رمان حکم اجباری پارت۳

رمان حکم اجباری

جهت مشاهده به تریب پارت اول تا اخر رمان حکم اجباری وارد شوید

یه نگاه به یلدا انداختم ببینم در چه حاله، اخه داشتم سخن رانی می کردم وقت نمی شد بهش نگاه کنم ؛که دیدم یلدا خانوم دلش و گرفته و داره ریسه می ره…

#پارت۱۴

)یلدا(

ازدست سخن رانی متینامرده بودم ازخنده.
تقریبامی شه گفت ازوقتی راشادمرد،من درست وحسابی وازته دل نخندیدم.
تشبیه بردیابه اقای بربری که دیگه هیچی.
این دختر اعجوبه ایه واسه خودش.
یکم دیگه باهم حرف زدیم ودردودل کردیم تااین که باپیشنهادمتینابه فکرفرورفتم.

متینا:می گم یلدا،فعلاکه وضعیت طبقه ی پایین خط قرمزه,بیافیلم ببینیم,من قبل این که بیام این جا،یه عالمه فیلم ترسناک گرفتم تاحوصلمون سرنره.

_ولی اخه شام نخوردیم که.
متینا:والاباچیزی که من ازاین قوم ظالمین دیدم بهمون کوفتم نمیدن چهارتامشت ولگدم حوالمون می کنن.

_باشه پس بزارفیلم ببینیم.

لب تابش وازداخل کولش دراوردوباplayکردن فیلمی روی تخت نشستیم وبه صفحه ی مانیتورخیره شدیم.

این فیلمه هنوزاولشه مابهم چسبیدیم ازترسمون به اخرش برسه خدابخیرکنه.
تقریباوسطای فیلم بودکه باحلقه شدن پاهای اجنه به دورگردن دختری که وسط قبرستون داشت برای خودش سلفی می گرفت ،هم زمان بامتیناجیغ بلندی کشیدیم ولب تاب وپرت کردیم اون ور و هرکدوم یه بالشت گرفتیم توی بغلمون.

همون جاتقه ای به دراتاقم خوردکه باعث شدجیغ بلنددیگه ای بکشیم.
اماجیغ ماباصدای زهراخانوم خدمتکارخونه خفه شد:خانوم جان حالتون خوبه؟چراجیغ می زنین؟چیزی شده؟

باخودم فکر کردم اگه بگم فیلم ترسناک می دیدیم پس فردابرامون دست می گیرن وازاینی که هستیم سوژه ترمی شیم برای همین گفتم:نه زهراخانوم چیزی نشده سوسک دیدیم.

زهراخانوم:خانوم جان خب دروبازکنین بکشمش.

متیناباحرص گفت:نه زهراخانوم شمابفرمایین برین بخوابین این سوسکه هم خسته می شه می ره,البته اگه دادوفریادشمابقیشون و بیدارنکرده باشه.

طفلی زهراخانوم هم چشمی گفت وازاتاق دورشد.

دیگه جرعت دیدن بقیه ی فیلم ونداشتیم برای همین لب تاب وخاموش کردیم وباهم روی تخت خوابیدیم.

یک ساعتی گذشته بودکه هم چشمای من بازبودهم چشمای متینا.
_به چی فکرمی کنی؟
متینا:به این که ازترس دارم توی شلوارم شکوفه میزنم گوله گوله.

خنده ی کوتاهی کردم وگفتم:به نظرت اخراین داستان چی می شه؟

متینا:هیچی دیگه کلاغه به خونش نمی رسه اینم پرسیدن داره؟
باکف دستم زدم روی پیشونیش وگفتم:دلقک کی بودی تو؟من دارم ازخودم حرف می زنمتوازکلاغه می گی؟

متینا:اهان،والامن ازاون خانی که توی طایفه ی مقابل دیدم می تونم بگم که….

همین جورنگاش کردم تاادامه ی حرفش وبگه.
متینا:پدرت درومده.
خفه شویی زیرلب گفتم وپشتم و بهش کردم.

ده مین بعدمتینادرحالی که تخت وباخودش تکون می دادگفت:وویی وویی.
برگشتم سمتش وگفتم:بازچه مرگته؟ متینا:وای یلداداره دستشوییم می ریزه.
_خب پاشوبرو.
متینا:تنهایی که نمی شه.
باچشای گردنگاهش کردم وگفتم:نه الان به بروبچ خبرمی دم اکیپی بریم دلی به دریابزنیم نظرت چیه؟

متینا:نه دیوونه منظورم اینه که می ترسم تنهایی برم توام بیاپشت درسرویس وایساتامن گلاب به روت دست به اب شم.

پوفی کردم وبلندشدم.
تقریباربع ساعتی گذشته بودومتیناخانوم داشت توی دستشویی برای خودش اوازمی خوند.

لگدی به درزدم وگفتم:متیناتوهمون جاباش برات صبحانه روهم همون جامی فرستم حالاکه ان قدرازسرویس خوشت اومده.

باذوق دردستشویی روبازکردوگفت:وای یلدادستشوییه اینااندازه ی اشپزخونه ی ماستا.

نیشگونی ازبازوش گرفتم وبعدش رفتیم که بخوابیم.
خداروشکراین دفعه خوابش برد.

بایدمتیناروزودمی فرستادم بره تهران تااین حکم اجباری دامن گیراونم نشه.
یکم به اینده ی نامعلومم فکرکردم وبعدش نفهمیدم که کی خوابم بردوکی….

#پارت۱۵

وقتی ازخواب بیدارشدم،متوجه شدم که متیناکنارم نیست.
حتمارفته توی باغ هوابخوره.
احساس می کردم حالم خیلی بده،دیروزکه صبحانم فقط یک لیوان ابمیوه بود،ظهرم که خوابیدم وناهارنخوردم ،شبم که متینااومدوازترسمون ازاتاق بیرون نرفتیم.
بابی حالی رفتم سمت سرویس بهداشتی وبعدشستن دست وصورتم، موهام وبالاجمع کردم وباپوشیدن یک دست دیگه ی لباس مشکی به سمت باغ رفتم.

خانومای خونه هرکدوم مشغول به کاری بودن وتوجهی به من نداشتن.

به ساعت مچیم نگاهی انداختم.
ساعت۸:۲۰دقیقه رونشون می داد.
رفتم پشت خونه که دیدم متیناروی چمنادرازکشیده وداره اوازمی خونه.
برگشتم سمت پنجره ای که روبه باغ بودونگاه کردم که دیدم چندتاازخانما ازجمله مامان راشادپشت پنجره ایستادن ودارن باقیافه ای درهم به متینانگاه می کنن.

رفتم سمت متیناواروم طوری که اونانشنون گفتم:متینا…متیناباتوام.

چشاشوبازکردوگفت:به، سلام چشم ابی من چه خبرازاین طرفا؟

همون طوراروم گفتم:متیناچرت وپرت نگوپاشوبریم یه جای دیگه ایناپشت پنجره ان دارن مارودیدمی زنن.

نیشش و بازکردواروم گفت:عه؟پس اومدن.
باگنگی گفتم:منظورت چیه؟
دستم وگرفت وچنان سمت خودش کشیدکه روی چمناپرت شدم.
متیناباصدای بلندگفت:وایی یلداراست می گی؟توام ازاین پیرپاتالا که فقط ورور غیبت می کنن وباچشاشون می خوان تیت وپرت کنن بدت میاد؟اه اه والاحق داری,منم حالم ازشون بهم می خوره ایکبیریای دهاتی.

چشام زدبیرون وگفتم:متیناچی داری می گی؟دارن نگامون می کنن.
متیناهم اروم گفت:می دونم بابا ازاون موقع هم که شعرمی خوندم داشتم قاطی شعرام به جدواباد راشادفحش می دادم که متوجه بشن دفعه ی دیگه فوضولی نکنن.

خنده ی بلندی کردم وگفتم:ازدست تو،پاشوبریم یه چیزی بخوریم,بعدش می خوام برم ازاهالیه روستابپرسم اداب ورسومشون چیه؟کی خانه؟کی حرفش بروبیاداره؟تاشایدبتونم کاری بکنم وجلوی حکمشون باایستم.

باشه ای گفت وباهم به سمت داخل رفتیم ویک راست رفتیم وسرمیزنشستیم.
به محض نشستن ما،مادربزرگ راشاداومدسرمیزنشست وبااخم گفت:خانوم خان حواست وجمع کن این جاشوخی وخنده نداریم حرمت جمع ونگه دارکه داغ دیده ان.
منم بی تفاوت گفتم:خانوم مهران فرعزیز،بایدیاداوری کنم که من به میل خودم این جانیومدم وهرکارکه دلم بخوادمی کنم.داغ دیده؟این خانواده هیچی براشون مهم ترازاداب ورسومشون نیس بعدشمامی گی داغ دیده؟اگه این طوره پدرومادرمن هم داغ دیده ان که بچشون روفرستادن بین شماها،درضمن اون خانی که می گین لیاقت احترام وعزاداری نداره,مشکلی دارین می تونین بابردیاخان حرف بزنین تامن و بفرسته تهران.حالااگه حرفاتون تمومه بفرمایین می خوام بادوستم راحت باشم.

باحرص ازجاش بلندشدوگفت:فکرنمی کردم ان قدربی حیاباشی،ننه بابات بدتربیتت کردن.

باعصبانیت دستم و محکم کوبوندم روی میزومنم بلندشدم تاچشم توی چشم بشیم وبادادگفتم:حرمت خودتون و نگه دارین تا احترام موی سفیدتون روداشته باشم،شماکه دم ازحیاوتربیت خانوادگی می زنی نوه ی خودت چی؟رابطه ی نامشروع داشتن تربیته یاخیانت به همسرعقدیت؟شایدم پچ پچ کردن وپشت سراین واون حرفای نامربوط زدن وتوهین کردن علناجلوی طرف می شه حیاومتانت؟اره؟حدخودتون وبدونین وگرنه همتون وتوی این سیاه چال حکم اجباری می ندازم اوکی؟

باحیرت نظاره گرعصبانیتم بودوبدون هیچ حرفی گذاشت ورفت.
هه…مگه حرفیم داره که بزنه؟شعورتواین طایفه بیدادمیکنه اصلا,ازبزرگ خانواده بگیرتاکوچیکشون.

نشستم وسرم وگرفتم بین دستام.
متینادستش و گذاشت پشتم وگفت:فدات شم یلدایی حرص نخوراینا ارزش ندارن که توخودت و اذیت می کنی،ببین همین چندروزپیش فشارت افتاده بودبازم همین جوری می شیا.
باشه ای گفتم واطمینان دادم بهش که حالم خوبه.
بعدخوردن صبحانه….نه نه،درواقع بعدکوفت کردن صبحانه گوشیامون و ازطبقه ی بالابرداشتیم وازخونه زدیم بیرون تاسرازکارشون دربیاریم ویه سروگوشیم تواون یکی طایفه اب بدیم.

قدم زنان داشتیم به سمت شلوغیه روستامی رفتیم که…

#پارت۱۶

داشتیم قدم زنان راه می فتیم که متیناگفت:یلدامن گشنمه.

_نیم ساعتم ازخوردن صبحانت نگذشته دختر.
متینا:جون توچیزی نخوردم.
_اره،کیک وابمیوه وکره مربا بایه نون کامل چیزی به حساب نمیاد.
متینا:یلداتوکه ان قدربخیل نبودی بیابریم یه سوپری چیزی پیداکنیم چندتاشکلات ولواشک وازاین جورچیزابخریم بزنیم به بدن.

_این جاخیلی پیشرفته باشن بقالی دارن دخترجون جای شکلات ولواشکم بایدنخودوکیشمیش بخری.

متینا:انقدرغرنزن پوستت چروک میشه خانوم دکتربعدکسی نمیادبگیرت.

یهوسرجام ایستادم وقیافم پکرشد.یادش بخیرتوی تهران حرف ماهم بروبیایی داشت برای خودش اماحالا….این و باش می گه هیچ کس نمیادبگیرت،بگوکسی حاضره باتوازدواج کنه؟
متیناوقتی دیدوسط راه ایستادم وبه قیافه ی گرفتم نگاه کردباناراحتی گفت:یلداباورکن نمی خواستم ناراحتت کنم ازدهنم پرید.

این دخترکه گناهی نداشت من زیادی لوس بودم,بالاخره حقیقتیه که نمی شه پنهانش کرد.
دستش و گرفتم وباخودم کشیدمش وگفتم:دیوونه ناراحت چیه؟یالابریم ببینیم می تونیم قاطیه نخودکیشمیشا،پاستیل وشکلاتم پیداکنیم یانه؟

به بقالی رسیدیم وداخل شدیم.پیرمردخوش رو ومهربونی بود.

متینا:سام علیک حاجی.

پیرمردلبخندی زدوگفت:سلام دخترم،اهل این جانیستی نه؟ متینا:ازکجافهمیدی حاجی؟

پیرمرد:دخترم من این موهارو توی اسیاب سفیدنکردم,چی می خوای؟

متینا:آی گفتی حاجی جون،قوربونت هرچی دم دستته بده که دارم هلاک می شم ازگشنگی.

زدم پس کله ی متیناو رو به پیرمردگفتم:حاج اقاشکلات دارین؟ پیرمرد:اره دخترم ازتوی یخچال پشت سرت بردار.
متینا:شماشکلات وتوی یخچال می زارین حاجی؟

پیرمرد:اره دخترم اینجاهواخیلی گرمه.

اهانی گفت وکلش و کردتوی یخچال.
_ببخشیدحاج اقابه دل نگیرین دوست من یکمی شیطونه.
خنده ی مهربونی کردوگفت:نه دخترم،یادجوونیام افتادم,اشکالی نداره.

بعداوردن دخل شکلاتای داخل یخچال توسط متیناحساب کردم که متیناخودش و تاکمرانداخت روی پیشخوان وگفت:حاجی دوست دخترداری؟

باتاکیدمتینایی گفتم که گفت:عه توام که مثل این مامان بزرگاهمش دعوامی کنی.

پیرمرد:نه دخترم من زن دارم.
متینا:پس دوست پسرمن باش.
بعدم نیشش وبازکردوتندتندادامسای روی پیشخوان وکردتوی جیبش.
پیرمردطفلیم فقط ازدست حرکات متینامی خندید.

ازاخرکه دیدم برای این پیرمردبی چاره دست گرفته وول کنم نیست،ازکمرشلوارش گرفتم وبزورکشوندمش بیرون.

درحالی که داشتم به زورمی بردمش دادزد:بازم میام حاجی بابای.

_ببخشیدحاج اقافعلا.
پیرمردهم دستی تکون دادوگفت بسلامت.

_تونمی تونی مثل ادم رفتارکنی نه؟این جاتهران نیست ای بابا.

متینا:او،چه قدرسخت میگ گیری،شوخی کردم دیگه.

_شوخیای توشوخی نیست.
متینا:پس چیه؟
باحرص دنبالش کردم واونم پابه فرارگذاشت.

توی کوچه پس کوچه هادنبال هم می کردیم ومتیناباصدای بلندمی خندیدوگاهی هم که بهش نزدیک می شدم جیغ می زد.

ازیه کوچه ی باریک واردبزرگ راه روستاشدیم که دیدم ماشینی باسرعت داره ازرو به رومون میاد.

جیغی زدم واسم متیناروصداکردم.
راننده سریع پاشوگذاشت روی ترمزوازماشینش پیاده شد.
متیناکه رفت توهپروت وبه هیکل پسره زل زده بود.
حتمااینم جای اون هزارتاشوهریه که توی رویاهاش بودگذاشته.
نیشگونی ازش گرفتم تابه خودش بیاد.
پسر:خانوماحالتون خوبه؟چیزیتون که نشد؟

متینا:دیگه می خواستی چی بشه اقا؟زدی ناکارمون کردی,دیه اش میشه نفری پنج ملیون ردکن بیاد.
وبعدکف دستش و جلوی پسره درازکرد.
پسره:ولی ماشین که بهتون نخورد.
متینا:همین که ترسیدیم خودش یعنی یه جرثقیل از رومون ردشده دیگه.
_خیراقاچیزیمون نشدبفرمایین ایشون یکم مشکل ذهنی دارن وبه متینااشاره کردم.

پسره هم لبخندی زدوگفت:بله مشخصه.
وبااجازه ای گفت وسوارماشینش شدوگازش و گرفت وازمادورشد.

متیناباحرص گفت:من منگلم؟

_دورازجونت.
متینا:پس این چی بودکه به پسره گفتی؟چه قدم روداره راست راست توی چشام نگاه می کنه ومی گه معلومه.

_حرف بی خودنزن وایسادی جلوی پسربدبخت داری چرت وپرت بلغورمی کنی,بیابریم مثلاقراربودازاون یکی طایفه تحقیق کنیم.

یکم غر زدوبعدش به کلی فراموش کرد و دوباره شروع کردبه چرت وپرت گفتن که…

#پارت۱۷

)امیرسام(
با صدای نحس زنگ موبایلم بیدار شدم ؛تا یک روز خسته کننده و تکراری دیگه رو شروع کنم.
با دیدن اسم طرف روی صفحه موبایل جا خوردم؛بردیا بود!ما دوسال پیش باهم کار می کردیم ولی بعدش که دوتاییمون سرمایه جور کردیم ،هر کی راه خودش و رفت و از همون موقع تا به حال ازش خبری نداشتم…

جواب دادم ومنتظر شدم تا حرف بزنه ولی صدایی نمیومد واسه همین قطع کردم.چند ثانیه بعد دوباره
زنگ زد .هم جواب دادم بردیا شروع کرد حرف زدن…
بردیا:علیک سلام حیف نون. آخه این رسمشه بعد سه سال زنگ زدم به جای خوشحال شدن و تحویل گرفتن از بهترین دوستت گوشی رو قطع می کنی روش!؟

این چه قدر پرحرف شده ها! از جذبه بردیا خوشم میومد؛گاهی اوقات اون قدر جدی می شد که منم ازش می ترسیدم چه برسه به دخترا.تو همین فکرا بودم که یهو با صدای داد بردیا به خودم اومدم و گوشی و دومتر دور تََر از خودم گرفتم…

بردیا:با توام!
_سلام بر دوست خشن من چه طوری بی معرفت چه عجب من و آدم حساب کردی زنگ زدی!
بردیا: تو چه قدر خبر گرفتی که من بگیرم؟
_ باشه بابا آروم باش، این جوری پیش بری پسرا هم از دستت فرار می کنن چه برسه دخترا،بابا یکم شُلُ باش.
بردیا:چی باشم!؟
_هیچی داداش بی خیال شو اصلا، بگو ببینم چه خبر شده زنگ زدی بهم!؟
بردیا:اگهی تو دیدم برای فروش جنسات ،منم نیاز به مواد اولیه دارم و گفتم شریک بشم با تو.

_جدی؟این که حرف نداره پسر فقط راه خیلی دوره.
اگه تو راه رفت و برگشت خسته بشم خوابم ببره بعد بمیرم چی؟؟ بردیا:تموم شد؟
_نه….می دونی چه قدر پول بنزین باید بدم؟!تازه اگه….
بردیا:بسه…من یه فکری کردم واسش بیا روستا باهم حرف بزنیم بهت می گم.
_دوره!
بردیا:اصلا…
_باشه باشه من ساعت ۶ شرکتم.
بردیا:منتظرم.

۲ساعت بعد…

بعد از دو ساعت رانندگی رسیدم روستا. من فقط یه بار اومده بودم این جا برای همین چیزی یادم نبود.

از رانندگی با سرعت پایین متنفرم واسه همین سرعتم زیاد بود .گوشیم و درآوردم تا به بردیا زنگ بزنم. دنبال شمارش بودم که وقتی سرم و گرفتم بالا دیدم دو تا دختر دارن از مسیر رد می شن. سریع فرمون و گرفتم به سمت مخالف اونا تا بهشون برخورد نکنم و بعدش پام و ازترس گذاشتم رو ترمز.

وقتی از ماشین پیاده شدم…

#پارت۱۸

وقتی از ماشین پیاده شدم دوتا دخترو دیدم؛فکر کنم مال این اطراف نبودن آخه نه از نظر حجاب به روستاییا می خوردن نه تیپ و قیافه.
وقتی رسیدم شرکت همه اینارو برای بردیا توضیح دادم و هر چه قدر می تونستم از این دوتا دختر بهش گفتم…

در همون حال اخمای بردیا هم بیش تر می شد. تصمیم گرفتم ساکت شم که بردیا گفت:اگه روستایی نبودن پس چی بودن!؟ منم بی اختیار گفتم:داف.

با این حرف من بردیا که انگار به یه چیزی شک کرده بود گفت:می شه مشخصاتشون و بدی!؟
_د نه د.زشته پسرم شما خانی خیر سرت خجالت بکش خان و چه به داف.

بردیا: کم تر حرف بزن امیرسام،احتمالا همون دو تا دختر فضولن معلوم نیست چه فکرایی تو سرشونه.
_کدوم دو تا؟
بردیا: بعدا می گم بهت .خب بعدش چی شد؟

_هیچی دیگه چشمتون داف کولی نبینه، اول که پیاده شدم از ماشین یکیشون این قدر آنالیزم کرد و روم زوم کرده بود که فکر کردم از ترس خودم و خیس کردم .اون یکی ام مثل این همسترای مرده با دهن باز داشت نگام می کرد ،بعدشم اون کولیه رم کرد و شروع کرد حرف زدن که یک کلمه از حرفاشم نفهمیدم .اخرشم دستش و به سمتم دراز کرد که به این که دختره مخش تاب داره ایمان آوردم و فرار و به قرار ترجیح دادم.

و همین طور که می بینید ما در صحت کامل در اختیار آقای خان آقا هستیم.
یه نگاه به بردیا انداختم که دیدم مثل آتشفشان از همه ی سوراخای بدنش داره دود می ده بیرون!
بعد از چند دقیقه سکوت، زبون باز کرد و گفت: آدمشون می کنم این جوری نمی شه دارن با آبروی ما بازی می کنن خداروشکر کسی نمی شناستشون زیاد.
منم مثل این از خدابی خبرا فقط نگاش می کردم.

۱ساعت بعد…
من و بردیا رفتیم به عمارتشون تا اون جا یکم استراحت کنیم و درباره کار حرف بزنیم…

#پارت۱۹

بعد از خوردن ناهار رفتیم تو اتاق کار بردیا تا باهم درباره شراکتمون و مشکلات من برای هم راه شدن دراین راه بابردیا،ازجمله این که راه من خیلی دور می شه، صحبت کنیم.

بردیا:برای این که کارمون راحت بشه تو باید برای یه مدت بیای این جا…
_ ببین بردیا با من از این شوخیا نکن که قلبم طاقتش و نداره.
بردیا: جدی گفتم مگه این جا چشه که شما شهریای لوس ازش بیزارین؟
_ بابا تهران یه عالمه کار دارم من ،خانواده ی نداشتم اون جان،بعدشم خودتم شهری هستی بردی.

بردیابه حالت تمسخر سرش و گرفت بالا و گفت: گفتم شهریای لوس، من لوس نیستم.خانواده!؟
_بله بله خانواده مهم ترین اصل زندگیه.
بردیا: آخ راست می گی بیای این جا کی جواب دوست دخترات و بده.
_عه نگو بردیا جان الان یکی می شنوه فکر می کنه جدی می گی شر می شه.

بردیا: می خوای اسمشون و بزاریم خانواده کسی نفهمه ها؟نظرت چیه؟

می دونستم داره تیکه می ندازه تا منو راضی کنه ،بردیا آدمیه که از نقطه ضعفات بر علیه خودت استفاده می کنه .ولی منم کم نیاوردم یه لبخندی زدم و گفتم: آره یه خانواده ۶ نفره؛ من ،الناز ،سمیرا ،عسل ،فرنوش ،دنیا…جون چه شود.

پارت بعدی

پارت قبلی

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. ادمین خداوکیای اسم خوتو نویسنده نذارکه به رمان نویسا توهین میکنی کلا شما به شان ادمها توهین کردی متاسفم که تا این حدداستانو خوندم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا