 

-حرف من؟ خودتون دیروز گفتید اشتباه بوده. پس نیازى نمى بینم رابطه اى كه شروع نشده رو …

 

رمان ویدیا, [۰۲.۰۷.۱۷ ۰۷:۰۷]

#پارت_۳۶۷

 

كش بدم و ادامه داشته باشه. پس بهتره تمومش كنیم.

 

ساشا فقط خیره نگاهم كرد. همراه با اخم چرخیدم تا از اتاق بیرون برم اما پشیمون شدم و روى پاشنه ى پا چرخیدم.

 

دوباره رو به روى ساشا قرار گرفتم. دست توى جیب پالتوم كردم و كلیدهاى آپارتمان رو درآوردم و گرفتم جلوى صورت ساشا.

 

پوزخندى زدم گفتم:

 

-اینم كلیدهاى آپارتمانتون.

 

لحظه اى نگاهش رنگ تعجب گرفت اما سریع به حالت اولش برگشت.

 

پوزخند صدادارى زد كه گوشه ى لبش كج شد گفت:

 

-یه شبه خونه دار شدین بانو؟

 

-فكر نمى كنم لازم باشه زندگى شخصیم رو به همكارم بگم.

 

با دستهاى سرد دستش و لمس كردم و كلید رو كف دستش گذاشتم.

 

-ممنون از اینكه مدتى مزاحم شما شدم. روز خوش.

 

و با دو گام بلند از اتاق بیرون اومدم. گونه هام داغ كرده بود و قلبم محكم به سینه ام میزد.

 

سمت اتاقم رفتم. پالتوم رو درآوردم و روى جالباسى گوشه ى اتاق آویزون كردم. پشت میزم نشستم.

 

سرم و توى دستهام گرفتم. حالم خوب نبود. بغض توى گلوم بالا و پایین مى شد.

 

عصبى پرونده ى جلوى چشمم رو باز كردم. نگاهى بهش انداختم. كمى حالم بهتر شد و قلبم آروم تر.

 

پرونده رو برداشتم و سمت اتاق شاهو رفتم و دو تا ضربه به در زدم.

 

منتظر پاسخ نموندم و دستگیره رو كشیدم.

 

شاهو با دیدنم لبخندى زد گفت:

 

-سلام. چیزى شده؟

 

-نه، راجب این پرونده و كار جدید من الان باید بفهمم؟

 

شاهو اومد سمتم و پرونده رو از دستم گرفت. نگاهى بهش انداخت گفت:

 

-دیدم عالیه. نمى دونستم ناراحت میشى.

 

-فكر نمى كنید بنده هم اینجا سهمى دارم؟!

 

رمان ویدیا, [۰۲.۰۷.۱۷ ۰۷:۰۷]

#پارت_۳۶۸

 

شاهو بازومو‌لمس کرد و گفت:

 

– باشه نمی دونستم ناراحت می‌شی.

 

از برخورد دستش به بازوم مور مورم شد و حس بدی بهم دست داد. این توجه و این نزدیکی رو نمی خواستم.

 

قدمی به عقب برداشتم و خیلی جدی گفتم:

 

– امیدوارم دیگه تکرار نشه.

 

شاهو سری تکون داد

 

– حتما

 

خواستم از اتاق خارج بشم که گفت:

 

– تا یادم نرفته برای فردا شب مراسم ‌خونه ی یکی از سرمایه دار های تهران هست از ما هم دعوت شده.

 

_باشه. ساعت و آدرسشو بدین خودم میام.

 

– حتما

 

از اتاق شاهو بیرون اومدم و به سمت اتاق خودم رفتم.

 

تا عصر به تمام کارها رسیدگی کردم. این بار با دقت تا بفهمم توی شرکت چه اتفاقایی می افته که من خبر ندارم.

 

عصر وسایلم و جمع کردم و از شرکت بیرون‌ اومدم.

 

دلم نمی خواست کسی آدرس خونه ی بارما پیدا کنه و براشون شک و شبهه بوجود بیاد.

 

خسته وارد خونه شدم. شومینه روشن بود و بوی غذا از آشپزخونه به مشام می رسید‌.

 

ابرویی بالا انداختم که زن میانسالی از آشپزخونه بیرون‌ اومد با دیدنم‌ گفت:

 

– تشریف آوردین!

 

– سلام

 

– سلام مادر، برات غذا درست کردم. چای هم دم کردم.

 

– دستتون درد نکنه، چرازحمت کشیدین.

 

– کاری نکردم مادر، آقا زنگ زده بود و کلی سفارشتون رو کرد.

 

از این همه محبت زیر پوستی بارما دلم‌ گرم شد و لبخند کم رنگی روی لب هام نشست.

 

حتی بدون این‌که اجازه بده اسمش رو بپرسم‌از خونه بیرون رفت.

 

لباسمو عوض کردم و لیوان بزرگی چای برای خودم ریختم. کنار شومینه نشستم.

 

با یاد آوری امروز و برخورد سرد ساشا، آه پر از دردی کشیدم و سری تکون دادم. من برای عاشق شدن نیومدم.

 

رمان ویدیا, [۰۲.۰۷.۱۷ ۰۷:۰۷]

‌#پارت_۳۶۹

 

باید لباس مناسبی برای فردا شب آماده می کردم. دلم می خواست بدرخشم.

 

از جام بلند شدم و سمت اتاق طبقه ی بالا رفتم.

 

چمدون هام جلوی در نبود. پس حتما جا به جا کرده بودن. به دو تا از اتاق ها سر زدم اما وسایلم نبود.

 

سمت اتاق تقریبا ته سالن رفتم، در اتاق  و باز کردم یه اتاق بزرگ و نمای شیک از چیدمان اتاق خوشم اومد.

 

سمت کمد دیواری اتاق رفتم با دیدن لباس هام که تو کمد چیده بود لبخندی از سر آرامش زدم.

 

پرده ی حریر اتاق کنار زدم و از پنجره نگاهی به حیاط ساختمون که از این بالا به خوبی قابل دید بود نگاه کردم. پرده رو انداختم.

 

نگاهی به لباس هام که توی کمد بود  انداختم. لباس بلند مشکی نظرمو جلب کرد. برای فردا شب مناسب بود.

 

شامم رو در آرامش کامل خوردم و زودتر از دیشب به تختم پناه بردم.

 

به پهلو شدم‌و دوباره یاد دو شبی که ساشا کنارم‌بود افتادم و دوباره همون حس لعنتی به سراغم اومد.

 

عصبی بالشت روی سرم‌ کوبیدم و چشمام رو بستم.

 

زودتر از روز های دیگه از شرکت بیرون‌ اومدم.

 

باید آماده می‌شدم، دوش گرفتم و با آرامش شروع به آرایش کردم.

 

لباس مشکی بلند و با کفش های مشکی پوشیدم.

 

عطر زدم و زیورآلاتم رو به دستم کردم.  خز زمستانه ای روی لباسم‌ پوشیدم.

 

چرخی دور خودم زدم. با رضایت لبخندی روی لب هام نشست.

 

ساعت هشت شب رو نشون‌می داد و بهترین وقت برای رفتن بود.

 

از قبل به آژانس زنگ زده بودم از خونه بیرون ‌زدم.

 

ماشین کنار در منتظر بود. سوار ماشین شدم‌ و آدرس خونه ی آقای شاهپور یکی از سرمایه دارهای بزرگ تهران رو دادم.

 

ماشین بعد از مسافتی کنار خونه ی شیک و بزرگی ایستاد. از ماشین ‌پیاده شدم.

 

رمان ویدیا, [۰۲.۰۷.۱۷ ۰۷:۰۷]

#پارت_۳۷۰

 

و دسته گلى رو كه خریده بودم دستم گرفتم. در حیاط باز بود و نگهبانى كنار در ایستاده بود. با دیدنم گفت:

 

-خوش اومدین.

 

لبخندى زدم.

 

-مچكرم.

 

و وارد حیاط بزرگى شدم. نمایه خونه بى نظیر و خیره كننده بود. با قدم هاى آروم سمت در سالن رفتم.

 

دو تا خدمه با لباس فرم كنار در ورودى سالن ایستاده بودن. یكیشون گفت:

 

-خوش اومدین … اسم شریفتون؟

 

-ویدا آریان از شركت مد و فشن زرین.

 

خدمه سرى تكون داد و داخل رفت. بعد از چند دقیقه همراه مردى نسبتاً میانسال، قد متوسط و كت و شلوارى اومدن سمتم.

 

مرد با دیدنم لبخند زد گفت:

 

-خیلى خوش اومدین بانو. باورم نمیشه شما رو اینجا و تو خونه ى خودم ملاقات كنم.

 

لبخندى زدم گفتم:

 

-منم از دیدن مرد موفقى مثل شما خیلى خرسندم.

 

و دسته گل رو طرفش گرفتم. گلها رو از دستم گرفت گفت:

 

-خودتون گلید.

 

-خواهش مى كنم. ناقابله

 

خنده اى كرد گفت:

 

-تعریفتون رو زیاد شنیده بودم. بفرمائید.

 

خز زمستانه ام رو از روى دوشم برداشتم و همراه كلاهم به خدمه دادم. همگام با آقاى شاهپور شدم و با مهمون هایى كه اومده بودن سلام و احوالپرسى كردم.

 

آقاى شاهپور سمت میزى كه شاهو، ساشا و چند نفر دیگه ایستاده بودن رفت. ساشا كت و شلوار سرمه اى پوشیده بود.

 

با دیدنم اخمى كرد اما شاهو لبخندى زد. آقاى شاهپور رو كرد بهشون گفت:

 

-بالاخره با خانم آریا آشنا شدم. واقعاً برازنده و زیبا هستن.

 

لبخندى زدم گفتم:

 

-شما لطف دارید.

 

-نه، اصلاً. واقعاً تعریفى هستى. حیف كه زرین ها زرنگ بودن و زودتر قرارداد همكارى باهات بستن وگرنه پیشنهاد كارى بهت میدادم

 

رمان ویدیا, [۰۴.۰۷.۱۷ ۰۲:۲۸]

#پارت_۳۷۱

 

ابرویى بالا دادم گفتم:

 

-پس به ضرر شما شده.

 

خنده ى معنى دارى كرد گفت:

 

-فكر كنم.

 

و چشمكى زد و ادامه داد:

 

-از خودتون پذیرایى كنید تا بنده به بقیه مهمونها برسم.

سرى خم كردم.

 

-بفرمائید.

 

با رفتن شاهپور، شاهو گفت:

 

-مثل همیشه زیبا و جذاب.

 

لبخندى زدم كه اخم هاى ساشا توى هم رفت. توجهى نكردم كه گفت:

 

-بفرمائید خانم آریا.

 

سر بلند كردم و نگاهمون بهم گره خورد. ساشا زودتر نگاهش رو گرفت. نگاهى به جمع انداختم.

 

تنها جاى خالى كنار ساشا بود. توى دلم لعنتى اى به این شانس دادم و روى مبل كنار ساشا نشستم.

سعى كردم تا بدن هامون با هم تماسى نداشته باشن اما ساشا تكونى خورد كه باعث شد چسبیده بهم بنشینیم.

خدمه سینى رو جلوم گرفت. نگاهى به لیوان هاى توى سینى انداختم گفتم:

 

-آب پرتقال

 

 اگه دارید.

 

-بله خانم.

 

زیر چشمى به ساشا نگاه كردم كه انگار حواسش به من بود. تصمیم گرفته بودم تا اون كوفتى رو نخورم تا دوباره حالم بد نشه.

 

خدمه لیوان آب پرتقالى برام آورد. مهمونى كم كم شلوغ شد و آقاى شاهپور از هیچى كم نذاشته بود و یكى از بهترین خواننده هاى كاباره رو أورده بود.

 

صداى آهنگ و رقص و پایكوبى شروع شد. نگاهم به جمع بود كه احساس كردم ساشا دستش و پشت سرم روى مبل گذاشت.

 

حالا رسماً تو بغلش بودم و عطر تنش با ادكلنى كه زده بود وسوسه كنن ه بود.

 

 

قلبم شروع به تپیدن كرد. دلم مى خواست ازش فاصله بگیرم اما میدونستم مى فهمه. دلم نمى خواست بغضم رو نبینه.

 

سر انگشت هاش  روى بازوى لختم نشست. لحظه اى از تماس دستش به بازوم نفسم تو سینه حبس شد و قلبم زیر و رو شد.

 

دستش و نرم روى بازوم كشید.

 

رمان ویدیا, [۰۴.۰۷.۱۷ ۰۲:۲۸]

#پارت_۳۷۲

 

دیگه تحمل نداشتم. با صداى مرتعشى كه لرزش توش داشت لب زدم:

 

-میشه دستت رو بردارى؟

 

سرش رو نزدیك سرم آورد. آروم كنار گوشم لب زد:

 

-اگه برندارم؟؟

 

گرمى نفس هاش به لاله ى گوشم مى خورد. امشب این مرد قصد جون من و كرده.

 

نفسم رو كلافه بیرون دادم. بهتر بود چیزى نگم شاید خودش خسته بشه.

 

حرفى نزدم و رو كردم به شاهو. سعى كردم با شاهو راجب كار صحبت كنم تا فراموش كنم كه الان تو بغل ساشا هستم و گرمى تنش رو دارم احساس مى كنم.

 

شاهو بلند شد گفت:

 

-ویدا، یه لحظه میاى؟

 

متعجب نگاهش كردم. سر چرخوندم تا عكس العمل ساشا رو ببینم كه اخمى كرد و دستش رو از روى مبل برداشت.

 

از جام بلند شدم و همراه شاهو به گوشه ى سالن رفتیم.

 

-چیزى شده؟

 

كلافه نگاهم كرد گفت:

 

-نمى خوام اینقدر ساشا بهت نزدیك باشه.

 

دست به سینه شدم گفتم:

 

-زندگى شخصى من به خودم مربوطه و فكر كنم شما خودتون همسر داشته باشین!

 

-بهت گفته بودم طلاقش میدم پس دوست ندارم ساشا بهت نزدیك بشه.

 

پوزخندى زدم.

 

-فكر نكنم شما حالا حالاها از همسرتون جدا بشید.

 

-تو هنوز منو نشناختى … تا حالا به هر چى خواستم رسیدم. پس مطمئن باش طلاق دادن نازیلا براى من كارى نداره.

فقط میخوام كارى كنم خودش بره نه كه من طلاقش بدم.

 

ابرویى بالا انداختم. این مرد خود شیطان بود. قدمى برداشتم.

 

-هروقت ازش جدا شدى خبرم كن.

 

و از كنارش رد شدم. قلبم سنگین تو سینه ام مى توپید.

 

هنوزم از شاهو و نقشه هاش هراس داشتم. سمت ساشا رفتم.

 

رمان ویدیا, [۰۴.۰۷.۱۷ ۰۲:۲۸]

#پارت_۳۷۳

 

و روى مبل نشستم كه ساشا با صداى سردى گفت:

 

-چیكارت داشت؟

 

نگاهش كردم. مثل خودش به سردى گفتم:

 

-نیازى نمى بینم به شما بگم. اگه مى خواستیم شما بدونین همین جا مى گفتیم.

 

دستشو از پشت رد كرد و روى پهلوم گذاشت. فشارى به پهلوم آورد. از درد لحظه اى نفسم پس زد.

 

با صداى آرومى گفتم:

 

-دستت و بردار.

 

-اگه نخوام بردارم چى؟

 

لحظه اى فكرى به سرم زد. سرم و آروم بردم جلو. دقیقاً سرم وسط گردنش قرار داشت.

 

نفسم رو توى گردنش فوت كردم و نوك رماغم رو زیر لاله ى گوشش زدم.

 

با صداى بمى گفت:

 

-دارى چیكار مى كنى؟

 

-هیچى، دلم كمى شیطنت میخواد.

 

و سرم رو نزدیك تر بردم كه سریع از جاش بلند شد.

 

لبخندى روى لبم اومد. تا آخر مجلس دیگه ساشا نزدیكم نشد.

 

نگاهى به ساعت انداختم. باید مى رفتم. به راننده گفته بودم تا دنبالم بیاد.

 

سمت آقاى شاهپور رفتم. با دیدنم لبخندى زد گفت:

 

-بودین بانو.

 

-ممنون، دیرم شده.

 

-اینجورى كه خیلى بده. مى تونیم دوباره همو ببینیم؟

 

-باید دید چطور دیدارى؟

 

خندید گفت:

 

-دوستانه.

 

-با كمال میل. امرى نیست؟

 

دستشو سمتم دراز كرد. بی میل بهش دست دادم كه خم شد و پشت دستم رو بوسید. سریع دستم رو كشیم و خداحافظى كردم.

 

نگاهى به ساشا و شاهو كه در حال صحبت با چند نفر بودن انداختم. از فرصت استفاده كردم و سریع از سالن بیرون زدم.

 

دستى روى دستم كشیدم. از مردهاى سست و هرزه متنفر بودم. ماشین كنار در منتظرم بود.

 

سوار شدم و راننده حركت كرد.

 

ماشین كنار خونه نگهداشت. پیاده شدم و كرایه رو حساب كردم.

 

با كلید در حیاط رو باز كردم.

 

وارد اتاقم شدم و لباس هام رو درآوردم.

 

رمان ویدیا, [۰۴.۰۷.۱۷ ۰۲:۲۸]

#پارت_۳۷۴

 

چند روزى از مهمونى آقاى شاهپور میگذره و این مدت سعى كردم تا فكرم رو بیشتر متمركز كارم كنم.

 

ساشا رو این چند روز اصلاً ندیده بودم. توى اتاقم مشغول كار بودم كه در اتاق یهو باز شد. سر بلند كردم.

 

نگاهم به چهره ى عصبى ساشا افتاد. متعجب از رو صندلى بلند شدم.

 

-سلام.

 

پوزخندى زد.

 

-كار خودتو كردى؟

 

متعجب چشم بهش دوختم.

 

-چیکار؟!

 

دستى گوشه ى لبش كشید و سرى تكون داد.

 

-باور كنم تو از چیزى خبر ندارى؟

 

عصبى شدم.

 

-میشه واضح حرف بزنین آقاى زرین؟

 

-شاهو نازیلا رو طلاق داد.

 

باورم نمیشد انقدر زود همچین كارى رو كرده باشه. چهره ى متعجبى به خودم گرفتم.

 

-چرا باید همسرش رو طلاق بده؟

 

-منم اومدم از تو بپرسم.

 

-فكر نكنم زندگى شخصى دیگران به من مربوط باشه.

 

-امكان نداره اشتباه كرده باشم. من میدونم شاهو داره كارى میكنه تا تو رو بگیره.

 

دست به سینه شدم و نگاهش كردم. گفتم:

 

-به نظرت بده؟

 

-خفه شو ویدا … جرأت دارى به مردى فكر كن! من كه آخر اون خراب شده اى كه رفتى رو پیدا مى كنم.

 

اومد جلو و خم شد رو میز گفت:

 

-اصلاً از كجا معلوم شاهو برات خونه پیدا نكرده باشه!

 

دست به سینه شدم گفتم:

-مگه نگفتى من و نمیخواى و تصمیمت عجولانه بوده؟

 

-ببین دخترجون، اینو خوب تو گوشت فرو كن. اگر با اشتباه یا عجولانه هم عقد كرده باشیم تو الان قانونى زن من هستى، میفهمى؟

كارى نكن دادگاه برم شكایت كنم كه تمكین نمیكنى.

 

خم شدم و صورتم رو به روى صورتش قرار گرفت. نفس هامون به صورت هم میخورد.

 

نفس هاى گرمش که به صورتم می خورد حالم و یه جوری میکرد

رمان ویدیا, [۰۴.۰۷.۱۷ ۰۲:۲۸]
#پارت_۳۷۵
 
نفس های گرمش  به صورتم مى خورد قلبم  زیر و رو می شد.
 
 خیره نگاهش كردم و با صدایى كه طنازى توش موج میزد لب زدم:
 
-شما چیزى خواستى تا تمكین نشه؟!
 
احساس كردم نفس هاش تند شد. چشمكى زدم.
 
-پس حرفى نمیمونه.
 
اومدم بدنم و بكشم كنار كه دستشو پشت سرم گذاشت و تا به خودم بیام لبهاى گرمش روى لبهام نشست و با حرارت شروع به بوسیدنم كرد.
 
قلبم سنگین و پر از هیجان میزد. شوكه شده بودم و هیچ عكس العملى نمى تونستم از خودم نشون بدم.
 
لبهاشو از روى لبهام برداشت. با صداى مرتعشى گفت:
 
-حالا فهمیدى تو زن منى؟
 
انگشت اشاره اش رو روى هوا تكون داد گفت:
 
-حواست باشه.
 
و از اتاق بیرون رفت. پاهام توانائى نگهدارى وزنم رو نداشت. روى صندلى نشستم.
 
گرمى لبهاش رو هنوز روى لب هام احساس مى كردم.
 
قلبم سنگین و محكم میزد. هواى اتاق برام خفه كننده بود.
 
چرا این مرد تمام مجهولات ذهنم رو بهم مى ریزه؟
 
سرم و روى دستهام كه روى میز گذاشته بودم گذاشتم. چشمهام رو بستم و دوباره یاد بوسه ى ساشا افتادم.
 
چیزى توى دلم تكون خورد. كلافه از روى صندلى بلند شدم و سمت پنجره ى قدى اتاق رفتم.
 
نگاهم رو به خیابون پر رفت و آمد دوختم. ذهنم درگیر طلاق شاهو و نازیلا بود.
 
دلم مى خواست نازیلا رو میدیدم و بهش ثابت مى كردم كه دنیا عجیب گرده!
 
یه روزى من با خفت و خارى از اون عمارت بیرون شدم و امروز نوبت توئه.
 
پرده رو انداختم و از پنجره فاصله گرفتم. چیزى تا پایان بازى نمونده.
 
هر چى به پایان بازى نزدیك تر مى شم استرس بیشترى میگیرم.
 
اینكه بفهمن آدمى كه این مدت باهاش كار مى كردن ویدا آریان نبوده!
 
رمان ویدیا, [۰۸.۰۷.۱۷ ۰۰:۱۷]
#پارت_۳۷۶
 
طبق تمام این روزها با احتیاط ماشین گرفتم و سمت خونه رفتم.
 
چند روزى میشد كه از بارما خبر نداشتم. خسته وارد خونه شدم.
 
در ساختمان رو باز كردم اما با دیدن بارما و عایشه متعجب و شوكه سرجام ایستادم.
 
باورم نمیشد بارما و عایشه اینجا باشن.
 
عایشه اومد سمتم و محكم بغلم كرد گفت:
 
-دلم برات تنگ شده بود.
 
دستامو دورش حلقه كردم.
 
-دل منم برات تنگ شده بود.
 
بارما اومد و رو به روم قرار گرفت. هر دو خیره ى هم بودیم.
 
دروغه اگه بگم دلم براى این مرد تنگ نشده بود. لبخند كجى زد و دستهاش و از هم باز كرد. گفت:
 
-میدونم دلت میخواد بغلم كنى … پس منتظر چى هستى؟
 
خنده اى كردم و خزیدم تو بغلش. روى سرم رو بوسید گفت:
 
-چطورى؟
 
-خوبم.
 
اخمى كرد گفت:
 
-خوبى كه اینطور لاغر شدى؟
 
آهى كشیدم. عایشه دستشو پشت كمرم گذاشت گفت:
 
-ویدا باید چند بار غذاى پر ملات هندى رو بخوره تا دوباره جون بگیره.
 
دستامو بهم مالیدم گفتم:
 
-آخ گفتى … از كیه نخوردم.
 
بارما گفت:
 
-حواست باشه ما مهمونیم.
 
-بارما
 
بارما خندید.
 
-بیا تعریف كن كه این مدت چكار كردى و چى ها شده؟
 
-لباسامو عوض كنم، چشم.
 
به سمت اتاقم رفتم. از اینكه تو بدترین شرایط بارما كنارم بود ته قلبم از وجودش گرم شد. لباسام و عوض كردم و پایین اومدم.
 
بارما و عایشه كنار هم نشسته بودن. همسر سرایدار میز و براى پذیرایى چیده بود.
 
روى مبل روبروى بارما و عایشه نشستم. بارما نگاه دقیقى بهم انداخت گفت:
 
-كار و بار چطوره؟
 
-خوب از كجا باید شروع كنم؟ كار كه فعلاً خوبه اما …
 
مكثى كردم.
 
-اما چى؟
 
رمان ویدیا, [۰۸.۰۷.۱۷ ۰۰:۱۷]
#پارت_۳۷۷
 
-اما همه چى بهم ریخته.
 
بارما نگاه دقیقى بهم انداخت گفت:
 
-موضوع كار تو رو اینطور بهم نمى ریزه. اون چیزى كه داره اذیتت مى كنه رو بگو.
 
سرم و پایین انداختم.
 
-ویدیا …
 
سربلند كردم گفتم:
 
-من نمیخواستم عاشق باشم اما اومدنم به ایران و وجود ساشا …
 
بارما لبخندى زد گفت:
 
-یادت نیست زمانى كه عایشه رو دیدم چى بهم گفتى؟
 
سرى تكون دادم.
 
-من بخاطر حرف تو یه بار دیگه عشقم رو امتحان كردم و حالا خوشحالم. ساشا كه نمیدونه
 
 تو ویدیا هستى، پس بهش حق بده كه دو دل باشه.
 
تو باید بهش نزدیك بشى، بهش محبت كنى و اونو سمت خودت بكشى. میدونى بدترین
 
 انتقامى كه مى تونى از اون خانواده بگیرى همین ساشاست.
 
الان عمارت و اون شركت فقط مال ساشاست. پس داشتن ساشا یعنى انتقام از تمام اون
 
 خانواده.
 
متفكر نگاهم رو به میز رو به روم دوختم. چرا به فكر خودم نرسیده بود؟؟
 
اینكه مى تونم با داشتن ساشا تمام خانواده ى زرین رو از بین ببرم.
 
لبخندى روى لبم نشست كه بارما گفت:
 
-من این حرفها رو نزدم تا تو انتقامت رو بگیرى، مواظب باش انقدر غرق انتقام نشى كه
 
 دوست داشتن یادت بره.
 
اینا رو گفتم تا ساشا رو با تمام وجودت بخواى و داشته باشیش. تو لیاقت خوشبخت شدن
 
 رو دارى.
 
-سعیم رو مى كنم.
 
-حواست باشه ویدیا.
 
-باشه.
 
شام رو در كنار بارما و عایشه خوردم. حالا كه بارما و عایشه اوده بودن دلم گرم بود.
 
حس مى كردم منم خانواده دارم و تو هر شرایطى پشتم هستن.
 
روى تختم دراز كشیدم اما با یادآورى بوسه ى امروز ساشا ته دلم چیزى تكون خورد.
 
دستى روى لبم كشیدم. چشم هام رو بستم و یاد خاطراتى كه با ساشا داشتم افتادم.
 
رمان ویدیا, [۰۸.۰۷.۱۷ ۰۰:۱۷]
#پارت_۳۷۸
 
چند روزى از اومدن بارما و عایشه میگذره. تو این مدت عجیبه كه شاهو رو ندیدم. اینكه
 
 كجاست، چرا نیست؟
 
سخت درگیر كارهاى شركت بودم و قراردادهایى كه باید مى بستم.
 
با صداى تلفن سر از پرونده ى جلوى روم برداشتم و دست بردم و گوشى رو گرفتم.
 
-بله؟
 
-سلام ویدیا.
 
با شنیدن صداى نازپرى لبخندى روى لبم نشست.
 
-سلام ناز، خوبى؟ مامان بابا خوبن؟
 
-همه خوبیم اما …
 
-اما چى؟
 
-اما بابا كمى حالش خوب نیست.
 
نگران شدم و با صدایى كه نگرانى توش مشهود بود گفتم:
 
-چى شده بابا؟
 
-نگران نباش ویدیا، یادته بابا ناراحتى قلبى داشت؟ … نمیدونم دیشب چه اتفاقى افتاده كه
 
 قلبش دوباره گرفت؟
 
-الان حالش خوبه؟
 
-آره، آره نگران نباش. خوبه.
 
آهى كشیدم.
 
-نازپرى …
 
-جونم خواهرى؟
 
-بیام دیدنش؟
 
-نه، یعنى الان نه. صبر كن بیاریمش خونه اون وقت. من اگر تو بخواى باهاشون كم كم
 
 صحبت مى كنم.
 
-باشه فقط یادت نره بهم خبر بدى. میدونى چقدر نگرانشونم …
 
-باشه عزیزم. كارى ندارى؟
 
-نه، مراقب مامان بابا باش.
 
-چشم، فعلاً.
 
گوشى رو قطع كردم اما نگران حال بابا بودم.
 
اگه براش اتفاقى مى افتاد چى؟ سرى تكون دادم.
 
از جام بلند شدم و پرونده ى جلوى رومو برداشتم و به سمت در اتاق رفتم.
 
هنوز به در نرسیده بودم كه در اتاق باز شد. با دیدن شاهو لحظه اى شوكه شدم.
 
لبخند پر از استرسى زدم. اشاره به در كردم گفتم:
 
-در داره.
 
خندید گفت:
 
-دیگه نیازى به در زدن ندارم.
 
-اون وقت براى چى؟
 
اومد جلو و رو به روم ایستاد و نگاهى به صورتم انداخت و روى لب هام ثابت شد.
 
رمان ویدیا, [۰۸.۰۷.۱۷ ۰۰:۱۷]
#پارت_۳۷۹
 
نمیدونستم چه عكس العملى نشون بدم. هول كرده بودم.
 
دستى به گردنم كشیدم. نگاهش به دست و گردنم كشیده شد گفت:
 
-دیدى گفتم بالاخره مال خودم میشى!
 
چهره ى متفكرى به صورتم دادم.
 
-اونوقت چطور؟
 
كمى خم شد روى صورتم گفت:
 
-شرطت مگه جدایى من و نازیلا نبود؟ طلاقش دادم.
 
-باورم نمیشه به این زودى تونسته باشى همچین كارى رو بكنى!!
 
دستش و تو جیب شلوارش كرد گفت:
 
-بهت گفته بودم از من همه كارى برمیاد.
 
لبخندى زدم با كنایه گفتم:
 
-پس باید ازت دورى كنم.
 
خندید كه دندون هاى یك دست سفیدش نمایان شد گفت:
 
-كى جرأت داره به شما چپ نگاه كنه بانو؟
 
پوزخندى توى دلم زدم گفتم:
 
-اگر قبل از شناخت این حرفا رو مى زدى باور مى كردم اما حالا شناختمت كه چه مار خوش خط و خالى هستى.
 
-خوب كى بریم؟
 
-براى چى؟
 
-براى عقد.
 
گوشه ى پیشونیم رو خاروندم. به اینجاش اصلا فكر نكرده بودم.
 
-حالا وقت زیاده.
 
-میدونم وقت هست اما دل من كم طاقته.
 
-به دلت بگو یكم دیگه صبر كنه.
 
-باشه اما دل من فقط یك هفته صبر مى كنه. بعدش دیگه تو مال من میشى.
 
به اجبار لبخندى زدم.
 
-باشه … حالا میذارید به كارم برسم؟
 
سرى تكون داد گفت:
 
-روز خوش عزیزم.
 
و سمت در اتاق رفت. با خروجش از اتاق نفسم رو آسوده بیرون دادم. كلافه بودم و نمیدونستم چیكار كنم.
 
از وجود این مرد متنفر بودم اما باید تحملش مى كردم.
 
با یادآورى ساشا و اون آغوش گرمش لبخندى روى لبم نشست.
 
با دو گام بلند از اتاق بیرون اومدم و سمت اتاق ساشا رفتم.
 
رمان ویدیا, [۰۸.۰۷.۱۷ ۱۲:۱۸]
#پارت_۳۸۰و
 
لحظه ای پشت در اتاقش مكث كردم
 
قلبم تند خودشو به سینه ام می كوبید،
 
 دو تا ضرب به در زدم
صدای گرمش پیچید توی گوشم و وسوسه ام كرد.
 
اروم دست گیره رو كشیدم و در اتاقش رو باز كردم؛
 
با باز شدن در اتاقش عطرش پیچید
 
 توی دماغم لحظه ای چشم هام رو بستم و از اعماق وجودم عطرشو بلعیدم
 
 این ادم با روح و روانم  چیكار كرده كه دیونه وار دوستش داشتم.
 
وارد اتاق شدم ساشا با دیدنم ابروی بالا داد.
 
 لبخندی زدم و در پشت سرم بستم؛
 
با كام های بلند به سمت میزش رفتم.
 
ساشا از روی صندلی بلند شد و میزش و دور زد.
 
حالا رو به روم هم قرار داشتیم و با فاصله ی كم؛
 
 سر بلند كردم و نگاهم رو به چشم های نم دارش دوختم
 
 ، با صدای سردی گفت:
 
_كاری داری؟
 
پرونده رو سمتش گرفتم.
 
پرونده رو از دستم گرفت و نگاهی بهش انداخت گفت:
 
_كار ها خوب پیش رفته
 
_بله و مشكل مالی بر طرف شده
 
سری تكون داد؛
 
دست دست كردم و در اخر گفتم:
 
_چیزی توی اپارتمانت جا گذاشتم
 
سرش  رو از توی پرونده  بلند كرد و نگاهش رو بهم دوخت،
 
 نمیدونم دنبال چی بود.
 
 هر دو خیره ی هم بودیم كه یهو  سرش خم شد روی صورتم.
 
حالا فاصلمون قد یه بند انگشت هم نبود  و گرمی نفس هاش به صورتم می خورد.
 
حالم دست خودم نبود.
 
بدون اینكه حرفی بزنیم
 
هر دو خیره ی هم بودیم نفس های هردومون تند شده بود
 
 و اینو از نفس های تندش كه روی صورتم می خورد حس كردم
 
رمان ویدیا, [۱۲.۰۷.۱۷ ۱۲:۰۲]
#پارت_۳۸۱
 
لب پایینم و  کشیدم تو دهنم.
 
نگاه ساشا چرخید و روی لبم ثابت موند از نگاهش هول کردم و خواستم برم که مچ دستمو گرفت و کشید،
چون کارش یهویی بود پرت شدم توی بغلش.
 
دستم و روی سینه ی  مردونه اش گذاشتم.
سرش خم شد و کنار لاله ی گوشم روی شونه ام ثابت موند.
 
با صدای گرم و مردونه اش آروم لب زد:
 
– مگه کلید آپارتمان نمی‌خوای؟
 
از این همه نزدیک بودن گرمم شده بود و گونه هام احساس می کردم قرمز شده.
 
سری تکون دادم که دستش اومد بالا و کلید و گرفت جلوی صورتم.
 
دستمو بردم بالا و کلیدا رو از دستش گرفتم.
 
اومدم برم که بازومو محکم چسبید. سر بلند کردم و سوالی نگاهش کردم که گفت:
 
– یادت نره هر جای دنیا بری بازم جات این‌جاست.
 
و با دستش به سینه اش اشاره کرد، از این حرفش ته دلم خالی شد و بدنم‌گر گرفت.
 
یاد آغوش گرمش افتادم، دستم و ول کرد. مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده سمت در اتاق پر کشیدم و در باز کردم.
 
نفسم رو کلافه بیرون دادم، دستم و روی بازوم‌کشیدم. گرمی دست ساشا رو هنوز روی بازوم احساس می‌کردم.
 
چشمامو بستم و صداش توی سرم پیچید”جات این‌جاست”
 
لبخندی زوی لبم نشست و ته دلم گرم شد از این تحکم صدای ساشا، این مالکیتش نسبت به خودم.
 
کلید و توی دستم فشردم و به سمت میزم رفتم.
 
دلم ساشا را می‌خواست با تمام وجود…
 
رمان ویدیا, [۱۲.۰۷.۱۷ ۱۲:۰۲]
#پارت_۳۸۲
 
بعدازظهر وسایلم رو جمع كردم. دلم مى خواست امشب رو خونه ى ساشا بمونم.
 
از شركت به بارما زنگ زدم و اطلاع دادم كه شب رو خونه نمیرم.
 
با تاكسى به آپارتمان ساشا رفتم. از ماشین پیاده شدم. نگاهى به ساختمون رو به روم انداختم؛
 
در حیاط و باز كردم و پله ها رو بالا رفتم.
 
نفسى پشت در آپارتمان كشیدم و با كلید در و باز كردم. وارد سالن شدم. نگاهى به اطرافم انداختم. همه جا بهم ریخته بود.
 
از این بهم ریختگى تعجب كردم. كیفم رو روى مبل گذاشتم و پالتوم رو درآوردم. شروع به جمع كردن سالن كردم.
 
سمت آشپزخونه رفتم. آشپزخونه از سالن بدتر بود. نفسم رو كلافه بیرون دادم. اینجا چه خبر بود؟!!
 
ظرف ها رو شستم و دستى به گاز كشیدم. سمت اتاق ساشا رفتم. درشو باز كردم اما اتاق تمیز بود.
 
ابرویى بالا انداختم … چه عجب یه جا تمیز بود!!
 
سمت اتاقى كه براى من بود رفتم. درشو باز كردم اما چشمم به اتاق بهم ریخته و تختى كه نشون میداد كسى روش خوابیده و مرتبش نكرده افتاد.
 
اتاق رو هم جمع كردم. دیگه از كت و كول افتاده بودم.
 
چاى دم كردم. دلم مى خواست برم دوش بگیرم اما لباس نداشتم.
 
نگاهم به پیراهن سفید مردونه ى ساشا افتاد. لبخندى روى لبم نشست. لباس رو برداشتم و با حوله ى كوچكى سمت حموم رفتم.
 
لباسام رو درآوردم و آب كشیدم چون كثیف شده بودن. دوشى گرفتم و پیراهن مردونه ى ساشا رو پوشیدم.
 
موهامو توى حوله ى كوچك جمع كردم. لباسا رو توى تراس رو رخت آویز پهن كردم و در تراس رو بستم كه در سالن باز شد.
 
شوكه سرجام ایستادم. ساشا وارد سالن شد.
 
نگاهى به سالن انداخت و …
 
رمان ویدیا, [۱۲.۰۷.۱۷ ۱۲:۰۲]
#پارت_۳۸۳
 
نگاهش چرخید سمت من. از پاهام شروع كرد تا نگاهش روى صورتم ثابت موند. سلامى گفتم كه گفت:
 
-براى چى با این وضع روى تراس رفتى … نمیگى یكى میبینه؟
 
دستى به پایین پیراهنم كشیدم و قدمى برداشتم.
 
-كسى نبود.
 
-مگه باید باشه تا درست برى روى تراس؟
 
ته دلم از این غیرتى شدنش غنج رفت. حرفى نزدم و سمت آشپزخونه رفتم. گفتم:
 
-خونه ات جنگ بود؟
 
صداش از پشت سرم بلند شد.
 
-میخواستم كارگر بگیرم، نشد.
 
دو تا فنجون برداشتم و گفتم:
 
-آهان.
 
صندلى رو كشید و روش نشست. دو تا چاى روى میز گذاشتم كه گفت:
 
-چرا زحمت كشیدى؟
 
روى صندلى نشستم و نگاهش كردم.
 
-از كثیفى خوشم نمیاد. البته مجبورم امشب اینجا بمونم چون لباسى ندارم بپوشم.
 
احساس كردم خوشحال شد از این حرف چون گفت:
 
-زنگ میزنم از بیرون غذا بیارن.
 
-خیلى خوبه چون منم خسته شدم.
 
حرفى نزد و چائیشو خورد. چائیم رو خوردم. ساشا بلند شد. سؤالى نگاهش كردم.
 
-میرم لباسم رو عوض كنم.
 
از آشپزخونه بیرون رفت. از آشپزخونه بیرون اومدم و سمت مبل رفتم و روش نشستم. ساشا از اتاقش بیرون اومد. یه دست لباس راحتى تو خونگى تنش كرده بود.
 
پا روى پا انداختم كه نگاهش سمت پایین تنه ام كشیده شد. نگاهم آروم پایین اومد و روى پاهاى برهنه ام ثابت شد.
 
هول كردم و پیراهن مردونه رو كمى پایین كشیدم. گوشه ى لبش كج شد گفت:
 
-با اجازه ى كى لباس منو پوشیدى؟
 
ابروم بالا پرید و شوكه نگاهش كردم. اومد جلو و رو به روم ایستاد و گفت:
 
-پیراهنم رو دربیار.
 
از روى مبل بلند شدم. حالا هر دو رو به روى هم قرار داشتیم.
 
رمان ویدیا, [۱۲.۰۷.۱۷ ۱۲:۰۲]
#پارت_۳۸۴
 
قدمى برداشت و فاصله ى بینمون رو كم كرد. با جدیت گفت:
 
-پیراهنم و دربیار.
 
نگاه متعجبم رو بهش دوختم گفتم:
 
-شوخى مى كنى؟
 
ابرویى بالا داد گفت:
 
-شوخى ندارم … دربیار!
 
واقعاً نمیدونستم چیكار كنم!! چشم هام رو كمى تنگ كردم گفتم:
 
-دربیارم تو مشكلى ندارى؟
 
دست به سینه شد گفت:
 
-نه، دربیار.
 
-باشه.
 
و دستم رفت سمت دكمه هاى پیراهن. أروم و با ناز دكمه ى اول رو باز كردم و همینطور دكمه دوم، سوم تا به دكمه ى آخر رسیدم كه ساشا گفت:
 
-نمى خواد بازش كنى.
 
-نه دیگه گفتى درش بیار. لبه هاى پیراهن و گرفتم و از هم بازش كردم كه ساشا گفت:
 
-درش نیار.
 
تا اومدم لباس و از تنم دربیارم صداى آژیر خطر اومد و برق ها رفت.
 
ترسیده جیغى كشیدم كه كشیده شدم تو آغوش گرم ساشا.
 
دستشو دورم حلقه كرد و صداى گرمش كنار گوشم بلند شد.
 
-هیس، آروم باش. چیزى نیست.
 
همه ى سالن تو تاریكى فرو رفته بود. قلبم محكم و سنگین به سینه ام مى كوبید.
 
دست ساشا آروم و نوازش گونه روى كمرم بالا پایین مى شد و با هر حركتى كه میكرد قلبم از اینهمه نزدیكى و گرمى آغوش به وجد مى اومد.
 
سرم رو بیشتر توى آغوشش فرو كردم كه صداش دوباره از كنار گوشم بلند شد.
 
-جات خوبه؟
 
تن صداش كمى چاشنى خنده داشت و باعث مى شد دلم گرم بشه. حرفى نزدم كه گفت:
 
-بذار برم آشپزخونه شمع بیارم.
 
پیراهنش و توى دستم مشت كردم گفتم:
 
-نه!
 
-نمیشه كه … بیا با هم بریم.
 
چرخیدم و از پشت تو بغل ساشا خودمو جابجا كردم.
 
دستشو دور شكمم حلقه كرد و آروم با هم به سمت آشپزخونه رفتیم.
 
رمان ویدیا, [۱۲.۰۷.۱۷ ۱۲:۰۲]
#پارت_۳۸۵
 
ساشا كورمال كورمال دنبال شمع تو كابینت ها رو مى گشت و من هنوز چسبیده بهش بودم.
 
بالاخره شمع پیدا كرد و دو تا برداشت و روشن كرد.
 
با روشن شدن شمع ها نور كم حالى آشپزخونه رو روشن كرد. از ساشا فاصله گرفتم. نگاهى بهم انداخت گفت:
 
-با این اوضاع از شام خبرى نیست.
 
-نون دارى؟
 
-آره.
 
-پس نون پنیر بخوریم.
 
ابرویى بالا انداخت.
 
-میخورى؟
 
سرى تكون دادم.
 
-از گرسنگى بهتره.
 
ساشا سمت یخچال رفت و پنیر و نون آورد. بلند شدم و چائى آوردم. هر دو توى سكوت مى خوردیم ولى به نظرم خوشمزه ترین غذاى عمرم بود.
 
ساشا بلند شد گفت:
 
-برقا كه فكر نكنم امشب بیاد … انگار بیشتر از بقیه مواقع طول كشیده!!
 
از روى صندلى بلند شدم.
 
-میاى اتاق من؟
 
موهامو پشت گوشم زدم. دودل بودم اما دل و به دریا زدم و گفتم:
 
-اگه مزاحم نباشم.
 
مچ دستم و گرفت كشید گفت:
 
-الان دارى ناز مى كنى؟ بهت گفته بودم ناز كشیدن بلد نیستم.
 
دستش رو دور گردنم حلقه كرد و سمت اتاقش رفتیم. قلبم محكم به سینه ام مى كوبید از اینكه یه شب دیگه رو تو آغوش گرم ساشا سر مى كنم.
 
شاید این آخرین شبى باشه كه تو آغوشش شب رو صبح مى كنم. وارد اتاق شدیم. ساشا پیراهنش و درآورد و سمت تخت رفت.
 
با قدم هاى آروم سمت تخت رفتم و گوشه ى تخت دراز كشیدم كه از پشت تو بغل ساشا فرو رفتم.
 
سرش روى گردنم بود و گرمى نفس هاش به پشت گردنم مى خورد.
 
چیزى توى دلم زیر و رو مى شد با هر نفسى كه مى كشید. گرمى لبهاش كه روى گردنم نشست.
 
نفسم براى لحظه اى تو سینه ام حبس شد و چشم هام بسته.
 
قلبم كوبنده به سینه ام مى كوبید.
 
رمان ویدیا, [۱۲.۰۷.۱۷ ۱۲:۰۲]
#پارت_۳۸۶
 
صداش تو گوشم پیچید.
 
-بخواب.
 
لبخند أرامش بخشى روى لب هام نشست و چشم هام رو بستم. فردا خیلى كار داشتم.
 
صبح زودتر از ساشا بیدار شدم. میز صبحانه رو چیدم و آماده شدم.
 
كلیدهایى كه ساشا بهم داده بود رو توى كیفم گذاشتم و پاورچین وارد اتاق ساشا شدم. دمر روى تخت خوابیده بود.
 
آروم روى صورتش خم شدم. موهاش روى پیشونیش ریخته بود و حالت چهره اش رو معصوم تر نشون میداد.
 
دلم مى خواست لمسش كنم اما مى ترسیدم بیدار بشه.
 
آروم از اتاق خارج شدم و در آپارتمان و آروم باز كردم.
 
از خونه بیرون اومدم. نگاهى به آسمون ابرى انداختم. هواى سرد آخر دى ماه رو نفس كشیدم.
 
تاكسى گرفتم و آدرس خونه ى پدریم رو دادم. امروز براى من روز بزرگى بود. اینكه بعد از مدت ها قرار بود به عنوان دختر خانواده ام به خونه شون برم.
 
نفهمیدم مسافت خونه ى ساشا تا خونه ى بابا اینا چطور گذشت؛
 
ماشین كه كنار خونه ى بابا اینا ایستاد به خودم اومدم. كرایه رو حساب كردم و از ماشین پیاده شدم.
 
استرس داشتم از رویارویى با بابا و عكس العملش اما باید این قایم موشك بازى به پایان مى رسید و بابا مى فهمید كه من بى گناهم و تقاص بى گناهیم رو پس دادم.
 
دست لرزانم رو روى زنگ گذاشتم. صداى نازپرى تو آیفون پیچید:
 
-كیه؟
 
-منم ناز.
 
-توئى ویدیا؟
 
و دكمه ى آیفون رو زد و در با صداى تیكى باز شد.
 
با دلشوره پا تو حیاط گذاشتم و در و آروم پشت سرم بستم.
 
در سالن باز شد و نازپرى با قدم هاى بلند خودشو بهم رسوند.
 
رمان ویدیا, [۱۲.۰۷.۱۷ ۱۲:۰۲]
#پارت_۳۸۷
 
نگاه پر از استرسم رو بهش دوختم كه بازوهامو تو دستاش گرفت. لبخند دلگرم كننده اى زد گفت:
 
-آروم باش عزیزم … همه چى آماده است.
 
-ناز، تو گفتى؟
 
نازپرى یه دور چشم هاش رو آروم بست و باز كرد گفت:
 
-تا اونجا كه به من مربوط میشد رو براشون توضیح دادم. بقیه اش با خودته. بیا بریم تو ؛
 
با نازپرى همگام شدم. نازپرى در سالن رو باز كرد. وارد سالن شدم اما با دیدن مامان و چشم هاى پر از اشكش سرجام ایستادم.
 
توانایى قدم برداشتن رو نداشتم. قلبم بیقرار میزد. مامان خودشو بهم رسوند و كشیدم توى بغلش.
 
عطر تنش كه نشست توى بینیم چشم هام بسته شد و آرامش توى وجودم سرازیر گشت.
 
صداى هق هق مامان بلند شد.
 
-اینقدر غریبه بودیم كه نگفتى تو ویدیاى خودم هستى؟ بیقراریم رو ندیدی؛ چطور دلت اومد نگى؟؟
 
با صداى لرزونى لب زدم:
 
-میخواستم بگم مامان اما ترسیدم … ترسیدم قبولم نكنین … ترسیدم دوباره تنها شم.
 
مامان دستهاشو دو طرف صورتم گذاشت و خیره ى صورتم شد گفت:
 
-ما با تو چیكار كردیم كه انقدر ازت دور موندیم؟!
 
نازپرى بهمون گفت )
 
-تو این مدت چه بلاهایى سرت اومده!
 
-میدونم همه اش تقصیر من و پدرته.
 
-این حرف و نزن مامان. مهم الانه كه قبولم دارین … دلتنگتون بودم.
 
سرم و روى سینه ى مامان گذاشتم و مامان روى موهامو نوازش كرد گفت:
 
-خدا رو شكر كه صدامو شنید و دخترم دوباره برگشت.
 
نفس عمیقى كشیدم و عطر تن مامان رو بلعیدم.
 
-مامان؟
 
-جون مامان؟
 
-بابا؟
 
مامان لبخندى زد.
 
-بابات روش نمیشه ببیندت.
 
-مامان چه حرفیه؟ من دلتنگم. دلتنگ مهربونیاش؛ الان كجاست؟
 
-تو اتاقشه.
 
چرخیدم و سمت اتاق بابا رفتم. با هر قدمى كه برمیداشتم احساس مى كردم …
رمان ویدیا, [۱۲.۰۷.۱۷ ۱۲:۰۲]
#پارت_۳۸۸
 
قلبم از سینه ام میزنه بیرون. اینكه بعد از دوسال داشتم پدرم رو میدیدم چیز كمى نبود.
 
لحظه اى پشت در اتاق مكث كردم. آروم در و باز كردم. بابا پشت به در رو به روى پنجره ى قدى اتاق ایستاده بود.
 
با دیدن قامت خمیده اش قلبم زیر و رو شد. اشك توى چشم هام حلقه زد. توانایى قدم برداشتن نداشتم. بغض داشت خفه ام مى كرد.
 
با صداى لرزونى لب زدم “بابائى”
 
بابا با شنیدن صدام چرخید. نگاهم كه به صورت چروكیده اش افتاد اشكم روى گونه ام جارى شد.
 
احساس كردم چونه ى بابا لرزید. قدمى برداشتم اما پاهام یاریم نكرد و با زانو روى زمین افتادم.
 
با فرو رفتن تو آغوش امن بابا هق زدم و دستهام رو دورش محكم حلقه كردم.
 
با صداى مرتعشى كه حاصل بغض تو گلوم بود گفتم:
 
-بابائى تنهام نذار … فقط پشتم باش، بذار بدونم تو هر شرایطى هوام رو دارى.
 
دست بابا روى موهام نشست. با صداى گرم مردونه اش گفت:
 
-تو فقط بخواه باباجان … دیگه تا زنده ام پشتتم، تو فقط این پدر خطاكارت رو ببخش.
 
-این حرف و نزنین بابا. من هیچ كینه اى از شما ندارم … شما پدرمین.
 
بابا پیشونیمو بوسید. حس امنیت و آرامش با همین بوسه سرازیر شد تو وجودم و لبخند روى لبم جا خوش كرد.
 
صداى مامان باعث شد چشم باز كنم.
 
-هرچى پدر و دختر خلوت كردین بسه. بیاین كه میخوام یه چاى دور هم بهتون بدم.
 
بابا لبخند زد گفت:
 
-پاشو عروسك بابا. پاشو كه یه عالمه حرف باهات دارم.
 
از روى زمین بلند شدم. همراه بابا سمت در اتاق رفتیم اما با صداى هق هقى سرجام ایستادم.
 
نگاهم به ماه پرى افتاد كه افتان و خیزان داشت مى اومد سمت اتاق.
 
رمان ویدیا, [۱۲.۰۷.۱۷ ۱۲:۰۲]
#پارت_۳۸۹
 
قدمى برداشتم. میون گریه هق زد:
 
-باورم نمیشه این توئى ویدیا، خواهر من. پس چرا چهره ات عوض شده؟ این همه مدت كجا بودى؟ نگفتى دلمون برات تنگ میشه؟ نگفتى خواهرت دق میكنه؟؟!
 
-باید میرفتم تا الان باورم مى كردین كه بی گناه بودم.
 
مشت ظریفى به شونه ام زد گفت:
 
-من هیچ وقت به خواهر خودم شك نداشتم.
 
كشیدم تو آغوشش …
 
-اما خوشحالم كه هستى اینجا در كنار ما … خیلى خوشحالم.
 
-دخترت كو؟
 
لبخندى زد.
 
-گذاشتمش پیش مادرشوهرم. وقتى نازپرى گفت ویدیا برگشته، نمیدونى با چه حالى خودم رو تا اینجا رسوندم.
 
پشت دستم رو نوازش كرد.
 
-خواهرت بمیره كه درداتو نبینه.
 
-خدا نكنه.
 
با صداى نازپرى به سمت سالن رفتیم. وسط مامان بابا نشستم و نازپرى و ماه پرى رو به روم نشستن.
 
نگاهى به جمع خانوادگیم انداختم و از اینكه دوباره داشتمشون خدا رو شكر كردم.
 
یه دستم توى دست بابا بود و یه دستم توى دست مامان. بابا گفت:
 
-بعد از رفتنت فهمیدم اشتباه كردم. فهمیدم از اینكه پشت و پناهت نبودم شكستم. دختر من از برگ گل هم پاك تر بود اما من كور شده بودم.
با رفتنت دنیا روى سرمون خراب شد. كارم شد از این شهر به اون شهر دنبال یه نشونه، یه خبر از تو اما نبودى.
دیگه تحمل این دورى رو نداشتم تا اینكه نازپرى گفت زنده اى و برگشتى ؛
باورم نمى شد. فكر مى كردم بخاطر حال خراب من داره میگه اما وقتى تمام اتفاقاتى كه برات افتاده بود رو برام تعریف كرد فهمیدم راست میگه.
اما از رو به رو شدن باهات خجالت مى كشیدم. من برات پدرى نكردم اما خدا دوباره تو رو بهم برگردوند.
 
خم شدم و دست بابا رو بوسیدم.
 
-خوشحالم بابایى از اینكه یه بار دیگه همه با هم و دور هم جمع هستیم.
 
مامان با نگرانى گفت:
 
-اما ویدیا تو دارى تو شركت زرین كار مى كنى، این …
 
رمان ویدیا, [۱۲.۰۷.۱۷ ۱۲:۰۲]
#پارت_۳۹۰
 
-من نگرانتم ویدیا.
 
-نگران نباش مامان جون. من الان یكى از سهامدارهاى اونجام.
 
بابا گفت:
 
-اما ویدیا، شاهو خیلى زیركه!
 
-پدر جان، این یكسال و خورده اى من و ساخته؛ نگران نباشید. به زودى همه چیز معلوم میشه.
 
-خدا كنه عزیزم … ما دیگه نمیخوایم تو رو از دست بدیم.
لبخندى زدم.
 
-من اومدم اینجا تا همه با هم باشیم.
 
از اینكه كنار مامان بابا بودم خیلى خوشحال بودم و احساس آرامش مى كردم. از جام بلند شدم.
 
-من باید برم به كارهام برسم.
 
مامان ناراحت نگاهم كرد.
 
-نمیشه بیشتر بمونى؟
 
-الان نه مامان جان … به كارهاى عقب افتاده ام باید برسم اما قول میدم به زودى بیام و كلى پیشتون بمونم.
 
بابا به سرم دست كشید.
 
-برو دخترم. مراقب خودت باش.
 
مامان و بقیه رو بوسیدم. از خونه بابا اینا بیرون اومدم.
 
نفس عمیقى كشیدم و لبخند روى لبم نشست. ماشین گرفتم و به شركت برگشتم.
 
مستقیم سمت اتاقم رفتم. شماره اش رو گرفتم.
 
-سلام آقاى احتشام.
 
-به، خانم آریا … چه عجب یاد ما كردى!
 
-شرمنده، كم سعادتى از من بود.
 
-در خدمتم.
 
-آقاى احتشام الان وقتشه و شما مى تونید بهرام و از شركتتون بیرون كنید.
 
-باشه، طبق نقشه، هفته ى آینده بهرام و به عنوان یه خیانتكار از شركت بیرون مى كنم.
 
لبخندى روى لبم نشست.
 
-عالیه.
 
-امرى نیست؟
 
-نه ممنون. خداحافظ.
 
گوشى رو قطع كردم و لبخند پیروزمندانه اى زدم. مهره ها یكى پس از دیگرى داشت رو مى شد.
 
هم ترس داشتم و هم از اینكه به زودى شاهو محو میشد خوشحال بودم.
 
شماره ى خونه ى بارما رو گرفتم.
 
-سلام.
 
-سلام ویدیا، كجائى تو؟
 
-همینجا. امروز خونه ى خودمون رفته بودم.
 
-یعنى با خانواده ات …
 
رمان ویدیا, [۱۹.۰۷.۱۷ ۰۱:۵۹]
#پارت_۳۹۱
 
صحبت كردى؟
 
-آره.
 
-این كه خیلى عالیه … عكس العملشون چى بود؟
 
-خوشبختانه پذیرفتن؛ اما بارما، نمیخوام بازى كش پیدا كنه.
 
-منم باهات موافقم اما میخواى چیكار كنى؟
 
تمام كارهایى كه می خواستم انجام بدم به بارما گفتم و کارهای که بارما  مى خواست انجام بده رو توضیح دادم.
 
سمت اتاق خانم طهماسب رفتم.
 
-سلام خانم طهماسب.
 
-سلام. احوال خانم آریا؟
 
-مچكرم. عزیزم میشه ژورنال لباسهاتو بیارى؟
 
-بله حتماً.
 
طهماسب با ژورنال لباس اومد. هر دو روى مبل نشستیم. نگاهى به لباسها انداختم. لباس قرمز بلندى نظرم رو جلب كرد.
 
-این لباس و میخوام.
 
-براى كِى؟
 
-تا دو روز دیگه به دستم برسه.
 
-باشه، حتماً.
 
از جام بلند شدم و سمت اتاق خودم رفتم. از صبح كه اومده بودم ساشا یا شاهو، هیچكدومشون رو ندیده بودم.
 
تا عصر هم از هیچكدوم خبرى نبود.
 
وسایلام رو جمع كردم و با تاكسى سمت خونه ى بارما رفتم. با كلیدى كه همراهم داشتم در و باز كردم.
 
با چند گام بلند به در ورودى سالن رسیدم و وارد سالن شدم. بارما مشغول خوندن مجله بود و عایشه هم طبق عادتش داشت بافتنى مى بافت.
 
-سلام به زوج خوشبخت خودمون.
 
هر دو لبخندى زدن. بارما گفت:
 
-به نظر خیلى خوشحال میای! چیزى شده؟
 
روى مبل نشستم.
 
-خوب، خبر كه زیاده.
 
بارما ابرویى بالا داد گفت:
 
-امیدوارم همه به نفع تو تموم بشه.
 
تموم اتفاقات رو براشون تعریف كردم. بارما با دقت به حرفهام گوش مى كرد.
 
بعد از تموم شدن صحبت هام گفت:
 
-اینطور كه به نظر میاد چیزى تا پایان این بازى نمونده.
 
-آره اما من استرس دارم و از اینكه عكس العمل ساشا چیه میترسم!
 
-منم نمیدونم اما امیدوارم خیلى بد نباشه.
 
سرى تكون دادم كه بارما گفت:
 
-پس براى چند روز  دیگه یه جشن تو همین خونه.

#پارت_۳۹۲

 

-خیلى عالیه و من همه ى خانواده ى زرین رو دعوت مى كنم.

 

-خیلى خوبه. موفق باشى. من میرم استراحت كنم.

 

-برو.

 

سمت اتاقم رفتم اما ذهنم درگیر بود. درگیر عكس العمل ساشا از اینكه اگر بفهمه تمام ورشكستگیشون نقشه ى من بوده.

 

با ذهنى درگیر شب رو به صبح رسوندم.

 

صبح مثل همیشه شركت رفتم و كارهام رو انجام دادم. ساعت چهار خیابان لاله زار، كافه شب قرار داشتم.

 

وسایلم رو جمع كردم و از شركت بیرون زدم. با تاكسى به خیابان لاله زار رفتم. وارد كافه شب شدم.

 

با نگاهم میزها رو از نظر گذروندم.

 

با دیدنش كه روى میز كنار پنجره نشسته بود پوزخندى زدم و با گامهاى محكم سمت میز رفتم.

 

رو به روش كنار میز ایستادم. با دیدنم از جاش بلند شد گفت:

 

-كارم دارى؟

 

لبخندى زدم.

 

-اول اینكه سلام.

 

-سلام … من این روزا حالم خوب نیست.

 

صندلى رو عقب كشیدم و نشستم. نگاهى بهش انداختم.

 

چهره اش پژمرده تر شده بود. گارسون اومد سمت میز. سفارشات رو گرفت و رفت.

 

دستامو روى میز گذاشتم و نگاهم رو به نازیلا دوختم.

 

گفتم:

 

-من واقعاً متعجب شدم شما از آقاى زرین جدا شدین.

 

نازیلا سرش رو پایین انداخت گفت:

 

-نمیدونم چرا شاهو این كار و كرد … ما عاشق هم بودیم؛ خدا نبخشه اونى رو كه این وسط داره موش میدوئونه.

 

-یعنى تو میگى شاهو عاشق زن دیگه اى شده؟

 

نازیلا عصبى گفت:

 

-حتماً براش ناز اومده!

 

-یعنى عشق آقاى زرین نسبت به شما انقدر كم بوده كه با یه ناز زن دیگه خودشو وا داده؟

 

-من منظورم این نبود.

 

-مهم نیست منظورت چى بود.

 

رمان ویدیا, [۱۹.۰۷.۱۷ ۰۱:۵۹]

#پارت_۳۹۳

 

گارسون اومد و سفارشات و روى میز گذاشت و رفت. قهوه ام رو جلو كشیدم و همینطور كه بی هوا هم میزدم گفتم:

 

-دلت میخواد تا دوباره پیش شاهو برگردى؟

 

-چطورى وقتى شاهو طلاقم داده؟

 

-كارى نداره … بسپرش به من.

 

-به تو؟!

 

پوزخندى زدم.

 

-بله به من؛ اگر اعتماد ندارى همین الان پاشو برو و فكر شاهو رو هم از سرت بیرون كن.

 

-نه، نه. هرچى تو بگى … اما چطورى؟

 

-آفرین. ببین، من چند شب دیگه یه مهمونى تو خونه ام برگزار مى كنم. آدرس و همون روز و یكساعت قبل از اینكه بخواى بیاى برات مى فرستم. اونجا منتظرتم.

 

كمى خم شدم روى میز.

 

-اما یه چیزی … هیچ كس نباید از ملاقات امروز ما چیزى بدونه، هیچ كس!

 

-خیالت راحت باشه.

 

به صندلیم تكیه دادم.

 

-دیگه كارى باهات ندارم، میتونى برى! منتظر باش.

 

نازیلا از روى صندلى بلند شد و كیفش رو برداشت. تشكر كرد و از كافه بیرون زد.

 

قهوه ام رو بو كشیدم و نگاهم رو از پنجره به رفت و آمد مردم تو یه غروب زمستانى دوختم.

 

از اینكه قراره اون شب چه اتفاقاتى بیوفته استرس گرفتم.

 

چند روزى از ملاقاتم با نازیلا میگذره و توى این مدت همه چى براى یك مهمانى آماده بود.

 

امروز كارت دعوتى كه آماده كرده بودم رو خودم شخصاً میخواستم ببرم عمارت و به دستشون بدم.

 

میدونستم امروز قراره بهرام رو از شركت بیرون كنه و چه بهتر اونجا باشم وقتى از همه جا بریده و دیگه پیش خانواده اش هم جای نداره.

 

صبر كردم تا همه از شركت بیرون برن بعد برم.

 

عجیب بود ساشا این روزها كم حرف شده بود.

 

رمان ویدیا, [۱۹.۰۷.۱۷ ۰۱:۵۹]

#پارت_۳۹۴

 

وسایلم رو برداشتم و نگاه آخر رو به كارت دعوت انداختم. در اتاقم رو قفل كردم و از شركت بیرون اومدم.

 

سوار ماشین شدم. آدرس عمارت رو دادم.

 

با یادآورى روزهایى كه توى اون عمارت داشتم دوباره حالم بد شد و طعم گس حقارت رو زیر زبونم حس كردم.

 

آهى كشیدم اما چیزى به پایان نابودى خانواده ى بزرگ زرین نمونده بود. دلم میخواست اون لحظه رو با چشم هاى خودم ببینم

 

ماشین كنار عمارت نگهداشت. از ماشین پیاده شدم و نفسى كشیدم تا از التهابى كه توى قلبم بالا پایین مى شد كم بشه.

 

دسته گل رو توى دستم جابجا كردم و زنگ رو فشردم. صداى ناشناسى توى كوچه پیچید.

 

-كیه؟

 

-ویدا آریان هستم.

 

-بله، چند لحظه …

 

با باز شدن در، در و كمى به عقب هول دادم. نگاهى به حیاط بزرگ عمارت كه انگار تو خواب زمستانى فرو رفته بود انداختم.

 

وارد حیاط شدم و در و پشت سرم بستم.

 

چند گام بیشتر برنداشته بودم كه ساشا از عمارت بیرون اومد. گرمكن مشكى تنش بود.

 

با دو گام بلند خودشو بهم رسوند و رو به روم قرار گرفت. لبخندى زدم.

 

-سلام.

 

-نگفته بودى قراره اینجا بیاى!!

 

-جواب سلام واجبه ها!

 

-علیك. براى چى اومدى؟

 

-ناراحتى از اینكه اومدم؟

 

-نه، اما چرا بیخبر؟

 

-چرا؟ چیزى شده؟ … اومدم براى مهمونى دعوتتون كنم و خودم شخصاً از خانم بزرگ بخوام تا تشریف بیارن.

 

ساشا انگار كلافه بود. دستى پشت گردنش كشید.

 

-تعارف نمی كنى بیام داخل؟ هوا سرده.

 

-چرا، بفرما داخل.

 

چرخید و كنارم قرار گرفت.

 

رمان ویدیا, [۱۹.۰۷.۱۷ ۰۱:۵۹]

#پارت_۳۹۵

 

با هم به سمت عمارت رفتیم. در سالن و باز كرد، كنار ایستاد و گفت:

 

-بفرما.

 

وارد سالن شدم. هر جاى این عمارت رو نگاه مى كردم خاطره داشتم و همه ى خاطرات تلخ و گزنده.

 

خانم بزرگ مثل همیشه در حال مطالعه بود.

 

كاش جاى اینهمه كتاب خوندن كمى از خودخواهیش كم میشد و اطرافیانش رو به چشم ابزار نمى دید.

 

با دیدنم عینكش رو برداشت گفت:

 

-سلام خانم آریا.

 

سمتش رفتم و دستم و به احترام دراز كردم طرفش. دستم رو فشرد گفت:

 

-خوشحالمون كردى.

 

-ممنون، لطف دارین.

 

با تعارف خانم بزرگ روى مبل نشستم. ساشا رو به روم نشست. نگاهش عمیق و خیره بود.

 

لحظه اى تپش قلب گرفتم. دلم عجیب مى خواست الان كنارش نشسته بودم.

 

نگاهم رو ازش گرفتم. خدمتكار چاى و كیك آورد. دست تو كیفم كردم و كارت رو بیرون آوردم. طرف خانم بزرگ گرفتم.

 

-خوشحال میشم تشریف بیارید. یه مهمونى دورهمى هست.

 

خانم بزرگ لبخند پر غرورى زد گفت:

 

-حتماً.

 

فقط من از همه دعوت كردم و دوست دارم این خانواده ى دوست داشتنى همشون تشریف بیارن.

 

-تو به ما لطف دارى دخترم، حتماً میایم.

 

لبخندى از سر آسودگى زدم و كمى از چائیم رو خوردم. كمى راجع به كار با خانم بزرگ صحبت كردم كه بهراد هم به جمعمون پیوست.

 

با دیدنم لبخند دندون نمائى زد گفت:

 

-من چشم هام داره درست مى بینه و بهترین مدلینگ اینجاست؟

 

از روى مبل بلند شدم و لبخندى زدم.

 

-بله، كم سعادتى شماست.

 

بهراد سرى خم كرد گفت:

 

-عفو بفرمائید بانو آریا.

 

و به گرمى دستم و فشرد.

 

-خوشحالم مى بینمت.

 

-ممنون.

 

با صداى زنگ خونه ساشا نگاهى به ساعت انداخت. سریع از روى مبل بلند شد.

 

رمان ویدیا, [۲۲.۰۷.۱۷ ۱۴:۳۲]

#پارت_۳۹۶

 

گفت:

 

-مى رم در و باز كنم.

 

بهراد با صدایى كه تعجب توش موج میزد گفت:

 

-هستن كه باز كنن!

 

-نه خودم میرم.

 

و سریع سمت در سالن رفت. بهراد شونه اى بالا داد و روى مبل كنارم نشست.

 

من كه میدونستم كى پشت دره اما صبر كردم تا ببینم چى میشه.

 

با بهراد شروع به صحبت كردیم اما تمام حواسم اون بیرون بود. كیفم رو برداشتم.

 

-با اجازه من برم.

 

-بودى.

 

-نه دیگه برم … فقط یادت نره حتماً بیاى.

 

دو تا دستهاش رو گذاشت روى چشمهاش.

 

-چشم، حتماً.

 

با خانم بزرگ خداحافظى كردم. بهراد گفت:

 

-تا كنار در همراهیت مى كنم.

 

لبخندى زدم و همراه بهراد سمت در سالن رفتیم. بهراد در و باز كرد گفت:

 

-بفرمائید …

 

اما با دیدن بهرام و زنش شوكه گفت:

 

-این اینجا چیكار مى كنه؟

 

ساشا عصبى داشت به بهرام چیزى مى گفت. بهرام سر بلند كرد و با دیدن بهراد گفت:

 

-سلام داداش.

 

-سلام. تو اینجا چیكار مى كنى؟!

 

-خونه ى پدریمه … نباید بیام؟؟

 

بهراد پوزخندى زد.

 

-چرا اما یادت رفته با چه آبروریزى رفتى؟

 

-من اشتباه كردم اما حالا برگشتم.

 

ساشا با صدایى كه سعى داشت عصبانیتش رو كنترل كنه گفت:

 

-تو غلط كردى … از هر جا اومدى همون جا بر مى گردى.

 

-اما …

 

-همین كه شنیدى ؛ فكر كردى نمیدونم احتشام با چه خفت و خارى از شركتش پرتت كرده بیرون؟

 

-اما ساشا من جز اینجا جایى ندارم.

 

-روزى كه رو در روى ما ایستادى باید فكر اینجاش رو مى كردى.

 

با صداى خانم بزرگ به عقب برگشتم. عصاشو كوبید زمین گفت:

 

-دست زنت و میگیرى میرى، فهمیدى؟ من نوه اى به اسم تو ندارم!

 

-اما خانم بزرگ …

 

-همین كه شنیدى.

 

رمان ویدیا, [۲۲.۰۷.۱۷ ۱۴:۳۲]

#پارت_۳۹۷

بهرام نگاهى از سر عجز به خانم بزرگ انداخت. گفت:

 

-اما خانم بزرگ من هیچ كجا ندارم برم.

 

-از همونجایی كه اومدى برو. من نوه اى به اسم تو ندارم.

 

چرخید و داخل رفت. بهرام رو به ساشا كرد.

 

-تو یه چیز بگو. من چیكار كنم؟

 

ساشا با تن صداى محكمى گفت:

 

-حرف منم حرف عزیزه … شبى كه بهت گفتم دارى اشتباه مى كنى تو چیكار كردى؟ خیلى راحت ما رو پس زدى و رفتى، حالام دیگه توقع بخشش از ما نداشته باش.

 

با قدم هاى بلند اومد كنار من و بهراد كه كنارم ایستاده بود.

 

از ته چشمش نگاهى بهم انداخت گفت:

 

-میرى؟

 

-بله.

 

سرى تكون داد و وارد خونه شد. بهرام هنوز تو حیاط ایستاده بود و به ما نگاه مى كرد. رو كردم به بهراد:

 

-من دیگه میرم.

 

-خوشحالمون كردى.

 

لبخندى زدم و با قدم هاى استوار سمت در حیاط رفتم. لحظه اى رو به روى بهرام و زنش مكث كردم. سرى تكون دادم و اون عمارت نفرین شده رو ترك كردم.

 

نفسى كشیدم و از اینكه كارها اونطورى كه من مى خواستم داشت پیش مى رفت لبخندى روى لبم نشست.

 

سمت خونه رفتم و تمام اتفاقاتى كه امروز افتاده بود رو براى بارما تعریف كردم. از استرسى كه داشتم حرف زدم.

 

از اینكه تنها نبودم و بارما و خانواده ام این بار همراهم بودن ته دلم قرص بود و باعث مى شد تا كمتر دلم شور بزنه.

 

همه چیز براى شب مهمونى آماده بود. بابا و مامان رو هم دعوت كرده بودم

 

اما از اینكه بعد از این همه مدت این دو خانواده رو به روى هم قرار مى گرفتن و چه عكس العملى مى خواستن نشون بدن!

 

رمان ویدیا, [۲۲.۰۷.۱۷ ۱۴:۳۲]

#پارت_۳۹۸

 

از هیجان و استرس زیاد شب بدى رو پشت سر گذاشته بودم و كمى كسل بودم. لباس پوشیده سمت شركت حركت كردم.

 

كلى كار داشتم و استرس و هیجان مهمونى از همه بدتر بود. مثل همیشه تو اتاق نشسته بودم كه در اتاق بى هوا باز شد.

 

سر بلند كردم. با دیدن شاهو ابرویى بالا دادم. لبخندى زد گفت:

 

-شنیده قراره مهمونى بگیرى، دلیلش چیه؟

 

دستامو قلاب كردم و روى میز گذاشتم. نازى به صدام دادم.

 

-باید دلیل داشته باشه؟

 

گوشه ى ابروشو خاروند گفت:

 

-نه، خیلیم عالیه!

 

پوزخندى زدم. دلم مى خواست اون لحظه اى كه مى فهمه من ویدیام رو ببینم چه عكس العملى نشون میده.

 

بالاخره شب مهمونى رسید. از صبح استرس داشتم و دلم شور میزد. بیشتر از عكس العمل ساشا مى ترسیدم.

 

لباسم رو پوشیدم و آرایشى انجام دادم. همه چى براى مهمونى آماده بود.

 

در سالن باز شد و مامان همراه بابا وارد شدن.

 

با دیدن مامان بابا لبخندى زدم و مامان و گرم به آغوش كشیدم.

 

عطر تنشو بلعیدم. حس آرامش وارد تك تك سلول هاى بدنم شد. بارما با مامان بابا احوالپرسى كرد. عایشه فارسى نمى فهمید فقط در حد احوالپرسى.

 

هرچى به اومدن خانواده ى زرین نزدیك تر مى شدیم استرسم بیشتر مى شد.

 

با صداى زنگ در نفسم رو كلافه بیرون دادم. بارما لبخندى زد گفت:

 

-آروم باش. حتماً شبنم با عمه اش اومده.

 

از روى مبل بلند شدم و كنار در منتظر موندم. در سالن كه باز شد چهره ى زیباى شبنم نمایان شد.

 

لبخندى زدم و به سمتش رفتم. همو به آغوش كشیدیم. كنار گوشش لب زدم:

 

-این مدت كه ایران اومدم خیلى كمكم كردى.

 

رمان ویدیا, [۲۲.۰۷.۱۷ ۱۴:۳۲]

#پارت_۳۹۹

 

شبنم لبخند مهربونى زد گفت:

 

-كارى نكردم، وظیفه ام بود. تنها كاریه كه براى دوستم مى تونستم انجام بدم.

 

با عمه ى شبنم كه واقعاً خیلى كمكم كرده بود روبوسى كردم و به سمت سالن پذیرایى رفتیم.

 

مامان و بابا با دیدن شبنم اول كمى تعجب كردن اما نذاشتم بیشتر فكرشون رو درگیر كنن. رو كردم به بابا:

 

-شبنم رو كه یادتونه؟ این مدتى كه ایران اومدم خیلى كمكم كرد و تا جائى كه تونست همراهم بود.

 

مامان چهره اش گل انداخت و شبنم رو با محبت بغل كرد. شبنم با دیدن عایشه لحظه اى متعجب شد گفت:

 

-ایشون …

 

خندیدم و سرى تكون دادم.

 

-توام از شباهت من و عایشه تعجب كردى، درسته؟

 

-آره خیلى … تو نگاه اول شبیه هم هستین.

 

-آره خودمم براى بار اول كه دیدمش شوكه شدم.

 

شبنم با بارما و عایشه هم احوالپرسى كرد و روى مبل ها جا گرفتیم. دلم شور میزد. میدونستم اتفاقات خوبى تو راه نیست.

 

با صداى زنگ قلبم زیر و رو شد و چیزى ته دلم خالى شد. انگار حال بقیه هم دست كمى از من نداشت.

 

با راهنمایى خدمتكار مامان و بابا به همراه شبنم و عمه اش و عایشه به سمت اتاقى رفتن.

 

بارما دستش و پشت كمرم گذاشت گفت:

 

-آروم باش.

 

-نمى تونم.

 

-چیزى نیست. همراه من بیا.

 

با هم به سمت در ورودى سالن رفتیم و كنار در ایستادیم.

 

خدمه در سالن رو باز كرد. اول خانم بزرگ وارد سالن شد و به گرمى احوالپرسى كرد.

 

بهراد با دیدن بارما لبخند دندون نمایى زد و گفت:

 

-احوال شما؟ خوشحالم اینجا مى بینمتون.

 

بارما به گرمى دستش و فشرد. نگاهم به نگاه متعجب

 

رمان ویدیا, [۲۲.۰۷.۱۷ ۱۴:۳۲]

#پارت_۴۰۰

 

ساشا و شاهو افتاد. انگار هر دو با دیدن بارما شوكه شده بودن. شاهو زودتر از ساشا به خودش اومد و رو كرد به بارما گفت:

 

-آقاى كاپور … شما، اینجا؟ گفتم آدرس این خونه چقدر آشناست!

 

بارما سرى به نشونه ى آشنایى مجدد خم كرد گفت:

 

-بنده هم خوشحالم از دیدار مجدد شما آقاى زرین.

 

حالت چهره ى شاهو نشون میداد كه دنبال چیزى هست. ساشا توى دو قدمیمون ایستاد گفت:

 

-شما و خانم آریا چطور همو مى شناسید؟

 

بارما آروم روى شونه ى ساشا زد گفت:

 

-ویدا جان بهتون نگفته كه یكى از بهترین مدل هاى شركت من بوده و از بچگى زیردست خودم بزرگ شده؟

 

ساشا ابرویى از تعجب بالا انداخت گفت:

 

-یعنى از بچگى ایشون رو مى شناسید؟

 

بارما با خونسردى كامل سرى تكون داد.

 

-بفرمائین. خیلى خوش اومدین.

 

ساشا هنوز تو شوك بود و نگاهش گنگ بود. دستم رو به آرومى لمس كرد طورى كه كسى نفهمه زمزمه كرد:

 

-چرا حقیقت رو نمیگى؟

 

قلبم ضربان گرفت و ترسیده سر بلند كردم. نگاهم رو به نگاهش دوختم كه چشم ازم گرفت و به سمت سالن رفت.

 

اما من شوكه سر جام ایستادم. منظور ساشا از این حرف چى بود؟ نكنه فهمیده من ویدیام؟!

 

اگر فهمیده پس چرا عكس العملى نشون نمیده؟

 

گیج شده بودم و استرس و هیجان زیاد باعث شده بود افت فشار پیدا كنم.

 

سرانگشتام سرد شده بود و قلبم سنگین میزد.

 

با گام هاى محكم و استوار سمت سالن رفتم و كنار بارما رو به روى خانواده ى زرین نشستم.

 

خدمه شروع به پذیرائى كرد.

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۷.۱۷ ۰۰:۵۷]

#پارت_۴۰۱

 

پا روى پا انداختم و با استرس گوشه ى لبم رو به دندون گرفتم. شاهو رو به بارما كرد گفت:

 

-خوب آقاى كاپور، از خودتون بگید. این مدت ایران نیومدین؟

 

-نه متأسفانه مشغله ى كارى زیاد داشتم و حالا هم به خاطر ویداى عزیزم اومدم.

 

ساشا انگار عصبى بود و اینو از حركات پاش مى شد فهمید. بارما گفت:

 

-اوضاع كار چطوره آقاى زرین؟

 

شاهو گفت:

 

-بد … اگر براى شما خوب بوده براى ما خیلى بد بود و متأسفانه نصف بیشتر از دارائى هامون رو از دست دادیم!

 

بارما چهره ى متعجبى به خودش گرفت گفت:

 

-واقعاً نمیدونستم … از شما بعیده كه كاربلد و زرنگید!!

 

-خودمم دارم دنبال اشتباهم مى گردم.

 

بارما سرى تكون داد. با صداى زنگ بارما از جاش بلند شد گفت:

 

-فكر كنم دوستانم اومدن.

 

لبخندى زدم. میدونم بارما بخاطر اینكه خانواده ى زرین پى به ماجرا نبرن چند تا از آشناهاش رو دعوت كرده بود.

 

با ورود مهمون هاى جدید سالن شلوغ تر شد. از جام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم.

 

همین كه از دید بقیه محو شدم نفس عمیقى كشیدم.

 

با صداى قدم هایى ترسیده سر بلند كردم. با دیدن شاهو متعجب نگاهش كردم كه لبخندى زد گفت:

 

-امشب خیلى زیبا شدى!

 

لبخند پر استرسى زدم گفتم:

 

-حالا خوبه یا بد؟

 

خنده ى آرومى كرد گفت:

 

-بد و بهت قول نمیدم امشب بتونى سالم از دست من در برى.

 

خندیدم گفتم:

 

-پس …

 

نذاشت ادامه بدم. اومد جلو و توى دو قدمیم ایستاد. با صداى مرتعشى زمزمه كرد:

 

-دلم میخواد لمست كنم ویدا

 

و دستشو بالا آورد كه قدمى به عقب برداشتم. گفتم:

 

-باشه اما الان نه … تو كه انقدر صبر كردى، چند ساعت دیگه ام صبر كن.

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۷.۱۷ ۰۰:۵۷]

#پارت_۴۰۲

 

شاهو ابرویى بالا داد گفت:

 

-این حرفت یعنى چى؟!

 

چشمكى زدم.

 

-به زودى مى فهمى. حالام پیش مهمون ها برگرد.

 

شاهو هنوز داشت با تعجب نگاهم مى كرد كه گفتم:

 

-راستى، بارما رو از كى میشناسى؟

 

-نزدیك به دو سال پیش یه قرارداد كارى بستیم.

 

سرى تكون دادم.

 

-من میرم پیش بقیه اما …

 

-باشه برو. بهت خبر میدم.

 

چشمكى زد و رفت سمت سالن. قلبم محكم خودش رو به سینه ام مى كوبید. وارد آشپزخونه شدم و لیوانى آب سرد خوردم تا از التهاب درونم كم بشه.

 

هرچى به پایان بازى نزدیك میشدیم استرسم زیادتر مى شد و مى ترسیدم از عكس العمل ساشا.

 

از فكر و خیال زیاد سرم داشت منفجر میشد.

 

از آشپزخونه بیرون اومدم و سمت اتاقى كه مامان و بابا و بقیه بودن رفتم و دو تا تق آروم به در زدم.

 

كلید چرخید و در باز شد. شبنم با دیدنم گفت:

 

-آروم باش ویدیا.

 

وارد اتاق شدم و خزیدم تو بغل مامان. گفتم:

 

-مى ترسم.

 

مامان دستى روى سرم كشید گفت:

 

-نترس ما همه پشت تو هستیم.

 

نگاهى به تك تكشون انداختم و لبخندى زدم.

 

-از خودتون پذیرایى كنید.

 

شبنم دستش و نرم روى بازوم كشید گفت:

 

-تو نگران ما نباش. برو به مهمونات برس.

 

سرى تكون دادم و از اتاق بیرون اومدم. سمت سالن پذیرایى رفتم و كنار بارما نشستم.

 

خدمه میز شام رو چیدن و مهمون ها براى صرف شام سمت میز رفتن.

 

صداى موزیك ملایمى از گرامافون پخش میشد و كلى قلبم رو آروم مى كرد.

 

براى خودم كمى شام كشیدم اما اشتها نداشتم و فقط با غذام بازى كردم.

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۷.۱۷ ۰۰:۵۷]

#پارت_۴۰۳

 

بعد از صرف شام بارما رو كرد به ساشا گفت:

 

-یه دست بازى كنیم؟

 

با این حرف بارما سر بلند كردم و نگاهى به ساشا انداختم. كلافه دستى پشت گردنش كشید كه بارما گفت:

 

-یادمه این كار و زیاد انجام میدادى … به یاد قدیما یه دست بزنیم!

 

ساشا سرى تكون داد. با اشاره ى بارما خدمه میز شطرنج رو چیدن. بارما و ساشا رو به روى هم روى صندلى ها نشستن و مهمون ها دورشون ایستادن.

 

دوباره یاد اون شب لعنتى افتادم و بغض نشست توى گلوم.

 

نگاهم رو به صفحه ى شطرنج دوختم اما این بار فرق مى كرد و ساشا مست نبود.

 

اخمى میان ابروهاش نشسته بود و با دقت به صفحه ى شطرنج چشم دوخته بود.

 

بعد از تلاش زیادى كه بارما انجام داد ساشا برنده شد.

 

نگاهى به ساعت انداختم و بدون اینكه باعث جلب توجه بقیه بشم سمت در سالن رفتم.

 

در حیاط رو باز كردم. با دیدن نازیلا لبخندى زدم گفتم:

 

-بیا تو.

 

وارد حیاط شد. سمت اتاق نگهبانى بردمش.

 

-اینجا باش تا صدات نكردم بالا نمیاى.

 

چهره اش آشفته بود. سرى تكون داد. از اتاقك بیرون اومدم و سمت عمارت رفتم.

 

وارد سالن شدم كه سینه به سینه ى كسى شدم.

 

سر بلند كردم. نگاهم به صورت اخم آلود ساشا افتاد. قلبم خالى شد و ترس نشست توى چشم هام.

 

-امشب دارى یه كارایى مى كنى.

 

لبخند پر استرسى زدم.

 

-نه چیزى نیست. من كمى سرم درد مى كنه، میرم بالا استراحت كنم. دیر كردم بیا بالا، باشه؟

 

چهره اش كمى نگران شد. با عشوه دستى روى بازوش كشیدم گفتم:

 

-اگه تا یه ساعت دیگه پایین نیومدم بیا بالا!

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۷.۱۷ ۰۰:۵۷]

#پارت_۴۰۴

 

نگاهى به اطرافم انداختم و رو پنجه ى پا بلند شدم. آروم زیر گلوش رو بوسیدم و از كنارش رد شدم.

 

مهمون ها در حال رقص بودن. بارما نگاهى بهم انداخت كه چشمكى زدم. سرى تكون داد.

 

لبخندى زدم و سمت طبقه ى بالا رفتم. وارد اتاق شدم.

 

نگاهى به اتاق انداختم. دلشوره امونم رو برده بود. دلم میخواست هرچى زودتر این مهمونى كذائى تموم بشه.

 

چرخى دور اتاق زدم و روى تخت نشستم. نیم ساعت از اومدنم توى اتاق مى گذشت كه چند ضربه به در اتاق خورد.

 

نفسم رو بیرون دادم و با صداى آرومى گفتم:

 

-بفرمائید.

 

در اتاق باز شد و قامت شاهو تو چهارچوب در نمایان شد.

 

با دیدنش نفرت دوباره زبانه كشید. از روى تخت بلند شدم.

 

لبخندى زد و گره ى كراواتش رو كمى شل كرد گفت:

 

-آقاى كاپور گفت كارم دارى.

 

با گام هاى آروم سمتش رفتم. هر قدمى كه برمیداشتم استرسم بیشتر مى شد و عرق سرد از تخت پشتم تا گودى كمرم حس مى كردم.

 

توى دو قدمیش ایستادم. سر بلند كردم و نگاهم رو بهش دوختم.

 

سرش و كمى خم كرد و نگاهش رو به تك تك اجزاى صورتم دوخت. گفت:

 

-میدونستى خیلى دلبرى؟!

 

لبخند كجى زدم كه دستش اومد بالا و روى گونه ام قرار گرفت.

 

با نشستن دستش روى گونه ام حس تهوع بهم دست داد و سرما توى كل بدنم ریشه دواند.

 

احساس كردم پوست صورتم دون دون شد.

 

دلم مى خواست دستشو پس بزنم اما الان موقعه اش نبود و باید باهاش كمى راه مى اومدم.

 

دستش و نرم روى گونه ام كشید. چشم هام رو بستم تا نگاهم به صورت نفرت انگیزش نیوفته.

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۷.۱۷ ۰۰:۵۷]

#پارت_۴۰۵

 

دستش و آروم زیر لبم كشید. قلبم محكم مى زد و سرانگشتام سرد شده بود. آروم چشم هام رو باز كردم. دستش اومد دور كمرم حلقه بشه كه در اتاق باز شد.

 

با دیدن ساشا زدم روى سینه ى شاهو و با صدایى كه سعى داشتم نلرزه گفتم:

 

-تو به چه حقى به من دست مى زنى؟

 

ساشا عصبى فریاد زد:

 

-اینجا چه خبره؟

 

شاهو گفت:

 

-باید بهت بگم چه خبره؟

 

ساشا اومد جلو و رو به روى ساشا ایستاد گفت:

 

-آره كه باید بگى.

 

شاهو پوزخندى زد. رفتم سمت ساشا و دستمو دور كمرش حلقه كردم. شاهو با تعجب نگاهى به ما انداخت كه ساشا گفت:

 

-ویدا زن منه … بعد تو توى اتاق زن من چیكار مى كردی؟!

 

شاهو شوكه نگاهى به ما انداخت گفت:

 

-دروغ مى گى!

 

هق زدم:

 

-ساشا، این مى خواست به من دست درازى كنه … مى فهمى؟؟ به زنت!

 

ساشا عصبى خیز برداشت به سمت شاهو و یقه اش رو محكم چسبید و گفت:

 

-راسته میگن توبه ى گرگ مرگه؛ اون همه بلا سر ویدیا آوردى … بخاطر تو حافظه ام رو از دست دادم، اما بخاطر خانم بزرگ بخشیدمت با اینكه نمیدونم ویدیا كجاست اما تو جواب خوبى هاى من و اینطورى دادى؟؟ و چشمت دنبال ناموسه برادرته؟؟

 

شاهو سرى تكون داد.

 

-اما ویدا خودش ازم خواست بیام بالا!!

 

-چرا دروغ مى گى؟ من اومده بودم استراحت كنم كه تو اومدى

 

و سمت در اتاق رفتم. با سر و صداى ما بارما و خانم بزرگ هم بالا اومده بودن.

 

رو كردم به ساشا و شاهو كه داشتن با هم بحث مى كردن و گفتم:

 

-شماها باعث شدین تا ویدیا تو چشم همه یه دختر خراب و هر جایى بیاد.

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۷.۱۷ ۰۰:۵۷]

#پارت_۴۰۶

 

شماها اونو به این مرد فروختین!

 

ساشا متعجب نگاهم كرد گفت:

 

-تو اینا رو از كجا میدونى؟

 

رو كردم به بارما گفتم:

 

-برو بیارش.

 

بارما سمت پله ها رفت. شاهو عصبى اومد سمتم گفت:

 

-به ساشا بگو كه خودت خرابى و تو نبودى كه گفتى نازیلا رو طلاق بدم باهام ازدواج مى كنى.

 

متعجب گفتم:

 

-چرا دارى دروغ مى گى؟ چرا میخواى تهمت بزنى؟ من كى همچین چیزى رو گفتم؟ من حتى نازیلا رو دعوت كردم تا امشب شما رو آشتى بدم … بعد من میام به تو اینا رو مى گم؟!

 

پوزخندى زدم و از اتاق بیرون اومدم. رو كردم به خدمه.

 

-برو بهش بگو بیاد.

 

خدمه از سالن بیرون رفت. خانم بزرگ و شاهو و ساشا هم پایین اومدن. در سالن باز شد و نازیلا وارد سالن شد. سمتش رفتم گفتم:

 

-اینم نازیلا. امشب دعوتش كرده بودم تا شما رو با هم آشتى بدم اما شوهرت مى خواست به من دست درازى كنه.

 

شاهو حرفى براى زدن نداشت و همه چیز برعلیهش بود. نازیلا سرى تكون داد و اشكش روان شد گفت:

 

-باید تو رو همون موقع كه به ویدیا تهمت زدى مى شناختمت. مردى كه به زن اولش خیانت کرد و اون و پیش بقیه خراب کرد

 

 چطور مى تونست به من وفادار  باشه؟ آهِ اون همیشه دنبال زندگیم بود. خوشحالم كه از زندگیت رفتم. عشقت منو كور كرده بود اما این عشق نفرت انگیز رو مى كنم و میندازم دور.

 

چرخید تا از سالن بیرون بره كه دستش و گرفتم و گفتم:

 

-هنوز خیلى چیزها مونده.

 

مانع رفتنش شدم. در اتاق باز شد و بارما همراه عایشه بیرون اومدن. میدونستم در نگاه اول….

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۷.۱۷ ۰۰:۵۷]

#پارت_۴۰۷

 

همه فكر مى كنن كه عایشه ویدیاست. ساشا با دیدن عایشه قدمى برداشت. لب زد:

 

-ویدیا !

 

صداى زمزمه ى نازیلا بلند شد.

 

-مگه ویدیا ایرانه؟!

 

اما شاهو فقط نگاه مى كرد. بارما گفت:

 

-معرفى مى كنم… همسرم عایشه.

 

بارما كناری  ایستاد و مادر و پدرم همراه شبنم و عمه اش از اتاق بیرون اومدن.

 

خانم بزرگ با دیدن مامان بابا گفت:

 

-آقاى ایمانى، شما؟!

 

پدر اومد جلو گفت:

 

-سلام خانم بزرگ. بله، من!

 

نازیلا متعجب گفت:

 

-اینجا چه خبره؟ یكى توضیح بده.

 

شاهو سمت بارما رفت و نگاه دقیقى به عایشه انداخت. گفت:

 

-تو ویدیا هستى؟

 

عایشه سؤالى نگاهم كرد. به زبان هندى گفتم:

 

-مى پرسه تو ویدیائى؟

 

لبخندى زد و با دستش به من اشاره كرد. ساشا كلافه اومد سمتم گفت:

 

-این چه بازیه ایه راه انداختى؟ اینجا چه خبره؟ اصلا تو كى هستى؟

 

پوزخندى زدم گفتم:

 

-من ویدیا ایمانیم.

 

سكوت تمام سالن رو برداشت و هیچ صدایى از هیچ كس در نمى اومد. ساشا شوكه نگاهم كرد. سرى تكون داد گفت:

 

-دروغ مى گى!

 

-چیه؟ از اینكه زنده ام ناراحتى؟

 

خانم بزرگ با صداى محكمش گفت:

 

-اما اون …

 

با دو گام بلند خودم رو به خانم بزرگ رسوندم.

 

-اون چى؟ رفته تا خودفروشى كنه یا نه آبروى شما رو برده؟ تا كى مثل كبك سرتون رو زیر برف مى كنید و فكر مى كنید كسى متوجه نمى شه؟!

شما مى دونستى من باكره بودم اما دلتون نمى خواست قبول كنید.

 

با دستم عمه ى شبنم و نشون دادم.

 

-حتى ایشون بهتون گفت كه من دخترم اما شما چیكار كردین؟ خواستین من و زندانى كنین!

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۷.۱۷ ۰۰:۵۷]

#پارت_۴۰۸

 

-اون شبى كه ساشا از پله ها پرت شد همتون من و مقصر مى دونستین در حالى كه پرت شدن ساشا كار شاهو بود نه من!

 

بغض نشست توى گلوم. با صدایى كه سعى داشتم نلرزه لب زدم:

 

-به آقا بزرگ گفتم اما انقدر عمرش كفاف نداد تا كمكم كنه. شما هیچ كدومتون نپذیرفتید كه من بى گناهم و حتى نخواستین این موضوع رو درك كنین كه من یه دختر تنهام …

هر بلایى كه دلتون خواست سرم آوردین و با بى رحمى تمام منو فروختین.

 

صورتم و نشون دادم.

 

-این چهره ى جدید منه. مى بینین اون ویدیاى آرومِ تو سرى خور رفت. من ویدام، ویدا آریان … صاحب تمام املاك خانواده ى زرین. راستى مى دونستید من عروستونم؟

 

خانم بزرگ با نفرت نگاهم كرد. پوزخندى زدم گفتم:

 

-خانم بزرگ عزیز كه بزرگ خاندان زرین هستین … نوه ى عزیزت به ساشا دارو مى داد تا همیشه غرق خودش باشه … تا تمام ثروت زرین مال خودش باشه اما نمى دونست دنیا گرده!

 

شاهو عصبى اومد سمتم گفت:

 

-زنیكه ى هرزه، تو چطور مى تونى این دروغ ها رو سرهم كنى؟

 

و دستش رفت بالا كه بابا عصبى دستش و گرفت و تابى داد و گفت:

 

-باید همون شبى كه دخترم رو بخاطر نداشتن بكارت زیر مشت و لگد گرفتى جلوتو مى گرفتم اما هنوز دیر نشده.

دست كثیفت به دختر من بخوره از هستى ساقطت مى كنم!

 

صداى خونسرد خانم بزرگ خط كشید روى اعصابم.

 

رمان ویدیا, [۳۰.۰۷.۱۷ ۰۰:۵۷]

#پارت_۴۰۹

 

-آقاى ایمانى، از چى دخترت دارى دفاع مى كنى؟ معلوم نیست این دو سال رو كجا بوده و چطور زندگیش رو گذرونده و بعد از اینهمه مدت اومده و اعاده ى حیثیت مى كنه!

 

دستم رو عصبى مشت كردم. چرخیدم و دوباره رو به روى خانم بزرگ قرار گرفتم. نگاهم رو محكم و جدى بهش دوختم.

 

-شما بجاى اینكه شرمنده باشید كه نوه هاى عزیزتون دخترى رو فروختن اما انگار نه انگار … تازه طلب كار هم هستید؟!

 

-ببین دختر جون، تو نمى تونى نوه هاى من رو به جون هم بندازى. اونا از یه گوشت و خون هستن.

توى هر جایى كه معلوم نیست از كجا اومدى مى خواى آبروى خانواده ى زرین رو ببرى؟

 

پوزخندى زدم.

 

-از كدوم آبرو حرف مى زنید؟ یا كدوم خانواده ى زرین؟ شما الان جز لباس هاى تنتون چیزى ندارین.

اون شركت و اون عمارت همه رفت پاى بدهكاریتون و چون بنده چك دادم و بدهكارها رو از سر راهتون برداشتم، پس تمام اموالتون به بنده مى رسه.

حالا همین دختر هر جایى صاحب تمام اموال خانواده ى زرینه و اما یادتون نره من همسر قانونیه نوه ى عزیزتون هستم.

 

شاهو عصبى یورش آورد سمتم گفت:

 

-دختره ى آشغال، حالا كارت به جایى رسیده كه براى ما خط و نشون مى كشى؟

 

دستامو بردم بالا.

 

-اوه اوه … دست نگهدار آقاى زرین. چرا عصبى؛ یادتون رفته … منم عشقت، همونى كه بخاطرش به نازیلا تهمت زدى و طلاقش دادى.

حالا دارى به من، به عشقت مى گى هرزه؟ دلت میاد؟!

 

از عصبانیت….

رمان ویدیا, [۳۰.۰۷.۱۷ ۰۰:۵۷]

#پارت_۴۱۰

 

سینه اش بالا و پایین مى شد. دست به سینه شدم. برام جاى تعجب داشت، چرا بهراد و ساشا سكوت كرده بودن و چیزى نمى گفتن؟!

 

انگشتم رو به حالت تهدید سمت شاهو گرفتم. عصبى غریدم:

 

-یادت رفته شبى رو كه التماس كردم تا اجازه بدین منو نبره؟ اما چى شد؟ شما نشنیدین.

اونجا قسم خوردم یه روز بر مى گردم و انتقام تمام بلاهایى كه سرم آوردین رو سرتون میارم.

حالا امروز دور دور منه. حالام از خونه ام گمشید بیرون.

 

-بهم مى رسیم.

 

پوزخندى زدم.

 

-رسیدیم … بیروون.

 

قلبم محكم مى زد و حالم خوب نبود. سر بلند كردم. لحظه اى نگاهم به نگاه ساشا افتاد. با دیدن چهره ى آرومش دلم لرزید.

 

چشم هام از نم اشك تار شد. نگاهش رو از نگاهم گرفت گفت:

 

-كارهاى طلاق رو انجام دادم بهت خبر مى دم.

 

با این حرفش احساس كردم خونه داره دور سرم مى چرخه. دستم رو به نزدیك ترین مبل گرفتم تا نیوفتم اما نگاهم خیره ى اون قامت بلند و مردونه بود.

 

كاش مى فهمید من تمام این سال ها بى گناه مجازات شدم.

 

با خالى شدن سالن بغضم شكست و با صداى بلند زدم زیر گریه. پاهام دیگه تحمل وزنم رو نداشت.

 

بازى تموم شده بود اما چرا قلب من آروم نشده بود؟ چرا این بار سنگین هنوز روى دوشم بود؟

 

سرم توى بغل گرم مامان فرو رفت. هق زدم:

 

-مامان خسته شدم … پس كى تو زندگى به آرامش مى رسم؟ كى خوشبختى سهم منم میشه؟ دیگه تحمل ندارم … من ساشا رو دوست دارم، چرا نمى فهمه؟؟!

 

رمان ویدیا, [۰۵.۰۸.۱۷ ۱۷:۳۲]

#پارت_۴۱۱

 

هیچ كس هیچى نمى گفت. هق زدم، اشك ریختم اما چهره ى ساشا لحظه اى از جلو چشم هام كنار نمى رفت.

 

حتى فكر كردن به اینكه ساشا میخواد درخواست طلاق بده وحشتناك بود.

 

جدایى از ساشا یعنى نابودى من.

 

 با سر درد خوابیدم اما تمام شب رو كابوس دیدم. با تابش نور از خواب بیدار شدم.

 

با یادآورى دیشب دوباره بغض نشست توى گلوم اما باید مى رفتم و به كارهام مى رسیدم. دوشى گرفتم. آماده شدم. از اتاق بیرون اومدم.

 

خدمتكار ها در حال تمیز كارى سالن بودن.

 

سمت آشپزخونه رفتم. دیشب انقدر حالم بد بود كه نفهمیدم شبنم و عمه اش كى رفتن؟ اصلاً مامان و بابا كجا رفتن؟

 

با ورودم به آشپزخونه و دیدن عایشه و بارما همراه مامان بابا لبخندى زدم. مامان از روى صندلى بلند شد. اومد سمتم و آروم بغلم كرد گفت:

 

-حالت خوبه عزیزم؟

 

-بهترم.

 

-بیا صبحونه ات رو بخور.

 

روى صندلى نشستم كه بارما گفت:

 

-دارى مى رى شركت؟

 

لقمه اى كه مامان آماده كرده بود رو از دستش گرفتم.

 

-باید برم.

 

-خوبه، بذار آماده بشم.

 

-نیازى نیست.

 

اخمى كرد.

 

-اون دیگه به من مربوط میشه.

 

و از آشپزخونه بیرون رفت.

 

-ویدیا، بابا …

 

-جانم بابا؟

 

-خودت رو خسته نكن بابا.

 

لبخندى زدم.

 

-چشم اما باید كارهاى نیمه تمام رو تمام كنم. بعدش استراحت مى كنم.

 

بابا لبخندى زد كه احساس كردم لبخندش غم داره.

 

-من و مادرت میریم خونه، تو همراه ما نمیاى؟

 

-ببخشید بابا اما الان نه!

 

مامان دستم رو نرم فشرد گفت:

 

-من بهت افتخار مى كنم اما باید شبى كه برات مهمونى مى گیرم بیاى. میخوام به همه ثابت كنم دختر ما مایه ى افتخار ماست!

 

رمان ویدیا, [۰۵.۰۸.۱۷ ۱۷:۳۲]

#پارت_۴۱۲

 

لبخندى زدم و گونه ى مامان رو بوسیدم.

 

-هر كارى دوست دارى بكن.

 

از روى صندلى بلند شدم. بارما آماده تو چهارچوب در نمایان شد گفت:

 

-من آماده ام.

 

سرى تكون دادم. عایشه رفت سمت بارما و گونه اش رو بوسید. لبخندى روى لبهام نشست از محبت این زن و شوهر.

 

خوشبختى حق بارما بود. دستم و دور بازوى بارما حلقه كردم گفتم:

 

-عایشه عزیزم، نمى خورمش. اجازه مى فرمائید ما بریم؟

 

آروم به بازوم زد. از مامان بابا خداحافظى كردم و همراه بارما از ساختمون بیرون اومدیم.

 

راننده در و باز كرد. بارما كنار در ماشین ایستاد.

 

سوار شدم و بارما كنارم قرار گرفت. ماشین از خونه بیرون اومد. نگاهم رو به خیابونها دوختم كه بارما گفت:

 

-حالت خوبه؟

 

بدون اینكه نگاهم رو از بیرون بگیرم لب زدم:

 

-خودمم نمیدونم حالم چطوره. فقط اینو مى دونم اگر ساشا نباشه یه مرده ى متحركم. من بدون ساشا مى میرم.

 

بارما آروم پشت دستم و نوازش كرد گفت:

 

-درست میشه. شاید هنوز وقتش نرسیده تا به عشقت برسى؛ میدونى، عشق واقعى تاوان داره. اون موقع است كه قدرشو میدونى.

 

شونه اى به معنى ندونستن بالا دادم. ماشین كنار ساختمون شركت نگهداشت.

 

دوباره استرس چنگ انداخت به قلبم و سرانگشتام سرد شد.

 

از ماشین پیاده شدم. بارما هم همراهم شد.

 

خواستم وارد شركت بشم كه نگهبان دستش و روى در گذاشت گفت:

 

-آقاى زرین گفتن شما حق ورود ندارین!

 

رمان ویدیا, [۰۵.۰۸.۱۷ ۱۷:۳۲]

#پارت_۴۱۳

 

دست به سینه شدم گفتم:

 

-از كى تا حالا رئیس یه شركت نمى تونه وارد شركت خودش بشه؟

 

-خانم من مأمورم. آقاى زرین گفتن شما رو راه ندم.

 

بارما خیلى جدى گفت:

 

-حواست باشه با خانم چطورى دارى صحبت مى كنى … فردا از كار بیكار نشى!!

 

مرد مردد نگاهى به ما انداخت كه گفتم:

 

-ببین پدر جون خودت رو بد نكن. آقاى زرین ورشكست شده و به زودى باید شركت رو ترك كنه، پس خودت رو از نون خوردن ننداز!

 

نگهبان از در كمى فاصله گرفت. با گام هاى بلند و محكم وارد شركت شدم.

 

صداى پاشنه ى كفشهام توى فضا انعكاس میداد و با هر قدمى كه برمیداشتم، صداى تق تق كفش هام باعث توجه اطرافیانم مى شد.

 

شاهو از اتاقش بیرون اومد. با دیدنم عصبى گفت:

 

-كى اینو اینجا راه داده؟!

 

با دو گام بلند رو به روش قرار گرفتم گفتم:

 

-اول اینكه این اسم داره. دوم اینكه ظاهراً یادتون رفته تمام سهام این شركت به اسم منه!

 

لحظه اى حس كردم رنگ از صورتش پرید و دست و پاش رو گم كرد. پوزخندى زدم.

 

سرم و بردم جلو با تن صداى آرومى لب زدم:

 

-چیه آقا، فكر كردى بدون سند میام جلو؟ تا جلوى تمام كارمندات با بى آبرویى پرتت نكردم خودت برو.

 

چرخیدم و رو كردم به كارمندایى كه ایستاده بودن و ما رو نگاه مى كردن.

 

-چیه؟ چى رو نگاه مى كنید؟ نمایش تموم شد؛ برید به كارتون برسید اگرم دوست ندارین تو اتاقم منتظر استعفانامتون هستم.

 

تنه اى به شاهو كه هنوز ایستاده بود زدم.

 

-شمام بهتره برید خونه و اونجا رو….

 

رمان ویدیا, [۰۵.۰۸.۱۷ ۱۷:۳۲]

#پارت_۴۱۴

 

بهتره برید و  عمارت رو هم تخلیه كنید. مى خوام بیام عمارتم زندگى كنم.

 

و سمت اتاق رفتم. بارما همراهم وارد اتاق شد گفت:

 

-خوشم اومد؛ تمام كارهات حساب شده است!

 

كیفم رو روى میز گذاشتم.

 

-من این خانواده رو مى شناسم. بدون دلیل و مدرك دستت به هیچ كجا بند نیست.

 

-حالا واقعاً میخواى از خونشون بیرونشون كنى؟

 

-آره چون هیچ حس پشیمونى از كارهاشون نمى بینم و همین من و جرى تر مى كنه تا این خانواده رو با خاك یكسان كنم.

 

بارما شونه اى بالا داد و روى مبل نشست.

 

-ساشا نبود؟

 

با آوردن اسم ساشا دوباره غم نشست توى دلم. نفسم رو كلافه بیرون دادم. بارما از جاش بلند شد.

 

-میرم یه سر و گوش توى شركت آب بدم ببینم چه خبره!

 

با رفتن بارما از اتاق روى صندلى نشستم. نگاهم رو به رو به روم دوختم.

 

نمیدونم چرا هیچ حس خوبى از اینكه از تك تك خانواده ى زرین انتقام گرفتم نداشتم!

 

فكر مى كردم اگر از خانواده ى زرین انتقام بگیرم خوشحال میشم اما حالا كه انتقام گرفتم فقط دلم مى خواد ساشا رو داشته باشم.

 

وجود این مرد عجیب آرامش بخشه؛

 

با یادآورى آغوش گرمش چشم هام رو بستم و قلبم زیر و رو شد. چند دقیقه بعد بارما وارد اتاق شد.

 

سؤالى نگاهش كردم.

 

-شاهو مثل اینكه دنبال راهیه تا تو رو زمین بزنه و اما ساشا؛ انگار نیومده! این مرد خیلى عجیبه.

برعكس شاهو كه كارهاش و با هارت و پورت و زور جلو مى بره، ساشا با آرامش كامل این كار و مى كنه.

 

رمان ویدیا, [۰۵.۰۸.۱۷ ۱۷:۳۲]

#پارت_۴۱۵

 

-همین سكوتش من و مى ترسونه. الان باید اینجا باشه اما معلوم نیست كجاست! راستى باید بریم و عمارت رو تحویل بگیریم.

 

-یعنى میخواى اونا رو از خونه بیرون كنى؟

 

-بله، اون عمارت مال منه.

 

بارما سرى تكون داد. از اتاق بیرون رفتم و دورى تو شركت زدم. صدا از هیچ كسى در نمى اومد و همه مشغول كار بودن.

 

بعد از پایان كار همراه بارما به سمت عمارت شاهى رفتیم. هرچى به اون عمارت نفرین شده نزدیك مى شدم ترس و استرسم بیشتر مى شد و دلهره به دلم چنگ مى زد.

 

ماشین كنار عمارت ایستاد. همراه بارما از ماشین پیاده شدیم. بارما سمت در عمارت رفت و زنگ رو فشرد. كنار بارما ایستادم. صداى زنى تو آیفون پیچید:

 

-بله؟

 

-لطفاً در و باز كنید.

 

-شما؟

 

-در و باز كنید.

 

در با صداى تقى باز شد. بارما در و كمى هول داد گفت:

 

-بفرما.

 

پا تو حیاط عمارت گذاشتم. بارما پشت سرم وارد حیاط شد و در و پشت سرش بست. در عمارت باز شد و بهراد همراه خانم بزرگ روى پله هاى ورودى عمارت نمایان شدن.

 

اخمى روى صورت خانم بزرگ بود اما بهراد مثل ساشا خونسرد بود. خانم بزرگ با دیدنمون با تحكم گفت:

 

-تو با اجازه ى كى پا تو عمارت من گذاشتى؟!

 

-سلام خانم بزرگ. چرا انقدر عصبى؟ منم عروست هستم و همسر ساشا.

 

-ساشا زنى نداره و در حال حاضر داره كارهاى طلاق رو انجام میده، پس بهتره تورت رو جاى دیگه اى پهن كنى.

 

از اینكه فهمیدم ساشا براى كارهاى طلاق رفته بود واقعاً ناراحت شدم. پوزخندى زدم گفتم:

 

-من اگر وارد زندگى ساشا شدم فقط بخاطر انتقام بود و حالا به تمام خواسته هام رسیدم.

 

رمان ویدیا, [۰۵.۰۸.۱۷ ۱۷:۳۲]

#پارت_۴۱۶

 

خانم بزرگ دندون قروچه اى كرد گفت:

 

-تو دختره ى پاپتى كارت به جایى رسیده كه براى من و نوه هام خط و نشون بكشى؟

 

دست به سینه شدم. پوزخندى زدم.

 

-اشتباه مى كنید خانم بزرگ عزیز … من خط و نشون نمى كشم بلكه عمل مى كنم و این خونه و اون شركت مال منه و اگر سند مى خواین زنگ بزنم وكیلم براتون بیاره تا بدونید كه تمام اموال زرین مصادره شده.

 

بهراد نگاهم كرد گفت:

 

-چرا این كار و با ما مى كنى ویدیا؟

 

پوزخند تلخى زدم گفتم:

 

-یادته اون روزهایى كه اشك ریختم و گریه كردم گفتم من مقصر نیستم و بى گناهم؟؟ كدومتون حرفم رو باور كردین؟ تو چى میدونى این یكسالى كه از ایران رفتم چطور زندگى كردم؟

تو هیچى نمیدونى و هنوزم كه هنوزه وجدانتون بیدار نشده و دوباره من مقصر تمام اتفاقات هستم.

 

بهراد سرى از تأسف تكون داد گفت:

 

-اما ساشا عاشقت بود.

 

-منم …

 

تا اومدم ادامه بدم كه صداى ساشا باعث شد سكوت كنم.

 

-كى گفته من عاشق این خانمم؟ اشتباه نكن بهراد، من هیچ حسى نسبت به این زن ندارم. من اصلاً این زن رو نمى شناسم!

 

سر بلند كردم و نگاهم به نگاه سرد ساشا گره خورد. با دیدن سردى نگاهش احساس كردم تمام پل هایى كه براى رسیدن به ساشا درست كرده بودم خراب شد.

 

نگاهش رو از نگاهم گرفت گفت:

 

-خانم آریا یك هفته به بنده مهلت بدین تا عمارتتون رو ترك كنیم. ببخشید كه تعارف نمى كنیم تا بیایید داخل.

 

دستاشو روى شونه ى خانم بزرگ گذاشت. قلبم هزار تیكه شد.

 

باورم شد كه ساشا هیچ علاقه اى به من نداره.

 

رمان ویدیا, [۰۵.۰۸.۱۷ ۱۷:۳۲]

#پارت_۴۱۷

 

دست گرم بارما روى شونه ام نشست و صداى آرامش بخشش كنار گوشم كه گفت:

 

-ویدیا، بریم عزیزم.

 

لبم رو گاز گرفتم و چرخیدم  با بارما هم گام شدم. اما پاهام تحمل سنگینى وزنم رو نداشت.

 

با هر قدمى كه برمیداشتم احساس مى كردم فرسنگ ها از ساشا دارم فاصله مى گیرم.

 

من اینو نمى خواستم،اینكه بخوام ساشا رو از دست بدم. فقط مى خواستم به اونایى كه با آبروم بازى كردن بفهمونم من پاك بودم و شما اشتباه مى كردین.

 

نفسم رو بیرون دادم تا بغضم نشكنه و اشكم رسوام نكنه. تا خونه هر دو سكوت كرده بودیم.

 

چند روزى از رفتن به عمارت میگذره و این مدت كارم شده رفتن به شركت و برگشتن به اتاقم.

 

دلم براى ساشا و گرمى آغوشش پر مى كشه اما میدونم ساشا دیگه مال من نیست.

 

مجله ى هفته رو از روى میز برداشتم. نگاهى به تیتر اول مجله انداختم كه نوشته بود “مصادره ى اموال خاندان زرین و اعلام ورشكستگى این شركت بزرگ …”

 

كلافه مجله رو پرت كردم. از روزى كه ورشكستگى براى شركت هاى خانواده ى زرین اعلام كردم انگار تمام مجلات و روزنامه ها پر شد از این تیتر.

 

در اتاق باز شد. عایشه وارد اتاق شد. سؤالى نگاهش كردم كه گفت:

 

-تو نمیخواى آماده بشى؟!

 

-براى چى؟

 

-اخمى كرد گفت:

 

-مثلاً مادرت براى برگشت تو امشب جشن گرفته و تو هنوز اینجا نشستى!

 

با یادآورى اینكه مامان با چه ذوقى جشن گرفته از جام بلند شدم و سمت حموم رفتم.

 

-عایشه عزیزم، تا یه دوش مى گیرم تو با سلیقه ى خودت برام لباس انتخاب كن.

 

عایشه خندید و تنبلى نثارم كرد. وارد حموم شدم و لباسم رو كندم و زیر دوش ایستادم. چشم هام رو بستم اما چهره ى ساشا …

 

رمان ویدیا, [۰۵.۰۸.۱۷ ۱۷:۳۲]

#پارت_۴۱۸

 

با مجسم شدن چهره ى ساشا بغض تو گلوم چنگ زد و دلم براش تنگ شد.

 

حوله پوشیده از حموم بیرون اومدم. عایشه روى تخت برام لباس گذاشته بود.

 

نم موهام رو گرفتم و لباس هام رو پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم. عایشه و بارما آماده منتظرم بودن. با هم از خونه خارج شدیم.

 

از رویارویى با فامیل و راجب اینكه چرا چهره ام عوض شده كمى برام دشوار بود.

 

ماشین كنار خونه نگهداشت. پیاده شدم و همراه عایشه و بارما سمت در حیاط رفتیم.

 

وارد حیاط شدیم. دو تا نگهبان كنار در ایستاده بودن.

 

مامان بابا با دیدنمون به استقبالمون اومدن. مامان گرم بغلم كرد و همین آغوش مادرانه اش كافى بود تا آروم بشم.

 

مهمون ها كم كم از راه رسیدن.

 

همه در نگاه اول وقتى خودم رو معرفى مى كردم تعجب مى كردن. بهشون حق میدادم اما بالاخره با اومدن آخرین مهمون ها راحت شدم از معارفه.

 

مهمونى تا پاسی از  شب ادامه داشت. كم كم داشتم خسته میشدم. آخرهاى شب مهمون ها قصد رفتن كردن.

 

نفسم رو آسوده بیرون دادم. عایشه و بارما اومدن سمتم. بارما گفت:

 

-ما بریم … تو كه فكر نكنم بیاى!

 

-نه، شب رو اینجا مى مونم.

 

بارما لبخندى زد.

 

-كار خوبى مى كنى. مراقب خودت باش.

 

چشم هام رو به معنى باشه روى هم گذاشتم. بارما و عایشه با بابا و مامان خداحافظى كردن و رفتن. نگاهى به سالن كه بهم ریخته بود انداختم.

 

ماه پرى دستشو دور بازوم حلقه كرد گفت:

 

-چه خوشحالم كه اینجائى. نمیدونى بى خبرى و نبودنت چقدر برامون سخت بود.

 

دستم و نرم روى دستش گذاشتم.

 

رمان ویدیا, [۰۵.۰۸.۱۷ ۱۷:۳۲]

#پارت_۴۱۹

 

تا دم دم هاى صبح كنار مامان بابا نشستم و از هر درى حرف زدیم. شادى تو چهره ى مامان بابا باعث مى شد تا حس آرامش كنم.

 

یك هفته اى كه ساشا قرار بود خونه رو تخلیه كنه گذشته بود.

 

هوا تاریك شده بود و باران به شدت مى بارید. توى دفتر نشسته بودم و تمام كاركنان رفته بودن. احساس كردم صدایى از سالن شركت اومد.

 

از روى صندلى بلند شدم و آروم سمت در اتاق رفتم. قلبم از ترس محكم مى كوبید. مى ترسیدم دزد باشه.

 

تا اومدم در اتاق و باز كنم در به شدت باز شد و چون یهوئى بود دستگیره محكم به شكمم خورد و چند قدمى به عقب رفتم.

 

ترسیده دستم و روى شكمم گذاشتم. سر بلند كردم كه نگاهم به شاهو افتاد.

 

لحظه اى از ترس ته دلم خالى شد. پوزخندى زد گفت:

 

-سلام خانم زرنگ. فكر كردى همین طورى ولت مى كنم؟

 

با صدایى كه سعى داشتم نلرزه گفتم:

 

-تو با اجازه ى كى وارد شركت من شدى؟

 

با دو گام بلند رو به روم قرار گرفت گفت:

 

-فكر كردى براى من كارى داره وارد شركتى بشم كه یه زمانى تمام چاله چوله هاش رو بلد بودم.

 

-دارى میگى یه زمانى مال تو بوده، الان دیگه مال منه … مى فهمى؟

 

دستم و آوردم بالا و سمت در اتاق گرفتم.

 

-برو بیرون.

 

مچ دستم رو گرفت و پیچید. از پشت توى بغلش بودم و فشار انگشت هاش روى مچ دستم آزاردهنده بود.

 

گرمى نفس هاش كنار گوشم باعث شده بود استرس بگیرم. با صداى بمى كنار گوشم لب زد:

 

-یادت كه نرفته … من همون شاهو هستم. همونى كه مثل سگ ازش حساب مى بردى. فكر كردى به این راحتیا تسلیم میشم و تمام اموال…

 

رمان ویدیا, [۰۵.۰۸.۱۷ ۱۷:۳۲]

#پارت_۴۲۰

 

 عصبی کنار گوشم غرید :  فکر کردی به راحتی تمام ثروت پدریم رو دو دستى به تو میدم؟

 

-نیاز نیست بدین، تمام اموال مصادره شده و مال منه.

 

دستم و ول كرد و هولم داد. چند قدمى به عقب رفتم. اومد سمتم و محكم از چونه ام گرفت.

 

فشارى به چونه ام آورد. از درد اخم هام توى هم رفت.

 

-دختره ى عوضى، حقت بود مى كشتمت. یا تمام اموال رو برمى گردونى یا خودم همین جا كارت رو تموم مى كنم.

 

پوزخندى زدم.

 

-بدبخت تو باختى. نه خانواده اى نه زنى نه اموالى؛ تو یه بدبخت بیچاره بیشتر نیستى!

 

انگار حرفام براش سنگین بود. كشیده اى به صورتم زد. از درد لحظه اى احساس كردم پرده ى گوشم پاره شد.

 

از پشت موهام و گرفت و به سمت خودش كشید. دستم و روى سرم گذاشتم تا درد و سوزشش رو كم تر احساس كنم.

 

نفس زنان گفت:

 

-آدمت مى كنم.

 

از حرفش قهقهه اى سر دادم گفتم:

 

-هیچ غلطى نمیتونى بكنى.

 

موهامو بیشتر كشید گفت:

 

-تو اون روى سگ من رو دیدى.

 

-در اینكه تو سگى شكى ندارم اما منم دیگه اون ویدیاى بدبخت تو سرخور نیستم.

 

-اِه ، یعنى الان قوى شدى؟

 

و پرتم كرد. تعادلم رو از دست دادم و محكم زمین خوردم. اومد و تمام وزنش رو روى بدنم انداخت. گفت:

 

-آخه تو الان زن برادرم هستى … نچ نچ.

 

اومدم تا از جام بلند شم كه دستامو گرفت و خم شد روى صورتم.

 

-چرا همون اول نشناختمت؟ همه اش مى گفتم صدات چقدر آشناست اما حالا كه دقت مى كنم چشم هات همون چشم هاى یكسال و نیم پیشه!

 

رمان ویدیا, [۰۸.۰۸.۱۷ ۰۰:۳۶]

#پارت_۴۲۱

 

-تمام اون یكسال و نیم رو لحظه شمارى كردم تا برگردم. اما الان خیلى خوش حالم چون شماها رو به خاك سیاه نشوندم.

 

فشارى به گلوم آورد.

 

-خفه شو دختره ى عوضى … خفه شو!

 

سرم و محكم به سرامیك هاى كف اتاق كوبید. خون جلوى چشم هاش و گرفته بود و به شدت سرم رو به زمین مى كوبید.

 

دستم و روى دستش گذاشتم و فشارى به دستش آوردم تا ازم فاصله بگیره اما شدت ضربه اش انقدر شدید بود كه گرمى خون رو احساس كردم و چشم هام تار شد و دستهام از دور دستهاش شل شد.

 

چشم هاى نیمه بازم رو بهش دوختم. نمیدونم چى دید كه هل كرد و بلند شد سمت در اتاق رفت.

 

با بسته شدن در دیگه چیزى نفهمیدم و چشم هام روى هم افتاد.

 

با سوزش و سردرد چشم هام رو باز كردم. با گیجى نگاهى به اطرافم انداختم. اتاق چقدر آشنا بود.

 

چشم هام رو روى هم گذاشتم. با یادآورى اتفاقاتى كه توى شركت افتاد ته دلم خالى شد.

 

نكنه شاهو من و برداشته آورده؟! دستم و آروم روى سرم كشیدم كه باندپیچى شده بود.

 

چشم هام رو باز كردم و نگاهى دوباره به اتاق انداختم.

 

در اتاق باز شد. قلبم از ترس شروع به تپیدن كرد. چشم هام رو بستم تا قیافه ى منحوسش رو نبینم.

 

میدونستم این بار حتماً من و مى كشه چون از شاهو هیچ چیزى بعید نبود.

 

چشم هام رو محكم روى هم فشار دادم كه باعث شد سرم درد بگیره و با صداى ضعیفى آخى گفتم كه صداش باعث شد متعجب چشم هام رو باز كنم.

 

با دیدنش حس كردم تمام آرامش دنیا توى قلبم سرازیر شد. چشم هام از شوق پر از اشك شد و زیر لب زمزمه كردم:

 

رمان ویدیا, [۰۸.۰۸.۱۷ ۰۰:۳۶]

#پارت_۴۲۲

 

زمزمه كردم:

 

-ساشا …

 

ساشا نگاه اخم آلودى بهم انداخت گفت:

 

-حالت خوبه؟

 

پوزخند تلخى زدم. ساشا روى صندلى كنار تخت نشست و دست هاش و روى پاهاش گذاشت و دقیق نگاهم كرد.

 

نگاهم رو به چشم هاش دوختم گفتم:

 

-چطور از خونه ى تو سر درآوردم؟

 

-اومده بودم تا بهت خبر بدم عمارت رو تخلیه كردیم كه غرق تو خون دیدمت. تا اون وقت شب چرا تو شركت موندى؟

 

آهى كشیدم.

 

-خودمم نمیدونم!!

 

-كى باهات این كار و كرده؟

 

-اگه بگم باورت میشه؟

 

چشم هاش رو كمى تنگ كرد گفت:

 

-نگو كار شاهو هست.

 

آروم چشم هام رو به معنى آره روى هم گذاشتم. نم اشك رو زیر پلك هام احساس كردم.

 

ساشا زیر لب چیزى گفت كه متوجه نشدم. سرم درد مى كرد. دلم مى خواست ساشا بغلم كنه و گرمى تنش رو احساس كنم.

 

چقدر از این ضعف خودم در برابر ساشا متنفر بودم. ساشا بلند شد و از اتاق بیرون رفت.

 

صداى بارش باران كه به پنجره ى اتاق مى خورد حالم رو بدتر مى كرد.

 

باید مى رفتم و از شاهو شكایت مى كردم.

 

بعد از چند دقیقه ساشا وارد اتاق شد و سینى اى توى دستش بود. لبه ى تخت نشست.

 

نگاهى به لیوان آب پرتقال و دارویى كه توى سینى بود انداختم. قرص رو كنار لبم گرفت. قرص رو با آب پرتقال خوردم كه گفت:

 

-دوستم و آوردم خونه، نمیخواستم بیمارستان برم دردسر بشه.

 

سؤالى نگاهش كردم كه عصبى دستى به گردنش كشید گفت:

 

-حدس میزدم كار شاهو باشه.

 

پوزخندى زدم و برخلاف میلم گفتم:

 

-درسته مرده و زنده ى من برات مهم نیست…

 

رمان ویدیا, [۰۸.۰۸.۱۷ ۰۰:۳۶]

#پارت_۴۲۳

 

-از كجا میدونى مهم نیست؟

 

دهنم بسته شد و حرفم روى زبونم موند. شوكه نگاهش كردم. از جاش بلند شد گفت:

 

-من تو رو نشناختم، تو نمى تونستى بگى كى هستى؟ اصلاً میدونى بعد از عقدمون كه چند روز رفتم مسافرت بخاطر تو بود؟ چون یه نفر گفت یه نشونى ازت داره اما من چه ساده بودم كه تو اینجا داشتى من و خانواده ام رو بازى میدادى!

 

باورم نمیشد ساشا من و دوست داشته باشه.

 

-بد كردى ویدیا … نمیگم من و خانواده ام باهات بد نكردیم، چرا ما خیلى در حق تو بدى كردیم اما توام در حق من و عشقم بد كردى مى فهمى؟؟؟

 

-اما … اما من مى ترسیدم از پس زده شدن، از اینكه تو دیگه من و نخواى.

 

با دو گام بلند خودش رو بهم رسوند و دستش رو روى تاج تخت گذاشت و روى صورتم خم شد.

 

كمى سرم و بلند كردم. هر دو خیره ى هم بودیم. ساشا آروم لب زد:

 

-و اینکه  جاى دیگرى تصمیم نگیر… بهتره تا خوب شدنت اینجا بمونى. منم سعى مى كنم تا چند روز آینده عمارت رو خالى كنم و كارهاى طلاق رو انجام بدم.

 

گوشه ى لبم رو به دندون گرفتم. ازم فاصله گرفت و سمت در اتاق رفت كه گفتم:

 

-تو به من علاقه ندارى؟

 

بدون هیچ حرفى اتاق رو ترك كرد.

 

عصبى چشم هام رو روى هم گذاشتم. میدونستم ساشا دیگه اعتماد نمى كنه اما كاش مى فهمید دوستش دارم.

 

با خوردن مسكن ها دوباره خوابم برد. صبح با سردرد دوباره بیدار شدم.

 

آروم از تخت پایین اومدم كه سرم گیج رفت. دستم و لبه ى تخت گذاشتم تا سرگیجه ام آروم بشه.

 

كمى كه حالم بهتر شد از دیوار گرفتم و آروم آروم سمت در اتاق رفتم. كمى ضعف داشتم و احساس گرسنگى مى كردم.

 

رمان ویدیا, [۰۸.۰۸.۱۷ ۰۰:۳۶]

#پارت_۴۲۴

 

در و باز كردم و پا توى سالن گذاشتم. بوى گوشت كبابى باعث شد دلم ضعف بره. آروم آروم سمت آشپزخونه رفتم.

 

با دیدن ساشا كه كنار سینك ظرفشویی ایستاده بود دلم ضعف رفت.

 

به در آشپزخونه تكیه دادم و محوش شدم. نمیدونم از كجا و چطور اما من عاشق این مرد بودم.

 

چرخید و با دیدنم لحظه اى شوكه شد. اخمى كرد گفت:

 

-كى گفت از اتاق بیاى بیرون؟

 

چهره ى مظلومى به خودم گرفتم گفتم:

 

-گرسنه ام بود.

 

-بیا بشین برات جگر كباب كردم.

 

سمت میز آشپزخونه رفتم و روى صندلى نشستم. ساشا بشقابى پر از جگر و با نون تازه روى میز گذاشت.

 

با دیدن جگرها چشمهام برقى زد و تكه اى برداشتم كه ساشا گفت:

 

-دست و صورتت رو شستى؟

 

قیافه ام تو هم رفت و بى میل از روى صندلى بلند شدم. دستامو شستم و صورتم رو از چشمهام به پایین شستم تا باندم خیس نشه.

 

دوباره روى صندلى نشستم و شروع به خوردن كردم.

 

ساشا رو به روم روى صندلى نشست و پا روى پا انداخت. زیر ذره بین نگاهش معذب بودم.

 

آخرین لقمه رو خوردم كه گفت:

 

-هنوز مى خواى از شاهو شكایت كنى؟

 

سر بلند كردم و نگاهم به اون دو گوى همیشه نم دار افتاد.

 

-بله، اون مى خواست منو بكشه!

 

ساشا روى میز خم شد گفت:

 

-اما شاهو از ایران رفت.

 

باورم نمى شد و شوكه نگاهم رو به ساشا دوختم. پوزخندى زدم گفتم:

 

-این و میگى تا من شكایت نكنم؟

 

ابرویى بالا داد گفت:

 

رمان ویدیا, [۰۸.۰۸.۱۷ ۰۰:۳۶]

#پارت_۴۲۵

 

-مهم نیست باور كنى یا نه اما صبح بهراد زنگ زد گفت شاهو دیشب آخر شب به نیویورك پرواز داشته و خیلیم براى رفتن عجله داشته.

 

بغض توى گلوم نشست. با صداى لرزونى گفتم:

 

-اما اون مى خواست منو بكشه … نباید میذاشتى بره!

 

-من هیچ اطلاعى از شاهو نداشتم و بهرادم راجب این قضایا هیچى نمیدونه.

 

سرى تكون دادم و نفسم رو تو سینه حبس كردم و یكدفعه بیرون دادم تا اشكم سرازیر نشه.

 

با نشستن دست ساشا روى دستم متعجب سر بلند كردم. سؤالى نگاهش كردم.

 

دستش و نرم روى دستم كشید گفت:

 

-هنوز مى خواى از ما انتقام بگیرى؟

 

سرم و پایین انداختم و لب پایینم رو به دندون گرفتم كه با صداى بمى گفت:

 

-اون بى صاحابو نكش تو دهنت.

 

سكوت كردم.

 

-ازت سؤال پرسیدم؛ هنوز مى خواى انتقام بگیرى؟ ببین تو موفق شدى و خانواده ى بزرگ زرین از هم پاشید. بهر ام اونطورى، شاهو اونطورى و منم اینطورى.

 

با صداى ضعیفى لب زدم:

 

-اما من نمى خواستم اتفاقى براى تو بیوفته!

 

عصبى از جاش بلند شد و با صدایى كه سعى داشت كنترلش كنه گفت:

 

-دِ آخه لعنتى تو تمام باورهام رو از بین بردى … تو چى میدونى از اون شب لعنتى كه توى مستى تو رو دادم تا امشب یه خواب آروم نداشتم.

یك هفته بعد از رفتنت حافظه ام رو به دست آوردم. كل ایران و دنبالت گشتم اما نبودى! انگار آب شده بودى!!

از شاهو پرسیدم حتى باهاش گلاویز شدم. خانم بزرگ یه سكته ى ناقص و رد كرد.

 

رمان ویدیا, [۱۲.۰۸.۱۷ ۱۹:۰۶]

#پارت_۴۲۶

 

-مجبور شدم با شاهو كنار بیام اما تمام این یكسال و نیم رو دنبالت بودم.

 

پوزخندى زد.

 

-شبى كه بهراد آوردت اینجا وقتى حرف زدى چه ساده لوحانه فكر كردم چقدر این دختر صداش مثل ویدیاى منه اما نمیدونستم تو خود ویدیا هستى؛

نابودم كردى ویدیا …

 

نمیدونستم جوابش رو چى بدم و یا چیكار كنم اما دلم نمى خواست ساشا رو از دست بدم حتى اگه شده غرورم له بشه.

 

از روى صندلى بلند شدم و رو به روش ایستادم.

 

كمى سرم رو بلند كردم تا چهره اش رو واضح ببینم. نگاهم رو به چشمهاش دوختم. لب زدم:

 

-من از روزى كه پناهم دادى و در برابر بدرفتارى خانواده ات ایستادى عاشقت شدم. حتى اون شبى كه جلوى پات زانو زدم و ازت خواهش كردم تنهام نذارى بازم عاشقت بودم.

من هیچ وقت بهت خیانت نكردم. اگر بهت نگفتم ویدیام از طرد شدن مى ترسیدم. توى این یكسالى كه ایران نبودم اما تمام جسم و روحم ایران بود.

من نمى خواستم از تو انتقام بگیرم فقط مى خواستم خانواده ات بدونن من بى گناهم. خانم بزرگ میتونه توى اون عمارت بمونه.

 

-ما صدقه قبول نمى كنیم.

 

-منم صدقه ندادم؛ اون عمارت مال شماست.

 

چرخیدم و سمت در آشپزخونه رفتم. بعد از مكثى زمزمه كردم:

 

-من هنوز عاشقتم ساشا، هنوز هم تنها مردى هستى كه با تك تك سلول هام مى خوامت.

 

قطره ى اشكى روى گونه ام چكید.

 

-اما تصمیم با خودته، اصرارى به ادامه ى زندگى ندارم.

 

از آشپزخونه بیرون اومدم. دلم مى خواست جاى خلوتى بود و هاى هاى …

 

رمان ویدیا, [۱۲.۰۸.۱۷ ۱۹:۰۶]

#پارت_۴۲۷

 

گریه مى كردم. با بهم خوردن در سالن نفسم رو مثل آه بیرون دادم و سرم و روى پشتى مبل گذاشتم.

 

نگاهم رو به سقف دوختم. همه چیز اون طورى كه مى خواستم پیش رفت اما اونى كه مى خواستم مال من نشد!

 

بغضم شكست و اشك هام روى گونه هام جارى شد.

 

قلبم سنگین بود و حال دلم خوب نبود. از اینكه دیگه ساشا رو نداشته باشم و مرد من نباشه دیوونه مى شم.

 

هوا تاریك شده بود اما خبرى از ساشا نبود. دیگه از اومدنش ناامید شده بودم.

 

لباس نداشتم تا بپوشم و برم از طرفى دلم نمى خواست برم. مى خواستم حتى اگه شده براى آخرین بار ببینمش بعد برم.

 

نگاهم رو به بارش برف دوختم. صداى شكستن چوب هاى داخل شومینه سكوت شب رو مى شكست.

 

كوچه خلوت از هر عابرى بود و از آسمون سیاه دونه هاى سفید برف رقص كنان به زمین مى اومد.

 

غرق برف بودم كه صداى چرخیدن كلید تو در لرز به تنم انداخت. جرأت نداشتم برگردم و ببینمش. به سختى سرم رو چرخوندم و زیرچشمى نگاهش كردم.

 

برف روى پیراهن مردونه اش نشسته بود. چهره اش خسته به نظر مى رسید. آروم سر بلند كردم و نگاهم به چشم هاى سرخش افتاد.

 

دلم براى نم نگاهش پر كشید. هر دو محو هم بودیم بدون حتى پلك زدنى!

 

قدم به قدم بهم نزدیك شد و رو به روم قرار گرفت. حالا فاصله ى بینمون قد یه كف دست بود. سرش رو روى صورتم خم كرد گفت:

 

-هنوز روى حرفت هستى؟

 

لبم رو با زبون خیس كردم و با صداى نرمى گفتم:

 

-كدوم حرفم؟

 

چشم هاش رو به چشم هام دوخت.

 

رمان ویدیا, [۱۲.۰۸.۱۷ ۱۹:۰۶]

#پارت_۴۲۸

 

-اینكه عاشقم هستى، هنوزم عاشقمى؟

 

پلكى زدم و قطره اشكم سمجانه روى گونه ام سر خورد. لب زدم:

 

-من همیشه عاشقتم.

 

یهو كشیده شدم توى آغوشش. دستشو دورم حلقه كرد.

 

دستهام و محكم دور كمرش حلقه كردم. نفس هاى گرمش روى گردنم مى خورد و منو به این باور مى رسوند خواب نیست و حقیقته.

 

زمزمه كردم:

 

-دوستت دارم ساشا.

 

صداى ساشا بم و مردونه كنار گوشم بلند شد.

 

-منم دوستت دارم. از كى و كجا عاشقت شدم نمیدونم اما این و مى دونم نبودنت مرگ تدریجیه براى من. تو هواى منى، نباشى از بى نفسى مى میرم.

 

دستهاش رو روى بازوهام گذاشت و كمى از خودش دورم كرد. نگاهش رو به چشم هام دوخت گفت:

 

-فكرات رو بكن … بدون انتقام، بدون دشمنى؛ فقط من، فقط تو! من جز این خونه چیزه دیگه اى ندارم اگر من و میخواى باید از همین الان و همین لحظه بخواى.

گذشته باید تو گذشته بمونه. نمیگم با خانواده ام خوب باش فقط مى خوام بدون دغدغه عاشقم باشى.

 

با صداى بغض دارى گفتم:

 

-یعنى باورم بشه براى همیشه دارمت؟!

 

پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند گفت:

 

-آره حقیقت داره. شاید لازم بود این سختى رو هر دو رد كنیم تا بیشتر قدر همو بدونیم.

 

لبخندى روى لبم نشست. لبامو غنچه كردم تا ببوسمش كه خندید و سرم رو آروم روى سینه اش گذاشت.

 

ترسیدم نكنه ساشا هنوز خوب نشده كه صداى بمش كه چاشنى خنده داشت بلند شد.

 

-بهتره بهش فكر نكنى، الان دارم مراعات بیماریتو مى كنم.

 

رمان ویدیا, [۱۲.۰۸.۱۷ ۱۹:۰۶]

#پارت_۴۲۹

 

شوكه سر بلند كردم. نتونستم حرفم رو نزنم گفتم:

 

-یعنى تو خوب شدى؟

 

چشم هاش رو روى هم گذاشت به معنى آره. گفت:

 

-این یكسال و نیم من و زندگیم رو خیلى تغییر داد. بعد از نبودنت دیگه لب به مشروب نزدم. با كمك بهراد دنبال درمانم رفتم و یكسال كامل دارو مصرف كردم.

 

آروم روى موهام رو بوسید. زمزمه كرد:

 

-داشتنت رو مدیون بهرادم.

 

روى سینه اش رو بوسیدم. هنوز باورم نمى شد كه ساشا رو دارم.

 

حالا مى فهمم بعد از هر سختى آسانى هست و چه شیرینه پاداش صبورى هام داشتن ساشا شد.

 

مردى كه با دیدنش و لمس تنش ضربان قلبم بالا میره. شاید نتونم به این زودى ها با خانواده اش كنار بیام اما وجود ساشا یعنى آرامش.

 

-خانم خانماى من یه بوس به من میده؟

 

سرم و بلند كردم كه ساشا آروم سرش و خم كرد و لب هاش رو نرم روى لب هام گذاشت.

 

 با حس گرمى لبهاش چشم هام بسته شد و لب هامون عشق بینمون رو بهم وصل كرد.

 

غرق بوسه ى ساشا بودم كه نرم دستش رو زیر لبم كشید گفت:

 

-تو دیوانه كننده اى …. عاشق مستى اون دو شبت بودم اما دلم نمى خواست تو مستى باهات باشم.

میدونم سختى زیاد كشیدى اما منم از نبودنت نابود شدم و مثل یك مرده متحرك بودم. اما خدا رو شكر مى كنم حالا دارمت و تو فقط مال منى.

 

آروم دست انداخت زیر زانوهام و روى دست هاش بلندم كرد. دستم و دور گردنش حلقه كردم گفتم:

 

-ساشا چى شد نظرت عوض شد؟ تو كه …

 

نذاشت ادامه بدم و اخمى كرد گفت:

 

-اون تنبیه ها لازم بود!

 

رمان ویدیا, [۱۲.۰۸.۱۷ ۱۹:۰۶]

#پارت_۴۳۰

 

چشم هام از تعجب گرد شد. ناباور گفتم:

 

-یعنى تمام این مدت داشتى اذیتم مى كردى؟

 

آهى كشید.

 

-نه، فقط مى خواستم به عشق و دوست داشتنمون اطمینان پیدا كنم. دلم مى خواست بدون هیچ كدورتى با هم باشیم.

تو نمى دونى وقتى اومدم شركت و تو رو غرق به خون دیدم چه حالى داشتم! قسم خوردم خوب بشى نذارم آب تو دلت تكون بخوره.

 

پیشونیم رو بوسید.

 

-دیگه اجازه نمیدم كسى اذیتت كنه، تو من و دارى.

 

لبخندى زدم و سرم رو روى سینه اش گذاشتم. ضربان آروم قلبش زیر گوشم ریتم زندگیم بود.

 

زیر لب زمزمه كردم:

 

-خدایا شكرت كه پاداشم رو دادى …

 

حالا می تونستم بدون استرس و در ارامش کنار مردی که دوستش داشتم زندگی کنم

شاید سختی زیاد کشیدم و جوونیم رفت اما ارزش این و داشت که به عشق واقعی برسم

میدونم خدا جای حق هست و شاهو حتما تقاص کارهاش رو پس میده.

از حالا دلم می خواد فقط زندگی کنم …

با گرمی لبهای ساشا روی لبم و دستهای داغش

قلبم ضربان گرفت و از س یکی شدن با ساشا

ته دلم خالی شد و چنگی به بازوش زدم .چشم هام رو بستم و …..

 

 زندگی جدیدم رو آغاز کردم…..

 

“مـ.ـ.ــن”

برگشت به پارت قبل

رفتن به جلد دوم رمان ویدیا و اسپاکو کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن