رمان ماهنی پارت۴

رمان ماهنی اثر ناهید گلکار

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان ماهنی نوشته ناهید گلکار وارد شوید

 

به زحمت تونستم خودمو آروم کنم …در حالیکه نمی دونستم باید بهش چی بگم که قال قضیه رو کنده بشه ..
یک چایی ریختم و با قندون گذاشتم تو یک سینی و بردم تو ایوون ..
فرهاد به محض دیدن من دست از بازی کشید و همین طور که سرش پایین بود زیر چشمی نگاهی به من کرد و گفت : سلام ماهنی ….سینی رو با غیظ محکم گذاشتم زمین طوری که صدا بلندی کرد و گفتم : بفرمایید چایی ..دوباره نگاهی به من کرد و من این بار فهمیدم که رفتارش با من فرق کرده ..
اومد و لب ایوون نشست و آهسته گفت : دست شما درد نکنه ..
با همون لحن تند گفتم : رشید دست خواهرت رو بگیر و برو تواتاق من با عموت کار دارم …رشید با نارضایتی گفت : حرفتون رو بعدا بزنین , الان دارم بازی می کنیم ..
گفتم : همین که بهت میگم گوش کن زود باش برو تو اتاق توام برو فاطمه …
فرهاد آهسته و با ترس استکان چای رو برداشت و سعی می کرد رفتارش عادی باشه ..و همین طور سرش پایین بودو من بالای سرش ایستاده بودم ….
قاطع گفتم : آقا فرهاد مثل اینک من مزاحم زندگی شما شدم ..به خاطر ما به زحمت افتادین ؛؛ دیگه باید یک فکری برای خودم بکنم ….
در ضمن پول محصول امسال رو هم به من ندادین چرا ؟
گفت : هنوز حساب و کتاب نکردم …

گفتم : حساب کتاب نکردین یا نمی خواین پول بچه های منو بدین خودم خرج کنم ؟ گفت : شما هر قدر پول لازم داشتین بگین میدم بهتون …گفتم :واقعا اینطوریه ؟ پول خودم رو از شما گدایی کنم ؟ سکوت کرد ….مونده بودم چی بگم ؟و لی متوجه بودم که داره طفره میره ….گفتم : باشه ؛ حساب و کتاب کنین بقیه پول رو بدین به من و دیگه خواهشا اینجا نیاین ..مادر می گفت حرف سخن درست شده ….. خوبیت نداره شما هم هر وقت دلتون برای بچه ها تنگ شد می فرستم خونه ی مادر؛؛ برای کارای خودمم کسی رو پیدا کردم ؛؛ شما تا حالا هم خیلی زحمت کشیدین ..ممنون ..دستتون درد نکنه ..برسه به روح سالار ..که ناظر کارای شماست ..اون زن و بچه شو به امید مردونگی شما گذاشت و از این دنیا رفت ….من …می خوام بچه هام رو بزرگ کنم و به سالار هم وفا دار می مونم…
لازم نیست کسی برای من فداکاری کنه …من خودم از عهده ی کارام بر میام ..شما دیگه زحمت نکش برین دنبال زندگی خودتون .
گفت : کی به شما گفته من فداکاری می کنم ؟ وظیفه ی منه از شما ها مراقبت کنم ..باید مرد بالای سر شما باشه ؟ یا نه ؟ گفتم : چرا باید مرد باشه ؟تازه عمو هست ..ماه بی بی هم جای صد تا مرد پشت منو داره ….استکانی که دستش بود گذاشت زمین و از جاش بلند و گفت : نه اینطوری نمیشه …ما تو این شهر آبرو داریم …

گفتم : شما برای آبروی خودتون می خواین منو قربونی کنین ؟ گناهم چی بوده که شوهرم مرده ؟ اگرشما اینجا نیای دیگه کسی حرف درست نمی کنه ….منم خودم جواب آبروی خودمو میدم ….گفت : به والله حساب این حرفا نیست من با میل خودم می خوام این کارو بکنم …گفتم : اولا که هر دقیقه یک حرف می زنی ؟ از این طرف میگی مجبوریم و پای آبرو در میونه از اون طرف این حرف رو می زنی …به هر حال جواب شما یک کلمه ی ساده اس ,,نه ,, شنیدین اینو تو گوش پدر و مادرتون هم فرو کنین ….من دیگه زن کسی نمیشم ..می خوام بشینم بچه هام رو بزرگ کنم…
فرهاد سرشو انداخت پایین و با سرعت از در خونه رفت بیرون و درو زد بهم …اونشب خیلی فکر کردم دلم آشوب بود ..و دعا می کردم از خدا راه چاره می خواستم …باید یک کاری می کردم تا از این درد سر خلاص بشم …و تنها راه نجاتم رو در رفتن دیدم …مقداری پول و طلا داشتم فکر کردم با همون ها میرم و بعدا که آب ها از آسیاب خوابید با پدرم که گویا منو فراموش کرده بود برمی گردم و همه چیز رو می فروشم پولشو بر می بردارم میرم باکو ..
با این فکر و خیال تا صبح نخوابیدم …تازه هوا روشن شده بود که بچه ها رو گذاشتم تو خونه و رفتم به گاراژی که پدر و مادرم از اونجا رفته بودن …پرس و جو کردم که چطوری می تونم برم باکو…….تا بالاخره یک آقایی که راننده اتو بوس بود ..به من گفت : باید بری جلفا,, اونجا من یک آشنا دارم بهش پول بدی تو رو می بره مرز نخجوان و از اونجا رد می کنه و یک روزه می رسونه باکو..بگو اسماعیل منو فرستاده پسر دایی منه ..گفتم : کی اتوبوس میره جلفا ..گفت : فردا ساعت هفت حرکت می کنه ..بیا خودم می برمت ..چند نفرین ؟

گفتم : منم و دوتا بچه هام ,, شوهرم قبلا رفته منم می خوام برم دنبالش …گفت : باشه باجی سه تا جا نگه دارم ؟ گفتم: نه حالا نه ،، باشه هر وقت خواستم برم صبح زود میام که جا باشه ؛؛ هنوز نمی دونم چه روزی …گفت : پس اگر اومدی من نبودم وقتی رفتی جلفا سراغ آقا بیوک رو بگیر بگو اسماعیل تو رو فرستاده ..اون می دونه چطوری از مرز ردتون کنه ….
یکم خیالم راحت شد …تا برگشتم خونه نزدیک ظهر شده بود …در زدم و رشید درو باز کرد و فورا گفت : مادر بزرگ اومده …ناراحته ماهنی کجا رفته بودی ؟ گفتم : بهت میگم پسرم …..خوب معلومه دلم فرو ریخت و رنگ از روم پرید دستپاچه شدم چون می دونستم اون موقع روز مادر بی دلیل خونه ی ما نیومده ..هنوز پامو از در تو نذاشتم بودم که دیدم چادرشو زده زیر بغلش و داره میاد طرف من ..یک طوری که انگار می خواست به من حمله کنه …فورا گفتم سلام مادر خوش اومدین …داد زد: شلخته؛ بی آبرو کجا رفته بودی این وقت صبح ؟ والله زن سالم این کارو نمی کنه ..بزنم قلم پاتو بشکنم ؟ بزنم تو سرت که نتونی از جات بلند بشی ؟ فرهاد بده مردای دیگه خوبن ؟ گفتم : مادر جون فداتون بشم این حرفا چیه به من می زنین ؟خدا رو خوش نمیاد … به خدا روح سالار رو تو گور می لرزونین …قسم می خورم من کار بدی نمی کنم …بهتون قول دادم ..زن هیچکس نمیشم ..رحم کنین به منو و بچه هام ترحم کنین بزارین زندگیمو بکنم ….در حالیکه فریاد می زد و از شدت عصبانیت آب دهنش می پرید بیرون ..گفت : خفه شو زنیکه ی پست ..الان چهار ساعته من اینجا نشستم تو کدوم گوری رفته بودی ؟ خریدت رو که فرهاد می کنه ..نون و آبت تو خونه هست پس کجا رفته بودی چه غلطی کردی ؟ کس و کاری هم که نداری ….زود باش تا همه ی موهاتو دونه به دونه از سرت نکندم ….گفتم : آخه چی بگم به شما ؟,,وقتی اینطور جیغ می کشین ..به خاطر خدا صداتون رو بیارین پایین الان درو همسایه می ریزن اینجا چه فکری در مورد من می کنن …گفت : نه که تا حالا نفهمیدن تو چیکار می کنی ؟ گفتم : مادر جون فداتون بشم به حرفم گوش کنین …..

حمله کرد به من ؛؛چنان غیظی تو وجودش بود که ترسیدم و فرار کردم و خودمون رسوندم به یکی از اتاق ها و درو بستم با اینکه سعی نکرد درو باز کنه چفت درو از تو بستم و هر چی دم دستم بود گذاشتم پشت در و اون همینطور که فحش می داد و هوار می زد گفت : زود باش وسایلت رو جمع کن می برمت خونه ی خودم تو لیاقت نداشتی بهت اعتماد کردم ؛؛ خاک بر سرت کنن ؛ حالا برای من پا به بیرون شدی ؟ ..برای همین کارات می خواستی فرهاد رو از سرت باز کنی و از خونه ات بیرونش کردی سلیته ؟…اون داد می زد و من تو اتاق و بچه هام بیرون سه تایی گریه می کردیم ….تا اینکه شنیدم که گفت : خوب گوشت رو باز کن تا من بر می گردم وسایلت جمع باشه حالا می دونم از این به بعد باهات چیکار کنم …و همینطور که بد و بیراه می گفت رفت …. رشید زد به در و با گریه گفت ماهنی مادر بزرگ رفت . درو باز کردم هر دو شون مثل جوجه می لرزیدن …بغلشون کردم و گفتم چیزی نیست ..ناراحت نباشین ..تموم شد ..بچه ها می خواین بریم پیش پدر من باکو ؟ که براتون تعریف کردم ..با چشمهای معصوم و بی گناه شون منو نگاه کردن اونا نمی دونستن رفتن یعنی چی ؟ هر دوشون مرگ پدر رو با چشم خودشون دیده بودن و شاهد گریه ها و عذاب من بودن و حالا فکر می کردن مادرشون راه حل خوبی پیدا کرده فورا قبول کردن ….گفتم پس زود باشین وسایلمون رو جمع کنیم و بریم تا نیومدن …

اونقدر با سرعت هر چی که به فکرم می رسید و ممکن بود برای خودم و بچه ها ضروری باشه جمع کردم یک چمدون کوچک و کهنه که مال سالار بود و دو تا بقچه بستم و پول و طلا هامو زیر لباسم جا سازی کردم ؛؛ یکم نون و پنیر و سبزی و مقداری غذا که از شب قبل مونده بود بر داشتم چادر ی که رو بنده داشت سرم انداختم و سه تایی با سرعت از خونه اومدیم بیرون و راه افتادیم ..نزدیک همون گاراژ چند تا مهمونخونه بود ..یک اتاق گرفتم و بچه ها رو بردم اونجا ..
و تمام شب رو از ترس نخوابیدم؛؛با هر صدای پایی از جام می پریدم ….و قلبم تند می زد .. می ترسیدم همون طور که اون بار سالار پیدام کرد اونا هم حدس بزنن من کجام …و صبح خیلی زود تر از وقت حرکت اتو بوس رفتیم گاراژ..اسماعیل همون راننده ی اتو بوس یک ردیف به آخر بهمون دوتا صندلی داد و نشستم و بچه ها رو گرفتم زیر چادرم ….هنوز می ترسیدم ……و تا موقعی که ماشین راه افتاد قلبم تند می زد و جرات تکون خوردن نداشتم …تا موقعی که افتاد تو جاده خیالم راحت نشد ..و در حالیکه فاطمه سرشو گذاشته بود رو پای من و دستم زیرسر رشید بود خوابشون برد و من با یک دنیا غم و درد به جاده نگاه می کردم ؛؛ به راهی که نمی دونستم به کجا ختم میشه …و راهی برای برگشتن هم نداشتم …

به این فکر می کردم که یک روز چقدر خانواده ی سالار به من احترام میذاشتن و بهم محبت می کردن و دوستم داشتن ..و منِ ساده دل این محبت ها رو همیشگی می دونستم و حالا فهمیده بودم که آدم ها خیلی زود تغییر می کنن و نباید به هیچ چیز این دنیا اعتماد کرد …
هر چی به جلفا نزدیک می شدیم من بیشتر وحشت می کردم و دلم شور می زد ..ولی دیگه راه برگشتی نداشتم و هر طوری بود باید به راهم ادامه می دادم …
نزدیک ساعت یک ماشین رفت تو یک گاراژ و ایستاد …بقچه ها رو دادم دست بچه ها و چمدون رو بر داشتم و پیاده شدیم ….فورا سراغ آقا بیوک رو گرفتم ..گفتن الان اینجا نیست باید صبر کنی تا بیاد پرسیدم کی میاد ؟ کسی نمی دونست و جواب درستی بهم ندادن …سرگردون شده بودم . بغض گلومو فشار می داد …حالا من تو جلفا با این دوتا بچه ها چیکار کنم ؟ خدایا کمکم کن …نزدیک یکساعت همینطور گوشه ی دیوار ایستاده بودم ….بچه ها نق می زدن و حوصله شون سر رفته بود ..که یک خانم مسنی ازم پرسید : می خوای جایی بری ؟ گفتم : نه غربیم منتظر آقا بیوک هستم …با انگشت نشون دادو گفت اونجاس جلوی چشمت مگه نمی شناسی؟ …نگاه کردم چند دقیقه پیش اون مرد از جلوی من رد شده بود …به رشید گفتم: دست فاطمه رو بگیر و از جاتون تکون نخورین تا من بیام …

اون مرد قوی هیکل و درشت اندامی بود و با صدای کلفتی که داشت بلند به یکی دستور می داد و دعوا می کرد …
این تو دلم وحشت انداخت ولی چاره ای نداشتم …
با صدایی لرزان گفتم :آقا بیوک ؟
فورا برگشت ..و با من که رو بنده زده بودم روبرو شد ..
گفت : با من بودین ؟
گفتم : منو آقا اسماعیل فرستاده می خوام برم باکو …
گفت : هیس ,, و اومد جلو تر و یواش ادامه داد :چی میگی باجی؟ نمیشه شهر هرت که نیست یک زن تنها سرشو بندازه پایین بخواد بره باکو مرز آذربایجان پر از خطره …برای منم خطر ناکه فردا هزار تا مدعی پیدا می کنی ..با دست بچه ها رو نشون دادم و گفتم : با بچه هام هستم میرم پیش شوهرم و پدر و مادرم ؛؛ اونا باکو زندگی می کنن …
سه جلد منم مال باکوست ..نشونتون میدم …یک فکری کرد و رفت کنار بچه ها و پرسید این خانم کی شما میشه ؟
رشید زود تر گفت ماهنی …لبشو کج کرد و با سر پرسید : چی ؟
گفتم : اسم من صدا می کنه به عادت پدرشون ..
رشید گفت : آره مادرمه …آهسته سرشو آورد جلو و پرسید : مایه چقدر داری ؟
گفتم : متوجه نشدم منظورتون چیه ؟
دستی به ریشش کشید وگذاشت جلوی دهنش و یواش تر که به زحمت صداشو شنیدم گفت : مایه تیله ؟ …؟ پول :: پول داری ؟
گفتم : چقدر میشه ؟ کم دارم ..اگر بیشتر شد آشنا دارم میرم قرض می کنم ….نمی خواستم فکر کنه پول دارم و ازم سوءاستفاده کنه
گفت : من سه تومن می گیرم یک شاهی کمتر نمیشه مسئولیت داره و اگر گیر بیفتم حسابم پاکه …
گفتم : باشه شما منو ببر و رد کن من این پولو میدم …
گفت : از گاراژ برو بیرون به پیچ سمت چپ ..ده قدم بالاتر یک قهوه خونه است یک نیمکت جلوش گذاشتن بشین چایی بخور تا من بیام با کسی هم حرف نزن ..نگو می خوای چیکار کنی …تا حالا که به کسی نگفتی ؟
گفتم نه خاطرتون جمع باشه ….
گفت :حتما چایی بخور جلب توجه نکنی …..

وسایلمون رو بر داشتم و رفتیم جلوی قهوه خونه نشستیم ….
رشید رفت چند تا چایی گرفت و اومد…. اونجا پر از مرد بود و من نیمکت رو از جلوی در کشیدم کنار دیوار ..و با بچه ها نشستیم ..
گفتم: رشید برو بگو برامون چهار تا تخم مرغ نیمرو کنه …
کمی بعد خود قهوه چی اومد یک سینی که توش نون و تخم مرغ بود گذاشت جلوی ما و پرسید اگر منتظر بیوک خان هستین یکساعت دیگه پیداش میشه ….
حرفی نزدم …فقط از زیر رو بنده سرمو تکون دادم …
و درست یکساعت بعد یک ماشین بنز از اونایی که با گازوئیل کار می کرد اومد و یک صد قدم پایین تر نگه داشت ..
همون زن مسن پیاده شد و با دست اشاره کرد بیا ..
بلند شدم و خودمو سپردم به خدا ..مدام دعا می خوندم و صلوات می فرستادم …و از اینکه اون زن هم با منه یکم ترسم ریخت …
وسایلمون رو آقا بیوک گذاشت صندوق و ما رو سوار کرد ..و راه افتاد و گفت : تا اونجا راهی نیست ..
مادرم رو با خودم می برم که کسی مشکوک نشه؛؛ از الان وانمود کنین مادر شماست اون باشما تا نخجوان میاد و بر می گرده ……باید پنج ریال هم به مادرم بدین ….
شما رو تو نخجوان تحویل میده به یک نفر که همین شبونه می بره باکو اگر خدا بخواد صبح پیش شوهرت هستی ..پول داری از نخجوان بری باکو ؟
گفتم : ندارم ولی اونجا شوهرم هست می گیرم و بهشون میدم …
من مدام تظاهر می کردم که شوهر دارم نکنه کسی فکر بدی در موردم بکنه …

تو دل شب ماشین می رفت و دل من مثل سیر و سرکه می جوشید فقط خدا از دلم خبر داشت که چقدر نگران بچه هام بودم ..
تو لحظاتی که سکوت کرده بودم و از ترس اینکه صدام توجه مردی رو جلب نکنه تو دلم غوغایی نگفتی بر پا بود …
جاده ها همه خاکی بود سنگ ریزه ها مدام می خورد به زیر ماشین نمی دونم چرا این صدا منو به وحشت مینداخت ….
تا بالاخره ماشین پیچید تو یک فرعی و از لابلای درختان سر به فلک کشیده که تو نور چراغ به نظر هولناک میومدن …
ما رو رسوند کنار یک قهوه خونه ی تو راهی .. یک اتاق و یک دستشویی بیشتر نبود و چند تا فانوس اونجا رو روشن می کرد …یک ماشین هم ایستاده بود و از حالت راننده پیدا بود که انتظار ما رو می کشید ؛ راننده که یک مرد جا افتاده بودفورا دوید جلو و گفت چرا دیر اومدی عجله کنین .. گشت شروع بشه گیر میفتیم ….
اون خانم که تمام طول راه خواب بود و خُر خُر می کرد ..بیدار شد و بدون اینکه حرفی بزنه رفت پایین و چادرشو از سرما کشید دورشو و رفت سوار اون ماشین شد …
آقا بیوک همینطور که تند و تند وسایل ما رو می برد تو اون ماشین گفت پیاده شین دیگه چرا معطل می کنین دیر میشه….
من پول رو دم قهوه خونه آماده کرده بودم کف دستم بود؛ بهش دادم و بچه ها رو سوار کردم …

یک مرتبه نور چراغ یک ماشین از دور پیدا شد …
آقابیوک نزدیک به من ایستاده بود گفت :سوار نشو عجله نکن شک می کنن ..خونسرد باش … اسم مادر من گوهره یادت نره ؛؛تو و اون دارین میرین اولدوز برای زایمان خواهرت و یک هفته ای برمی گردی ..
نگی می خوای بمونی ها ؛؛بگو بچه هام مدرسه دارن ..شوهرم هم منتظر منه ….
گفتم باشه …الان چیکار کنم ؟..
گفت وانمود کن داری با من حرف می زنی ..به ماشین نگاه نکن ….
ماشین درست پشت سر من ایستاد و من بر نگشتم درِ ماشین تو دستم بود و منتظر بودم آقا بیوک بهم بگه سوار بشم ..که یک مرتبه از روی چادر یکی موهامو گرفت ..برگشتم ماشین فرهاد رو شناختم و صدای جیغ و فریاد های مادر ؛ که به من بدترین فحش ها رو می داد …
اونقدر موهامو محکم کشید که ناله ام در اومد و بعد آقا جان منو گرفت به باد کتک زیر چادر بودم اون منو انداخته بود رو زمین و با لگد می کوبید به بدن من …
فرهاد فریاد می زد نکنین ..چقدر گفتم راحتش بزارین ..
ولش کن آقا جان ..تو رو خدا نزن …گناه داره ….
آقا جان ولش کن ؛؛ مادر بچه ها و وسایل منو پیاده کرد و گذاشتن تو ماشین خودشون ……و فرهاد منو از زیر دست و پای آقاجان نجات داد …
دیگه جنازه ی من توی ماشین افتاده بود بچه ها گریه می کردن ومادر همچنان تهمت می زد و با گریه می گفت حیثیت اونا رو بردم ….

اونقدر تو دهنم زده بودن که مدام مزه ی خون رو حس می کردم ولی حتی حس اینکه ازشون بخوام بزارن دهنم رو بشورم نداشتم …
سرم کج به شیشه تکیه داده بودم و قلبم پراز اندوه بود و دلم شکسته ..و این سر و صورت داغون در مقابل دلم چیزی نبود …
فرهاد تا صبح رانندگی کرد ..و منو یکراست بردن خونه ی خودشون ..
مثل اسیری که گناه بزرگی کرده باشه حتی خواهر شوهرم و برادر بزرگ سالار فکر می کردن من با یک نفر فرار کردم و با من قهر کرده بودن ….
پس دیگه دفاع کردن از خودم فایده ای نداشت فقط فرهاد بود که مدام به جای من حرف می زد رشید و فاطمه رو شاهد می گرفت که ما با کسی نبودیم …
اون می گفت : خجالت بکشین بسه دیگه آبرو آبرو می کنین …ولی جلوی روح سالار آبرویی برامون نمونده که با زن و بچه اش این رفتار رو کردیم …
شما این زن بی گناه رو به چه جرمی کتک زدین ؟ چون می خواد به پسر شما وفا داربمونه ؟ نمی خواد زن کس دیگه ای بشه چرا زور میگین ؟ …
و مدام می شنیدم که با مادر و آقا جان جر و بحث می کنه …
و من که نه رمقی تو تنم بود و نه رغبتی که جلوی اون آدم های نادون از خودم دفاع کنم سکوت کردم ….و سه روز بعد یک عاقد آوردن تو خونه ….
جرات حرف زدن نداشتم آقاجان هنوز از دستم عصبانی بود و بدون رضایت من و بدون اینکه بله ای گفته باشم به عقد فرهاد در آوردن …و همون شب اجازه دادن با اون برگردم خونه خودم ….

این چند روز من لب از لب باز نکرده بودم نه حرفی زدم و نه غذایی خوردم ..
یک طوری دست از دنیا شستم که رغبت پلک زدن هم نداشتم …و به روی هیچ کس هم نگاه نکردم ……
فرهاد ما رو سوار ماشین کرد و برد خونه بدون اینکه با هم حرف بزنیم ؛؛ رفت .
نمی دونستم می خواد چیکار کنه ..تو ی یکی از اتاق ها رختخواب پهن کردم خوابیدم ..
تب داشتم و بشدت سرم درد می کرد دلم یک حمام می خواست ولی رغبت به اون کارم نداشتم …
از سر و صدا هایی که با بچه ها می کردن فهمیدم خریدکرده و اومده …و کمی بعد با تب بالا خوابم برد ….
صبح که بیدار شدم رفتم دستشویی ….
فرهاد سفره ای از یک ناشتایی مفصل انداخته بود و فورا برام چایی ریخت …و گفت : بیا بخور حالت بهتر می شه …
حتی نگاهش هم نکردم ؛؛ برگشتم تو اتاق و دراز کشیدم …
دنبالم اومد گفتم : از اینجا برو من برای تو زن نمیشم خودتم می دونی …کاش این کارو نمی کردی ..
گفت :ماهنی ؛ مگه تو نمی خواستی شوهر نکنی ؟الان همینطور فکر کن ؛؛عوضش دیگه برات حرف در نمیارن ..
بهت قول میدم دست بهت نمی زنم ..اذیتت نمی کنم ولی اینطوری دیگه مادرم هم دست از سرت بر می داره ..

گفتم :این اولشه یواش یواش تو هم تغییر میکنی .
گفت : چیکار کنم که باور کنی ؟
گفتم : می خوام برم پیش پدر و مادرم اینجا دارم خفه میشم …
گفت : صبر کن روادید می گیرم خودم می برمت ..
هر کاری تو بخوای همون میشه بهت قول میدم ..فقط خوب شو ..
گفتم : چطوری خوب بشم ؟ می تونم کتکی رو که مادر و آقا جون به من زدن رو فراموش کنم ؟…تا ابد تو ذهنم می مونه ..اگر می خوای یک کاری برام بکنی …نزار دیگه اونا رو ببینم ..
تو بچه ها رو ببر خونه ی اونا شما ها رو ببین ولی اینجا حق ندارن پا بزارن ..
اونوقت منم میشم مثل خودشون ….تو بهشون بگو دیگه با من نسبتی ندارن ..اگر پاشون رو بزارن تو خونه ی من حرمت نگه نمی دارم ..
و لحاف رو کشیدم رو سرمو و گریه کردم هق و هق …
و تا ظهر از رختخواب بیرون نیومدم و خوابیدم …و از بوی پلو آبکش شده بیدار شدم چند روز بود که غذا نخورده بودم دلم ضعف رفت و احساس کردم گرسنه شدم …
وقتی از اتاق اومدم بیرون دیدم همه جا رو تمیز کرده ناهار آماده است و حتی رخت و لباس های بچه ها رو شسته و پهن کرده …
خوب از اینکه قول داده بود کاری به کارم نداشته باشه و منو ببره باکو یکم حالم بهتر بود …
از اون روز به بعد فرهاد مثل همخونه با ما زندگی می کرد ..
منو و رشید و فاطمه تو یک اتاق می خوابیدیم و اون تو اتاق جلوی در ..وتمام وقتشو صرف ما می کرد ..
می خرید و میاورد ..و حتی کار خونه می کرد …
مخصوصا لباس ها رو خودش می شست
ادامه دارد

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا